جملات زیبای کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم)

کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد دوم)

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۳۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
حمید جبلی، فرزاد فربد
انتشارات: 
انتشارات پریان
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
neginyp
۱۷
عزیز گفت: «من یادِ پدر و مادرم افتادم، تو چرا گریه می‌کنی؟» مادرم گفت: «به‌خاطر پیاز پوست کندن است، ولی وقتی شما یادِ گذشتگان افتادی من هم یادِ پدرم افتادم. هفت سالم نشده بود که به رحمت خدا رفت، و من و خواهرم بی پدر بزرگ شدیم.» هر سه با هم گریه می‌کردیم. بعد مادرم به من گفت: «شما برو دست و صورتت را بشور. نمی‌خواهد به ما کمک کنی.» و من زود قبول کردم و از جمع بی‌پدرومادرها فرار کردم. هرچه صورتم را می‌شستم، چشمانم بیشتر می‌سوخت. پیازترشی درست کردن چه‌قدر غم‌انگیز است!
ریحانه
۱۰
یکی پسته دهانِ آقابزرگ می‌گذاشت، دیگری قاشقی از انار با گُلپر. ولی او کماکان از رستم شاکی بود. بالاخره پدر شاهنامه را کنار گذاشت و آقابزرگ زیر کرسی نشست، ولی همچنان غُر می‌زد. پدر کتاب دیگری آورد و شروع کرد به خواندن. ما بیشتر از این‌که گوش بدهیم حواسمان به تنقلات بود. این بار مولوی بود. «من نه منم، نه من منم...» دوباره آقابزرگ عصبانی شد. «این که خودش هم نمی‌داند کیه! ما چرا باید به حرف‌هایش گوش بدهیم؟ منصور، گرام را راه بیانداز. فقط هم سوسن.» عمو با عجله این کار را کرد. صفحهٔ گرام با بلندگوی بزرگش همهٔ صداها را خورد. «رفتی سفر ای بی‌خبر از خونهٔ ما...» و آقابزرگ اشک در چشمانش جمع شد و گفت: «این یعنی شعر!» سر تکان می‌داد. بعد گفت: «شب یلدا بر همه مبارک.»
El
۸
گفتم: «عزیز، من دوست دارم روزنامه بخوانم، دیکته بنویسم.» او گفت: «می‌دانی، مهم‌تر از این کارها چیز دیگری هم هست.» گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «زندگی. مهربانی. انسان بودن...» من به این حرف‌ها فکر می‌کردم که چه معنایی دارد.
ماهور
۷
گفتم: «عزیز، من دوست دارم روزنامه بخوانم، دیکته بنویسم.» او گفت: «می‌دانی، مهم‌تر از این کارها چیز دیگری هم هست.» گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «زندگی. مهربانی. انسان بودن...»
neginyp
۴
دیگر در باغچهٔ آقابزرگ هم گلی نمانده بود تا برای او ببرم. پس باید اصلاً از او طلاق می‌گرفتم تا خیالم راحت شود. ولی از این جدایی غصه خوردم. طلاق هم به این سادگی‌ها که فکر می‌کنید نیست. باید چند شب زیر لحاف گریه می‌کردم.
Maedeh Amiri
۴
بعد روزی مسابقه را بُرد. حتی نفس هم نکشید. پدر با عده‌ای از فامیل او را زیر خاک پنهان کردند. مثل قدیمی‌ها که ثروتشان را زیر خاک پنهان می‌کردند. عزیز خیلی حسودی کرد و گفت: «اگر این‌طور است و این‌قدر برای پدرتان مراسم می‌گیرید و از او تعریف می‌کنید، من هم می‌توانم تکان نخورم و حتی نفس هم نکشم.» او را هم کنار آقابزرگ گذاشتیم تا گنجمان دو برابر شود.
neginyp
۲
بوی عجیبی می‌داد: بین میوه و دودِ هیزم و کمی هم پِهِن. ولی گوشواره‌هایش خیلی خوشمزه بود. ترش و کمی هم گَس. آن‌قدر می‌دوید که لُپ‌هایش سرخ می‌شد، نه اندازهٔ گیلاس و آلبالو؛ مثل سیب. من نفس‌ام می‌گرفت از بس که دنبالش می‌کردم. عمو مشدی دید که من دیگر با دست گوشواره‌های او را نمی‌گیرم و با دهانی باز سراغ گوشواره‌های او می‌روم.
neginyp
۲
عزیز می‌گفت: «قاشقی که به دهانت زدی دوباره داخل کاسهٔ آش نکن.» ولی خودش با قاشقی که چندین بارآش خورده بود برای من در ظرف کوچکی می‌ریخت.
نیکی
۲
من تازه فهمیدم فقط آدم‌های خیلی پیر نمی‌میرند. آدم می‌تواند یک روز در حیاط قهوه بخورد، با بچه‌هایش بازی کند ولی فردا صبح هم بمیرد.
مونیکا بلوچی
۰
ظرف بزرگی پر از دانه‌های انار شد و آقابزرگ می‌گفت: «فردا تمام این پوست انارها را باید زیر درخت‌ها چال کنم. همه تقویت می‌شوند.»
کاربر ۵۱۵۶۸۶۵
۰
من نمی‌دانستم دست‌های آدم با هم چه فرقی می‌کند، ولی خانم معلم برایش خیلی مهم بود که من با دستی که بلد نیستم خط بکشم