کتاب زنانی که زنده اند فریبا چلبی‌یانی + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب زنانی که زنده اند

کتاب زنانی که زنده اند

انتشارات:نشر حکمت کلمه
امتیاز
۳.۹از ۷ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب زنانی که زنده اند

کتاب زنانی که زنده اند نوشته فریبا چلبی‌یانی است. کتاب زنانی که زنده اند مجموعه‌ای داستان است که با محوریت زنان و زندگی‌شان نوشته شده است.

درباره کتاب زنانی که زنده اند

مجموعه داستان کوتاه زنانی که زنده اند، مشتمل بر سیزده داستان کوتاه است، داستان‌هایی که به اتفاقات، افکار، باورها، دل‌نگرانی‌های طبیعی زنان به شکلی واقعی می‌پردازد. این کتاب سراغ زنان می‌رود و نشان می‌دهد آن‌ها می‌توانند مادر، همسر، رقیب و معشوق باشند. می‌توانند رفتار متفاوت داشته باشند، مانند سنگ سخت باشند و عظیم‌ترین اتفاقات را ببخشند. 

این کتاب سعی دارد زنان را از نگاهی حقیقی بررسی کند و به دنیای آن‌ها برود،‌ دغدغه‌ها و نگرانی‌هایشان را بیان کند. در داستان حسادت و فداکاری و جنگ می‌بینیم. روایت زنانی که در لحظه‌ای خاص تصمیمی باورنکردنی می‌گیرند و همه را مسحور خود می‌کنند. 

خواندن کتاب زنانی که زنده اند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم. 

بخشی از کتاب زنانی که زنده اند

دمدمه‌های صبح است؛ دوش سرد می‌گیرد؛ حوله را دورتادور تنش می‌پیچد؛ موهای خیسِ بلندِ خرمایی‌رنگش شانه‌های برهنه‌اش را پر می‌كند؛ از روی میز كنار تخت، یك نخ سیگار برمی‌دارد، روشن می‌كند و به طرف پنجره می‌رود؛ پرده‌های توری، همه افتاده‌اند و سنگین خودنمایی می‌كنند.

ـ می‌تونستی بهتر از این‌ها باشی!

نخ پرده را می‌كشد. پرده از سمت راست، آرام كنار می‌رود. دلش می‌خواهد روزی از این پرده‌ها به پنجره‌ی اتاق‌خوابش بزند هنوز خیلی‌ها خوابند؛ خیابان‌ها و پیاده‌روها خلوتند؛ نه بادی! نه تكان برگی و نه پرسه‌زدن‌های بیهوده و قهقهه‌های سرسام‌آور عابران، فقط چراغ بعضی از خانه‌ها روشن است. برمی‌گردد؛ كلاه‌گیس، كف اتاق پرت شده است.

ـ دیگه اینو سر نكن! همین‌جوریش هم خوشگلی.

برگه‌ی چكِ افتاده بغلِ كمدِ تخت را برمی‌دارد و بی‌آنكه به مبلغش نگاه كند، به خاكستر سیگار نزدیك می‌كند. چك‌پول كم‌كم گُر می‌گیرد و می‌سوزد و سریع از لای انگشتانش شعله‌ور می‌شود و می‌افتد روی كف‌پوش كرم شكلاتی‌رنگ اتاق؛ از بوی سوختگی خوشش می‌آید؛ دوست دارد تنفسش كند. پا روی چک آتش‌گرفته می‌گذارد؛ خاموشی شعله‌های چک زیر دمپایی‌اش فِس صدا می‌دهد. لباس‌هایش را به تن می‌كند و دوباره سراغ پنجره می‌آید.

