کتاب کجا می روی؟ اثر هنریک سینکیویچ

کتاب کجا می روی؟

نویسنده:هنریک سینکیویچمترجم:حسن شهبازانتشارات:نشر ماهیسال انتشار:۱۳۸۶تعداد صفحه‌ها:۶۸۸ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۳.۸از ۷۱ رأیخواندن نظرات
انتشاراتنشر ماهی

سال انتشار۱۳۸۶

تعداد صفحه‌ها۶۸۸ صفحه

دسته‌بندی
رمان۲ مورد دیگر

معرفی کتاب کجا می روی؟

کتاب کجا می روی؟ داستانی نوشته هنریک سینکیویچ، نویسنده اهل لهستان است که جایزه نوبل ادبیات را برایش به ارمغان آورد. این داستان زیبا و طولانی که بر اساس روایت‌ها و ماجراهای واقعی نوشته شده است، عشقی پرشور و حرارت را در بستر تاریخ فرمانروایی یک حاکم سنگدل بیان می‌کند. 

این کتاب را نشر ماهی با ترجمه حسن شهباز منتشر کرده است.

درباره کتاب کجا می روی؟

‌کتاب کجا می روی؟ داستانی پرماجرا و طولانی است. هنریک سینکویچ حوادث و ماجراهایی را که در داستانش رخ می‌دهد، بر مبنای واقعیات ‌و قهرمانان تاریخی‌ نوشته است. او پیش از اینکه این داستان را بنویسد، تحقیقاتی مفصل درباره تاریخ امپراطوری روم در زمان حاکم سنگدلش، نرون انجام داده است. کتاب از پایداری تازه‌ مسیحیان امپراتوری روم و شقاوت و سنگ‌دلی نرون سخن می‌گوید و قهرمانان آن بیشتر شخصیت‌های شناخته‌ شده تاریخ روم در زمان فرمان‌روایی نرون هستند.

ماجرای کتاب کجا می روی؟ ماجرای عشق دیوانه‌وار مارکوس به لیژیا است. عشقی که پرشور و حرارت است اما مشکلاتی بر سر راهش وجود دارد. مارکوس، خواهرزاده پطرونیوس است. همان مردی که مانند دیگران رفتار نمی‌کند، از ایستادن و حرف زدن روی حرف نرون باکی ندارد و در برابر مردم عادی و برده‌ها، ارج و قرب و منزلتی دارد. حالا خواهرزاده او دل به دختری مسیحی باخته است. آنهم در روزگاری که هر روز خون عده‌ای بیگناه ریخته می‌شود و مسیحیان نمی‌توانند مانند انسان‌های عادی زندگی کنند. آن‌ها مجبورند که خود و عقایدشان را پنهان کنند و در خفا زندگی کنند. 

لیژیا که قبلا خود شاهزاده بوده است، نمی‌تواند رفتارهای عجیب مارکوس را بپذیرد و عشق دیوانه‌وار و زمینی او نیز برایش غیرقابل قبول است... این آغازی است بر این ماجرای عاشقانه طولانی و جذاب.

کتاب کجا می روی؟ را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

خواندن کتاب کجا می روی؟ را به تمام علاقه‌مندان به داستان‌های حماسی و دوست‌داران رمان‌های تاریخی پیشنهاد می‌کنیم. 

بخشی از کتاب کجا می روی؟

«...می‌خواهم بگویم که او مرا به‌کلی دگرگون کرده و حس می‌کنم که از این ساعت به بعد زندگی من بدون او غیرممکن است. تعجب نکن که این‌طور آشکارا صحبت می‌کنم، اتفاقآ می‌بینم که خواب عجیب من هم تعبیر شده و من به سرنوشتی که در کمینم قرار گرفته بود گرفتار شدم...»

«کدام خواب؟»

«وقتی از آسیا بازمی‌گشتم، گذارم به معبد مپسوس افتاد و شبی را در آن‌جا به صبح آوردم. تو می‌دانی که این خدای مقتدر مشرق‌زمین، الهام‌بخش کلیهٔ جوانان و صاحبدلان است. اوست که تمام عاشق‌پیشگان و زیباپرستان را یاری می‌دهد. او نیمه‌شب به خواب من آمد و گفت: 'ای جوان! برحذر باش که تو عاشق خواهی شد و این عشق تغییر بزرگی در سرنوشت تو پدید خواهد آورد!' صبح که بیدار شدم ساعت‌ها به این رؤیای خود اندیشیدم و اکنون می‌بینم که پیشگویی او به حقیقت پیوسته...»

پطرونیوس درحالی‌که تبسمی بر لب می‌آورد، گفت: «پلینی، طبیعی‌دان مشهور، به خدایان عقیده ندارد. اما به خواب زیاد معتقد است. اگر نظر مرا در این مورد بخواهی باید بگویم که به نظر من در این دنیا فقط یک خدای سرمدی هست که هم نیرومند است و هم الهام‌بخش، و آن ونوس، الههٔ عشق و زیبایی، است. اوست که تمام قلوب بشری را به هم نزدیک می‌کند و اوست که چشم و دل عاشق را به معشوق می‌گشاید. تو می‌دانی که عقیدهٔ ما رومیان بر این است که اروس، رب‌النوع عشق، این جهان را از آشفتگی و کینه‌توزی و برادرکشی به دور داشته و اگر در این کار یک لحظه تعلل ورزیده، جنگ و خونریزی به راه افتاده. حال وجود او خوب است یا نه، کاری بدان ندارم، البته ما باید به قدرت خدای عشق ایمان داشته باشیم...»

