معرفی و دانلود کتاب حوالی چهل سالگی + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب حوالی چهل سالگی
off
٪۴۰
subscriptionAvailable

کتاب حوالی چهل سالگی

نوع کتاب
۳.۵(از ۳۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
لیلی بخشی
انتشارات: 
کتاب کوله پشتی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب حوالی چهل سالگی

کتاب حوالی چهل سالگی نوشتهٔ لیلی بخشی است. کتاب کوله پشتی این مجموعه داستان کوتاه، معاصر و ایرانی را روانهٔ بازار کرده است.

درباره کتاب حوالی چهل سالگی

کتاب حوالی چهل سالگی حاوی یک مجموعه داستان کوتاه و معاصر و ایرانی است. عنوان برخی از این داستان‌ها عبارت است از «استاندارد سن و جوانی و جذابیت»، «آنچه می‌خواهم باشم»، «زندگی ارزش تولد دارد؟»، «فوبیاهای عجیب‌وغریب ما» و «کتاب جناییِ همیشه خوب!».

می‌دانیم که داستان کوتاه به داستان‌هایی گفته می‌شود که کوتاه‌تر از داستان‌های بلند باشند. داستان کوتاه دریچه‌ای است که به روی زندگی شخصیت یا شخصیت‌هایی و برای مدت کوتاهی باز می‌شود و به خواننده امکان می‌دهد که از این دریچه‌ها به اتفاقاتی که در حال وقوع هستند، نگاه کند. شخصیت در داستان کوتاه فقط خود را نشان می‌دهد و کمتر گسترش و تحول می‌یابد. گفته می‌شود که داستان کوتاه باید کوتاه باشد، اما این کوتاهی حد مشخص ندارد. نخستین داستان‌های کوتاه اوایل قرن نوزدهم میلادی خلق شدند، اما پیش از آن نیز ردّپایی از این گونهٔ داستانی در برخی نوشته‌ها وجود داشته است. در اوایل قرن نوزدهم «ادگار آلن پو» در آمریکا و «نیکلای گوگول» در روسیه گونه‌ای از روایت و داستان را بنیاد نهادند که اکنون داستان کوتاه نامیده می‌شود. از عناصر داستان کوتاه می‌توان به موضوع، درون‌مایه، زمینه، طرح، شخصیت، زمان، مکان و زاویه‌دید اشاره کرد. تعدادی از بزرگان داستان کوتاه در جهان «آنتوان چخوف»، «نیکلای گوگول»، «ارنست همینگوی»، «خورخه لوئیس بورخس» و «جروم دیوید سالینجر» و تعدادی از بزرگان داستان کوتاه در ایران نیز «غلامحسین ساعدی»، «هوشنگ گلشیری»، «صادق چوبک»، «بهرام صادقی»، «صادق هدایت» و «سیمین دانشور» هستند.

خواندن کتاب حوالی چهل سالگی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر ایران و قالب داستان کوتاه پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب حوالی چهل سالگی

««ما پیر شدیم!» توی گوشم کسی زمزمه می‌کند. تلاش می‌کنم توجه نکنم، اما توجه می‌کنم. آدمیزاد است دیگر، می‌خواهد یک کاری انجام دهد، اما می‌بیند کار دیگری انجام داده! می‌خواهم فکر نکنم، اما فکر می‌کنم. امروز یکی از دوستان جدیدم در صفحهٔ اینستاگرامم عکس سال‌های قبلم را دید. مراسم رونمایی کتاب اولم بود. من ترگل‌ورگل و تپل‌مپل بودم؛ با موهای تیره و بلند و فرفری. به عکس که نگاه کنی اول برق روی لُپ‌ها و توی چشم‌هایم را می‌بینی. دوست به‌شوخی می‌گوید: «قبلاً قشنگ بودی، حالا چرا این‌قدر زشت شدی؟» دوست را می‌شناسم، از این آدم‌هاست که زن‌ها را با موی بلند و طبیعی دوست دارد. حالا چند سالی است که موهای فرفری‌ام را کوتاه و پسرانه و برای پوشاندن تارهای سفید، روشن می‌کنم. راستش خیلی هم دنبال زیبایی نیستم. سرعت زندگی آن‌قدر زیاد شده که من شبانه‌روز در حال دوندگی‌ام و هنر کنم وقتی حمام می‌روم یک دالی کنم و بیرون بیایم. دیگر وقت و حوصلهٔ شستن موهای بلند و فر را ندارم. حالا دیگر چیزهای دیگری به‌جز فر موهایم برایم مهم هستند: شغلم، درسم، ورزش، کلاس زبان... پیشرفت پیشرفت پیشرفت! صبح تا شب کسی توی گوشم می‌گوید چند سال که بدوم به اهدافم می‌رسم و دیگری می‌گوید فقط چند سال دیگر می‌توانم با تمام قدرت بدوم.

