
بریدههایی از کتاب حوالی چهل سالگی
۳٫۵
(۲۷)
معتقدم کتابها قرار نیست الزاماً به حافظهٔ آدم اضافه شوند، بلکه قرار است بر شعور آدم اضافه کنند و فکر میکنم تمام آن کتابها کمی شعور و یک دنیا شور زندگی به من اضافه کردهاند.
banoo
آدمیزاد بندهٔ عادت است، به کثافت عادت میکند.
shakiba
یکبار جایی خواندم که برخلاف تصور عمومی، اتفاقاً داشتن نقاب، رفتار بسیار صحیحی است. آدم نباید خود واقعیاش را به همه نشان بدهد، باید نقابی داشته باشد که پشت آن از خودش محافظت کند.
shakiba
«سختترین کار این است که آدم خودش را تکرار نکند.»
shakiba
نوشتم به خودت سخت نگیر، قطعاً در آن رابطه روزهای خوبی هم وجود داشته که از آنها لذت بردهای و حالا فقط رابطه تمام شده است و باید این واقعیت را بپذیری.
shakiba
از اینکه تنهایی سخت است و آدم باید کسی را داشته باشد که برایش حرفهایی را بگوید که برای کسی دیگر نمیگوید
shakiba
توی روابط دو طرف باید با هم به یک نقطهٔ تعادل برسند. گاهی یکی همپای دیگری بالا برود و آن دیگری پایین بیاید تا در نقطهٔ تعادل بتوانند یک رابطه را نگهدارند و از آن لذت ببرند. تو نمیتوانی در یک رابطه سر جای خودت بایستی و انتظار داشته باشی همیشه طرف مقابل پابهپای تو باشد، خسته میشود؛ و برعکس اگر تو همیشه خودت را به نقطهٔ او برسانی یک جای کار تو خسته میشوی و به همین سادگی همهچیز تمام میشود و اینگونه شادی با هم بودن به شکل شکنجهٔ مدارا و ازخودگذشتگی دائمی درمیآید.
shakiba
«داشتمداشتم حساب نیست، دارمدارم حساب است.»
shakiba
چرا عمر خوشایندها کوتاهتر است؟
shakiba
تغییر درد دارد؛ بااینحال برای بهدستآوردن چیزهایی که تاکنون نداشتهام باید تغییر کنم، باید کسی بشوم که تاکنون نبودهام.
shakiba
«اونموقع عشقم کشیده اونجوری باشم، اصلاً اونجوریبودن، منِ امروز رو ساخت.»
shakiba
«سختترین کار این است که آدم خودش را تکرار نکند.»
banoo
با خودم و جهان به صلح رسیدم، چون دریافتم فقط آدم هستم. اگرچه بخشی از خدا را در وجودم دارم، اما محدودیتهای انسانیام را پذیرفتم.
banoo
واقعیت دیگر این است که ما عاشق میشویم برای خودمان، برای احساس خوب عاشقی، آن انتظارهای شیرین و رسیدنهای شیرینتر. عشق بیشتر از اینکه به معشوق ربط داشته باشد، به عاشق تعلق دارد. معشوق در یک رابطهٔ عاشقانه همان است که هست. عاشق است که با درد عشق بالا میرود، پایین میآید، میشکند و از نو ساخته میشود. این هنر عاشق است که از عشق سربلند بیرون بیاید. شبیه تکهطلای بدون شکلی که درون کوره ذوب میشود تا قشنگ شود.
مریم
احتمالاً یاد گرفتهای با بدنت مهربان باشی و از خودت مراقبت کنی.
مریم
اگرچه کار معقولی بهنظر نمیرسد و عجیب است، اما وقتی درگیر یک مشکل بسیار حاد هستیم، بد نیست کمی فاصله بگیریم، از فکرهای وسواسی اجتناب کنیم، نفسی بگیریم و دوباره به هرچه گذشته است فکر کنیم.
zahrasalimpour
چهلسالگی به آن شکلی که تصور میکنید نیست. شاید موهایتان کمی سفیدتر شده باشد و اطراف چشمتان کمی چروک، اما بهطور قطع هیچ عضوی در بدن و روحتان از کار نیفتاده است؛ نه توان جسمی و جنسی، نه شور زندگی! درواقع به اعتقاد من چهلسالگی شروعی است برای قاطعانه زندگیکردن، بدون ترس زندگیکردن و واقعاً از زندگی لذتبردن.
shakiba
به خودم نگاه میکنم، حقیقت این است که از اول هم مورد مصرف مناسبی برای این جامعه نداشتهام!