زن و مردی از تاكسی پیاده شده، دست در دست هم وارد پارک روبه‌رویی می‌شوند؛ صبح به این زودی آن‌جا چه كار دارند؟ آن هم در پاركی كه پاتوق او است برای اوقات تنهایی‌اش!؟ چمن‌ها و درخت‌ها را هنوز آب نداده‌اند؛ پس از آب‌پاشی، بیشتر نیمكت‌ها خیس می‌شوند و به‌ندرت می‌توان یك نیمكت نسبتاً خشک ‌و خالی پیدا كرد و نشست. دسته‌دسته كلاغ‌ها از شاخه‌های درختان تبریزی بلند می‌شوند و به پرواز در می‌آیند؛ صدای قارقارشان حتماً گوش آن‌دو را کَر می‌كند.

زن دستش را از دست مرد بیرون می‌آورد و مثل بچه‌ها به آسمان نگاه می‌كند و دور خودش می‌چرخد؛ آن‌قدر می‌چرخد كه سرش گیج می‌رود و روی چمن‌ها دوزانو می‌افتد. مرد بازوی زن را می‌گیرد تا بلندش كند اما زن دست او را پَس زده و روی زمین چمباتمه می‌زند.

ـ بازیگر خوبی هستی؛ منتها درجه دومی، فرشته‌ای همیشه در خفا.

قهقهه می‌زند و دورتادور هال به دور خودش می‌چرخد؛ فراموشش می‌شود در جلد زنی فرو رود که با هر وعده‌ی ملاقات روبه‌روی آینه می‌نشیند و با خاطراتش كلنجار می‌رود؛ چشمانش پف می‌كند و سیاهی ریمل از مژه‌هایش سُر می‌خورد روی گونه‌هایش؛ مثل جاده‌ی كم‌عرض سیاه. 

نظرات کاربران

leila.joudi
۱۴۰۳/۰۵/۱۶

بهترین کتابی که خوندم حتما توصیه میکنم بخونید .

کاربر 7523589
۱۴۰۴/۰۹/۱۲

بی نهایت حرفه ای، ساختارمند و دلنشین بود.