دوست می‌گوید: «چی شد این‌قدر زشت شدی؟» لبخند می‌زنم و می‌گویم: «آره، می‌بینی که پیر شده‌م!» حالا دیگر آن‌قدر خودم را می‌شناسم و آن‌قدر اعتمادبه‌نفس دارم که بدانم حرفِ دوست واقعیت من نیست و فقط نظر اوست و اساساً ملاک سنجش او با ملاک سنجش من فرق دارد. این روزها لاغر شده‌ام، پوستم به اعتقاد کارشناسِ پوست ده سالی از خودم جوان‌تر است، سرحال و شادابم و با زندگی در صلحم. خودم را زیباتر می‌بینم و راستش دوستان قدیمی‌تر که منِ آن سال‌ها را دیده‌اند هم معتقدند این روزها زیباترم. شاید چون زندگی را بیشتر دوست دارم.

می‌خندم و به دوست می‌گویم: «چه حیف که شبیه اون روزها نیستم تا ازم خوشت بیاد!» نیشخند می‌زنم. دوست می‌فهمد دستش انداخته‌ام، می‌رود سراغ کارش.

زمان می‌گذرد. چند ساعت بعد خیلی اتفاقی از روی یک لینک گذرم می‌افتد توی صفحهٔ اینستاگرام آقای نویسنده‌ای که یک زمانی به خوش‌تیپی معروف بود و همهٔ خانم‌هایی که او را می‌شناختند، دوست داشتند بدانند چرا ازدواج نمی‌کند و با چه کسی در رابطه است، یا شاید نسبت به او حس‌هایی داشتند. سال‌ها بود ندیده بودمش؛ شاید از وقتی بابا مُرد. شاید بعد از مرگ بابا دست کشیدم از خیلی چیزهای بی‌مورد تا دست بگذارم روی خودم و زندگی خودم. آن روزها من هم مثل بقیه فکر می‌کردم خوش‌تیپ و جذاب است، اما مثل بقیه دوستش نداشتم؛ چون همیشه از آدم‌های ازخودمتشکر متنفر بودم و مطمئن بودم او ازخودمتشکر است، شاید چون خودم هم ازخودمتشکر بودم!»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب حوالی چهل سالگی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:حوالی چهل سالگی
موضوع:داستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسنده:لیلی بخشی
انتشارات:کتاب کوله پشتی
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۱/۰۹/۲۵
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۲.۹۳ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۰۰۴۶۱۵۸۰۸
تعداد صفحه‌ها:۱۰۴ صفحه
قیمت کتاب:۳۵۱۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

zeinab.goodarzi71
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۷/۰۴

متن روان .نویسنده این کتاب رو در فضای مجازی خیلی تحسین میکنم.سبک زندگی ساده و مثل زندگی مردم

۰
ستاره
۱۴۰۳/۰۴/۳۱

کتاب بسیار روان و خودمانی ست. موقع خوندن انگار با نویسنده گپ می زدم و از تجربیاتش استفاده می کردم.

۰
banoo
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۴/۱۷

این کتاب با نثر روان و قابل فهم‌ آنقدر حرف دارد که به جرأت خواندنش را برای همه کسانی که می خواهند خود را دوست داشته باشند توصیه می کنم.

۰
کاربر 1459711
مطمئن نیستم.
۱۴۰۵/۰۱/۲۸

دقیقا مثل استوری های خانم نویسنده دوست داشتم یه جاهایی کتاب رو ببندم و ادامه ندم اما باز ادامه دادم. چیزی که بهم یاد داد این بود که هنوز هم دیر نیست و به لطف این کتاب تصمیم بزرگی گرفتم...بیشتر

۰
کاربر 10424816
۱۴۰۴/۱۲/۱۸

عالی نبود ولی بد هم نبود. اثری بشدت متوسط.