من هرگز یک زن زیبا مطابق معیارهای این جامعه نبودهام. همیشه معمولی بوده و بهاندازهٔ یک زن معمولی موردتوجه بودهام؛ یعنی هیچ!
shakiba
میدانی به این سن که میرسی دو وضعیت کاملاً جدی در انتظارت است: یا آنقدر به خودت دروغ گفتهای و در دروغهایت فرورفتهای که دیگر نمیتوانی با واقعیت کنار بیایی، درواقع فکر میکنی آن دروغها واقعیتند، یا آنقدر تلاش کردهای واقعیت را ببینی که دیگر حتی نمیتوانی یک دروغ در حد دلخوشی به خودت بگویی.
shakiba
نه جانکم! چهلسالگی آغاز خزان زندگی نیست، پنجاه، شصت و هفتادسالگی هم نیست. تو زمانی به خزان میرسی که تسلیم مرگ تدریجی و روزمرگی شده باشی، تسلیم ناامیدی، و فراموش کنی باید به زندگی با اعجاز و شگفتی نگاه کنی.
shakiba
«سعی کن با آدمها صبوری کنی. سعی کن برای فهمیدن اخلاقشون وقت بذاری. سعی کن فرصت بدی به خودت و بقیه برای ساختن یه رابطهٔ خوب...»
shakiba
ما آدمها یک اخلاق بد داریم که هروقت با آدمی دچار مشکل میشویم، یا بعد از جدایی در روابط، آن آدم و رابطه را بالا و پایین میکنیم تا به این نتیجه برسیم که رابطهٔ بدی با آدم بدی بوده و اشتباه کردهایم، بعد برای مدتها خودمان را بهخاطر این اشتباه شکنجه میکنیم.
shakiba
با خودم زمزمه میکنم: «آدم چیزی را که ندارد و هیچوقت هم نداشته که از دست نمی
bb.htz
بعضی از تصمیمها را خودت تنها نمیتوانی بگیری، یعنی خودت میگیری، ولی باتوجهبه تأثیر جمعی که در آن هستی میگیری. من هم این روزها مدام با خودم تکرار میکنم باتوجهبه نقشی که در شغلم و در رابطه با اطرافیانم دارم، پوست صورتم نمیتواند چروک باشد و باید از تکنولوژی استفاده کنم! اما هنوز کسی درون دلم صورت طبیعی و پیرشدن طبیعی را میخواهد.
artemis
اما اجازه ندادم ترس زمام امور زندگیام را به دست بگیرد.
مریم
. کما اینکه فکر میکنم اصلاً تمایلی ندارم و توانش را هم ندارم که الگو باشم، تنها میخواهم نمایشدهندهٔ یک زندگی معمولی باشم؛
مریم
برای اینکه آدم به رشد و تعالی برسد لازم است از خودش مراقبت کند.
مریم
باربارا خیلی صریح میگوید لحظهای که میخواهی با کسی ازدواج کنی از خودت یک سؤال بسیار ساده بپرس: «آیا میخواهم از این آدم، فرزندی داشته باشم؟» و قول میدهد که بهترین پاسخ را دریافت کنی، زیرا با این سؤال خیلی ساده احساسات مادر و پدری خودت را بیدار میکنی. پای فرزند که در میان باشد، ما آدمها منطقیتر به همهچیز نگاه میکنیم. هیچکدام از ما دوست نداریم برای فرزندمان مادر یا پدری نابالغ داشته باشیم. اینجاست که حتی فراتر از مرزهای جسم و ظاهر آدمها پیش میرویم و تلاش میکنیم واقعیت روح آنها را هم ببینیم.
zahrasalimpour
حجم
۹۵٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۰۴ صفحه
حجم
۹۵٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۰۴ صفحه
قیمت:
۳۹,۰۰۰
تومان