بریده‌هایی از کتاب

شانه‌هایم را می‌گیرد و لبانم را می‌بوسد سریع؛ از خانه بیرون می‌رود. چند دقیقه صبر می‌کنم و به اتاق کارش می‌روم. کشوی میز را باز می‌کنم و پوشه‌ی آبی‌رنگ را برمی‌دارم. شخصیت‌های جورواجوری زیر چشمم وول می‌خورند. کاغذها را تندتند ورق می‌زنم. زن دیشبی را نمی‌توانم پیدا کنم. پس زن موطلایی کجاست؟ لای کدام کاغذ گم‌وگور شده؟ چرا پیدایش نمی‌کنم؟
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱
تازگی‌ها که برای خرید از خانه می‌زنم بیرون، چشمانم در چشمان افراد زیادی مکث می‌کند. کسی سلامم می‌دهد، وانمود می‌کنم که نمی‌شناسمش. همه غریبه به‌نظر می‌رسند. شاید من حرفی برای گفتن ندارم. وارد سوپری سرکوچه‌مان می‌شوم؛ فروشنده می‌شناسدم؛ شروع به احوالپرسی می‌کند. جوان پرحرفی ‌است و اگر اجازه دهی، می‌تواند ساعت‌ها توی مغازه نگهت دارد و اخبار محله را کف دستت بگذارد؛ امروز حوصله وراجی‌هایش را ندارم. بی‌درنگ می‌گویم: ـ دو پاکت شیر با یه بسته لوبیا چشم‌بلبلی پاک شده، لطفاً!
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱
او چیزی نمی‌شنود، نشنیده و نخواهد شنید؛ او زن‌های داستانی‌اش را نمی‌کشد بلکه ذره‌ذره آب می‌کند؛ محو می‌کند با ردّپایی عمیق و سُکرآور؛ زنانی که تمامی ندارند هیچ. چرا قبول نمی‌کند که زنان توی داستان‌هایش زنده‌اند؟ من صدایشان را می‌شنوم؛ حتی حسی که به من دارند، نوعی حسرت یا چطور بگویم حسادت که لای گلویشان گیر کرده و می‌کند را احساس می‌کنم؛ زنان و دخترانی که لب باز می‌کنند؛ نجوا می‌کنند؛ تکان می‌خورند و با تُن صدایشان گرمی خاصی را به او القا می‌کنند و او نمی‌خواهد که باور کند.
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱
برای چی باید گوشی را برمی‌داشتم؟ از تماس‌های تلفنی مكرر و دستورگرفتن خسته شده‌ام. كتری سوت می‌كشد؛ امروز هوس كرده‌ام صبحانه‌ی مفصلی را برای دو نفر آماده کنم. مثل آن وقت‌ها كه پاورچین‌پاورچین به اتاق خواب برمی‌گشتم و نوك انگشتانم را در موهای نرم و لَخت آریان فرو می‌بردم تا از خواب بیدار شود و من در بازوانش گم شوم... چای را دم می‌كنم. درِ كابینت را باز می‌كنم؛ رژ دم‌دستی‌ام را بی‌آینه به لبانم می‌مالم و عطر نیناریچی را كه آخرین هدیه‌ی آریان بود، از گوشه‌ی پنهانی كابینت برمی‌دارم و پس از سال‌ها به نرمه‌ی گوش‌ها، مچ دست‌ها و گردنم می‌زنم. به‌طرف گنجه‌ی لباس‌هایم می‌روم، پیراهن سیاه‌رنگی را كه برای آشنایی با آریان خریده بودم از جارختی برمی‌دارم و تن می‌كنم.
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱
دیگر تحمل ترحم و یا نق‌زدن دختر و عروسش را نداشت؛ با اینکه هر دو مهربان بودند اما طوری رفتار می‌کردند که انگار در خانه‌ی سالمندان انجام وظیفه می‌کنند. هفته‌ای یکبار به نوبت می‌آمدند؛ تا می‌رسیدند فقط سلام می‌کردند و حتی فرصت احوالپرسی پیدا نمی‌کردند؛ بعد بلافاصله در و پنجره‌ها را باز می‌کردند و با نارضایتی می‌پرسیدند: ـ شما هیچ‌وقت در و پنجره‌ها رو باز نمی‌کنین؟ هرچه لباس نَشُسته بود جمع می‌کردند و توی ماشین لباسشویی می‌گذاشتند و تا ماشین، کارِ شستشو را انجام دهد، ظرف‌های تلنبارشده‌ی توی ظرفشویی و دوروبر را با دستکش مخصوصی که همراه خود می‌آوردند، می‌شستند.
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱
خوابش می‌آمد؛ همه‌چیز را راه‌راه و وارونه می‌دید؛ چشمانش تار شدند؛ پیرمرد بلندتر از ویگن می‌خواند: «بگو ای دل که تو با من چه ها کردی»؛ صدای پیرمرد دیگر بیگانه نبود؛ تُن صدا ضرباهنگی از حنجره‌ی خودش را به همراه داشت. پس می‌خوای تا آخرش بری! باشه، حرفی... صداها زیاد شدند؛ در هم پیچیدند؛ همه با هم حرف می‌زدند و وسط حرف همدیگر می‌پریدند. چهره‌هایی ریزودرشت، کج‌ومعوج از دریچه‌های چشمانش هویدا شدند؛ همه‌ی سرها توی هم، بریده‌بریده و منشورشکل بود؛ می‌خواست فریاد بزند اما انگار حلقومش بریده بود! توی چهره‌ها به دنبال پیرمرد می‌گشت؛ نمی‌دیدش؛ دست‌هایی مانع می‌شدند تا چهره‌ها را که مثل پرده‌ی توری با هر باد ملایمی می‌رقصیدند و در هوا ویلان بودند، کنار بزند.
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱

حجم

۱۰۳٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۱۰۰ صفحه

حجم

۱۰۳٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۱۰۰ صفحه

قیمت:
۲۵,۰۰۰
تومان