۰
blak sparkle
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۸

بعنوان زنی در آستانه چهل سالگی چندان نپسندیدم و به نظرم خیلی شخصی و شعاری گونه حرف زده. نثرش ساده است و نویسنده نسبت به اثار قبلیش پیشرفت چندانی نداشته

۰
kitkat
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۱۱

عالی بود روان ساده بی آلایش و دردسترس

۰
S@Mi :)
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۱۱

متن کتاب کاملا روان و ساده ست، تجربیاتی از نویسنده در آستانه چهل سالگی که بهتره یکبار هم که شده بخونیم چون قطعا قرار نیست ماها همه درس‌ها رو تو زندگی خودمون تجربه کنیم گاهی لازمه از تجربیات دیگران استفاده...بیشتر

۰
فاما
۱۴۰۴/۱۱/۰۴

لیلی دوست عزیزم، که دوستی با او افتخار بزرگیست به زیبایی چهل سالگی رو به تصویر کشیده، قلمت مانا لیلی جانم

۰
کاربر 8581110
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۱/۰۲

کتاب خوبی بود انگار فکرای توی سرمو نوشته بودن... جملهی مادر لیلی خیلی برام الهام بخش بود... خدا بزرگه... ولش کن.. واقعا نیاز داشتم این جمله بهم یاداوری بشه

۰
mehdik2017
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۸/۰۴

کتاب خوب و روان بود هر کجا که نویسنده خاطرات زندگیش رو قرار داده بود دلنشین‌تر هم می‌شد باتشکر.

۰
Mans8reh
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۶/۳۱

حرف تازه ای برای گفتن نداشت و برای من جذاب نبود

۰
poonepooya
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۱۰

نویسنده کتاب رو تو اینستاگرام دیده بودم و گاهی دنبالش میکردم. شخصیت جالبی داشت. این اولین کتابی بود که ازشون خوندم. خیلی روون و ساده بود. انگار جلومون نشستن و دارن حرف میزنن. ساده بود و خوندنش خالی از لطف...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

banoo
۷۰
معتقدم کتاب‌ها قرار نیست الزاماً به حافظهٔ آدم اضافه شوند، بلکه قرار است بر شعور آدم اضافه کنند و فکر می‌کنم تمام آن کتاب‌ها کمی شعور و یک دنیا شور زندگی به من اضافه کرده‌اند.
shakiba
۸
آدمیزاد بندهٔ عادت است، به کثافت عادت می‌کند.
shakiba
۸
یک‌بار جایی خواندم که برخلاف تصور عمومی، اتفاقاً داشتن نقاب، رفتار بسیار صحیحی است. آدم نباید خود واقعی‌اش را به همه نشان بدهد، باید نقابی داشته باشد که پشت آن از خودش محافظت کند.
shakiba
۵
«سخت‌ترین کار این است که آدم خودش را تکرار نکند.»
shakiba
۴
نوشتم به خودت سخت نگیر، قطعاً در آن رابطه روزهای خوبی هم وجود داشته که از آنها لذت برده‌ای و حالا فقط رابطه تمام شده است و باید این واقعیت را بپذیری.
shakiba
۳
از اینکه تنهایی سخت است و آدم باید کسی را داشته باشد که برایش حرف‌هایی را بگوید که برای کسی دیگر نمی‌گوید
shakiba
۳
تغییر درد دارد؛ بااین‌حال برای به‌دست‌آوردن چیزهایی که تاکنون نداشته‌ام باید تغییر کنم، باید کسی بشوم که تاکنون نبوده‌ام.
S@Mi :)
۳
تنها چیزی که این زندگی نیاز دارد، همان ولش کنِ مامان من است! این بزرگ‌ترین درسی است که یک مادر به فرزندش می‌دهد؛ اینکه هیچ‌چیز در جهان آن‌قدر مهم نیست که تو به روح و جسم خودت آسیب بزنی. فقط باید آرام باشی و در آرامش شخصیت واقعی‌ات را نشان بدهی و اجازه ندهی دیگران به‌اصطلاح افسار تو را با خشمگین‌کردنت در دست بگیرند. حقیقت این است که وقتی آدم‌ها ما را عصبانی می‌کنند و ما در عصبانیت کاری انجام می‌دهیم که اغلب نیز با گذشت زمان از انجام آن پشیمان می‌شویم، درواقع کنترل خودمان و زندگی‌مان را به خشم و به آن آدم داده‌ایم و این اصلاً عاقلانه نیست.
shakiba
۲
«اون‌موقع عشقم کشیده اون‌جوری باشم، اصلاً اون‌جوری‌بودن، منِ امروز رو ساخت.»
shakiba
۱
چهل‌سالگی به آن شکلی که تصور می‌کنید نیست. شاید موهایتان کمی سفیدتر شده باشد و اطراف چشمتان کمی چروک، اما به‌طور قطع هیچ عضوی در بدن و روحتان از کار نیفتاده است؛ نه توان جسمی و جنسی، نه شور زندگی! درواقع به اعتقاد من چهل‌سالگی شروعی است برای قاطعانه زندگی‌کردن، بدون ترس زندگی‌کردن و واقعاً از زندگی لذت‌بردن.