عزیز گفت: «من یادِ پدر و مادرم افتادم، تو چرا گریه میکنی؟»
مادرم گفت: «بهخاطر پیاز پوست کندن است، ولی وقتی شما یادِ گذشتگان افتادی من هم یادِ پدرم افتادم. هفت سالم نشده بود که به رحمت خدا رفت، و من و خواهرم بی پدر بزرگ شدیم.»
هر سه با هم گریه میکردیم. بعد مادرم به من گفت: «شما برو دست و صورتت را بشور. نمیخواهد به ما کمک کنی.» و من زود قبول کردم و از جمع بیپدرومادرها فرار کردم.
هرچه صورتم را میشستم، چشمانم بیشتر میسوخت.
پیازترشی درست کردن چهقدر غمانگیز است!