مارکوس با ناراحتی سخنش را قطع کرد: «پطرونیوس! کار من از فلسفه و حکمت گذشته و تو به‌جای آن‌که فکری برای مشکل من بکنی، سرگرم خیالات خود هستی؟»

«به من بگو آرزویت چیست و می‌خواهی برایت چه‌کار کنم؟»

«می‌خواهم که تو تدبیری به حال من بیندیشی... به من بگویی که به چه طریق می‌توانم لیژیا را داشته باشم. دلم می‌خواهد که این بازوان من، این بازوانی که همهٔ دوست و دشمن به زور و توانایی آن‌ها اذعان دارند، بدن لطیف و بهشتی او را در آغوش بگیرند و ساعت‌ها بر سینهٔ من بفشارند... آرزو دارم که پهلوی او بنشینم و نفسم با نفس عطرآگین او مخلوط شود... اوه... پطرونیوس، اگر بدانی چقدر او را دوست دارم! اگر او برده بود حاضر بودم تمام هستی خود را به پای او بریزم و او را برای خود بخرم تا با من زندگی کند... نه برای یک ماه یا یک سال، بلکه برای همهٔ عمر... تا آن‌وقت که تارهای موی من مثل موهای سقراط به رنگ برف‌های سپید کوهستان شود!»

پطرونیوس که از دیدن این‌همه شور و هیجان مارکوس به حیرت افتاده بود، گفت: «اگر او برده نیست پس چرا به نام یکی از افراد خانوادهٔ پلوتیوس به همسری تو درنمی‌آید؟»

مارکوس پاسخ داد: «معلوم می‌شود که تو پومپانیا را نمی‌شناسی. این زن پرهیزکار به قدری به لیژیا علاقه‌مند شده که حاضر نیست ولو برای یک دقیقه او را ترک کند!»

«چرا، من پومپانیا را می‌شناسم... مثل این‌که خدایان این زن را برای حزن و ماتم خلق کرده‌اند! از آن روز که ژولیوس، قیصر مرحوم، از این دنیا رفته، او هنوز جامهٔ عزا را از تن بیرون نکرده... در این دنیا مثل او زنان وارسته و از آشنا و بیگانه گسسته فراوانند. در ساحل رود نیل، در مصر علیا...»

مارکوس با ناراحتی به میان سخنش دوید: «پطرونیوس! پطرونیوس! تو را به همهٔ خداوندان سوگند که داستان ساحل نیل را فعلا کنار بگذار! من برای کمک نزد تو آمده‌ام، آیا حاضر نیستی که مشکل مرا آسان کنی؟»

«چه بگویم، مارکوس من؟ تو مرا در محظور بزرگی قرار داده‌ای. ببین، من پلوتیوس را می‌شناسم. گرچه او مرا به خاطر این نوع زندگی که در پیش گرفته‌ام ملامت می‌کند اما درعین‌حال احترام زیادی برای من قائل است و شاید بیش از دیگران به سخنان من گوش دهد. اگر فکر می‌کنی که ملاقات من با او موانع را برطرف خواهد کرد، من تحت فرمان توام.»

مارکوس یک لحظه به فکر فرورفت، سپس گفت: «من اطمینان دارم که تو می‌توانی راه را برای من هموار کنی... مغز تو منبع پایان‌ناپذیری از الهامات و ابتکارات است. شخصیت تو، فکر تو، نفوذ تو، راهنمایی‌های تو بالاخره مرا به هدف نزدیک خواهد کرد... چرا در این مورد با پلوتیوس صحبت نمی‌کنی؟»

«تو دربارهٔ من خیلی مبالغه می‌کنی... اگر مقصودت این است که مذاکرهٔ من با پلوتیوس مشکل را حل خواهد کرد به مجردی که آن‌ها به شهر بازگشتند این کار را برایت انجام خواهم داد!»

نظرات کاربران

شیخ محمدعلی
۱۴۰۰/۰۸/۱۱

روایتی دراماتیک و دلنشین از یک برهه مهم تاریخی با درون مایه مذهبی. خواننده به زیبایی و ظرافت به عمق تاریخ رانده می‌شود و وقایع را با روایتی جذاب لمس می‌کند.

M.Ghahremani
۱۴۰۰/۰۸/۱۶

بینظیره این کتاب داستان عشق یکی از سرداران نرون امپراطور خونخوار روم به یکی از پیروان حضرت مسیح ... البته من سالها پیش خوندم . توصیه میکنم حتما بخونید . برنده‌ی جایزه نوبل شده

mostafa1985
۱۴۰۰/۰۸/۱۶

عشق و آزادی در مسلخ استبداد... قصه‌ای جذاب و خواندنی!

مریم فراهانی
۱۴۰۰/۰۸/۱۶

من ماه رمضون ، بعد از نماز صبح این رمان را می‌خواندم ، فصلهای آخر تپش قلب می گرفتم از هیجان ، به هیچ وجه خوندن این رمان را از دست ندهید 👌👌👌👌👌

~زِبی
۱۴۰۰/۰۹/۲۲

در نگاه اول جذب متن روان میشید که ترجمه نتونسته از جذابیت کم کنه و کم کم غرق میشید در فضای روم باستان با اون بناهای عظیم و رب النوع(خدایان متعدد) و در اینجا داستان سردار جوان رم شروع میشه

- بیشتر
شیما.بیات
۱۴۰۰/۱۲/۱۴

وقتی این کتاب رو خوندم ۱۶-۱۷ ساله بودم و واقعا تا سالها توی ذهنم مونده . توصیه میکنم اگر عاشق رمان و تاریخ هستید، این رمان عاشقانه رو بخونید.

احسان
۱۴۰۰/۰۹/۰۶

به راستی چه رمان پر محتوی و عمیقی حسی که با خواندن این رمان به شما دست میده تو هیچ فیلم و سریال و موسیقی ای نیست هر چه زودتر شروع کنید به خواندن این رمان معرکه و خودتون رو از مفاهیم

- بیشتر
DR.MOHAMMADREZA HOSSEINPOUR
۱۴۰۰/۰۹/۱۱

برای لحظه ای هم مطالعه این کتاب رو از دست ندین. رمانی پر کشش و پر از هیجان. عشق، ترس، غم، ایمان، شادی، امید و .... با این اثر تجربه می کنید.

مریم
۱۴۰۰/۰۹/۱۰

شاید عجیب باشه ولی با این کتاب میشه غرق در خنده، تاریخ، عشق و اندوه شد و در ژرفای اون مضامین عالی ای رو نوشید.

sohrab .sa
۱۴۰۰/۰۹/۰۵

رمان بسیار زیبایی بود توصیه میکن حتما بخونی هر چند نویسنده تو خیلی از صفحات جملات تکراری از عشق قهرمانان داستا گفته میتونی این صفححه رو نخونی ولی در کل رمان خوبی بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۴۰)
مدتی است که از مقدسات جز نام‌های زیبا و فصیح چیز دیگری نمانده!»
n re
گاهی شدت اندوه بیش از توانایی و بردباری بشر است!
n re
در این دنیا نباید در مقابل نیکی انتظار نیکی داشت.
n re
گاهی شدت اندوه بیش از توانایی و بردباری بشر است!
jacksparrow
دیگر امروز به‌خلاف گذشته از شراب و زن و عیش و کامرانی بیزارم، حتی از دیدن قیصر و اعمال نفرت‌انگیز او وحشت دارم! می‌دانید چرا؟ برای این‌که به عشق لیژیا پایبند شده‌ام و حاضر نیستم کسی را در عالم به او ترجیح دهم. برای آن‌که لیژیا مثل برف کوهستان پاک و بی‌شائبه و دور از آلودگی است؛ برای این‌که او از اعمالی که زنان سبکسر و هوسران دیگر می‌کنند بیزار است و حالا من بدون وجود این دختر در رنجم. زندگی برای من جز زندانی وحشتناک چیز دیگری نیست.»
farinaz
فراموش مکن که انسان در هر جا و هر زمان می‌تواند از خود دفاع کند. کسی که دارای نهاد پاک و قلب عاری از آلایش است، همیشه و در هر حال پروردگار مهربان نگهدار اوست. آن کسی که توانست در سرزمین فساد و تباهی خود را از آلودگی به گناه محفوظ بدارد، سعادت جاودانی در انتظار اوست.
n re
به خنده‌ها و تبسم‌های ساختگی این مردم نگاه نکن. می‌بینی که چطور می‌کوشند خود را شادمان و متبسم نشان دهند؟ خودشان می‌دانند که فردای آن‌ها نامعلوم است. از کجا که تا هفتهٔ دیگر نوبت خود آن‌ها نرسد؟ در این صورت هرکس اطمینان دارد که به دنبال این خنده‌ها و مسرت‌ها، اشک‌ها و ناله‌هایی هست...
n re
«چه سعادتمندند این چشم‌های من که وجود نازنین تو را در این لحظه می‌بینند. چه خوشبختند این گوش‌های من که نوای جان‌پرور تو را می‌شنوند.
n re
آنچه من بدان ایمان دارم این است که تجاوز به حقوق دیگران زشت و ناپسند است و به‌عکس یاری و مهربانی زیبا و دوست‌داشتنی است. کسی که دارای احساسات پاک و عالی باشد پاکدامن است
n re
حالت او شبیه به گمشده‌ای بود که در تنگنای صعب‌العبور کوهستانی وامانده باشد؛ نه راه پس داشت و نه راه پیش. از یک طرف این فضا سرمستش کرده بود و از جانب دیگر سقوط در دره‌ای ژرف و هراسناک او را می‌لرزاند.
n re