جملات زیبای کتاب زنانی که زنده اند | طاقچه
تصویر جلد کتاب زنانی که زنده اند

بریده‌هایی از کتاب زنانی که زنده اند

انتشارات:نشر حکمت کلمه
امتیاز
۳.۹از ۷ رأی
۳٫۹
(۷)
شانه‌هایم را می‌گیرد و لبانم را می‌بوسد سریع؛ از خانه بیرون می‌رود. چند دقیقه صبر می‌کنم و به اتاق کارش می‌روم. کشوی میز را باز می‌کنم و پوشه‌ی آبی‌رنگ را برمی‌دارم. شخصیت‌های جورواجوری زیر چشمم وول می‌خورند. کاغذها را تندتند ورق می‌زنم. زن دیشبی را نمی‌توانم پیدا کنم. پس زن موطلایی کجاست؟ لای کدام کاغذ گم‌وگور شده؟ چرا پیدایش نمی‌کنم؟
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱
تازگی‌ها که برای خرید از خانه می‌زنم بیرون، چشمانم در چشمان افراد زیادی مکث می‌کند. کسی سلامم می‌دهد، وانمود می‌کنم که نمی‌شناسمش. همه غریبه به‌نظر می‌رسند. شاید من حرفی برای گفتن ندارم. وارد سوپری سرکوچه‌مان می‌شوم؛ فروشنده می‌شناسدم؛ شروع به احوالپرسی می‌کند. جوان پرحرفی ‌است و اگر اجازه دهی، می‌تواند ساعت‌ها توی مغازه نگهت دارد و اخبار محله را کف دستت بگذارد؛ امروز حوصله وراجی‌هایش را ندارم. بی‌درنگ می‌گویم: ـ دو پاکت شیر با یه بسته لوبیا چشم‌بلبلی پاک شده، لطفاً!
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱
او چیزی نمی‌شنود، نشنیده و نخواهد شنید؛ او زن‌های داستانی‌اش را نمی‌کشد بلکه ذره‌ذره آب می‌کند؛ محو می‌کند با ردّپایی عمیق و سُکرآور؛ زنانی که تمامی ندارند هیچ. چرا قبول نمی‌کند که زنان توی داستان‌هایش زنده‌اند؟ من صدایشان را می‌شنوم؛ حتی حسی که به من دارند، نوعی حسرت یا چطور بگویم حسادت که لای گلویشان گیر کرده و می‌کند را احساس می‌کنم؛ زنان و دخترانی که لب باز می‌کنند؛ نجوا می‌کنند؛ تکان می‌خورند و با تُن صدایشان گرمی خاصی را به او القا می‌کنند و او نمی‌خواهد که باور کند.
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱
برای چی باید گوشی را برمی‌داشتم؟ از تماس‌های تلفنی مكرر و دستورگرفتن خسته شده‌ام. كتری سوت می‌كشد؛ امروز هوس كرده‌ام صبحانه‌ی مفصلی را برای دو نفر آماده کنم. مثل آن وقت‌ها كه پاورچین‌پاورچین به اتاق خواب برمی‌گشتم و نوك انگشتانم را در موهای نرم و لَخت آریان فرو می‌بردم تا از خواب بیدار شود و من در بازوانش گم شوم... چای را دم می‌كنم. درِ كابینت را باز می‌كنم؛ رژ دم‌دستی‌ام را بی‌آینه به لبانم می‌مالم و عطر نیناریچی را كه آخرین هدیه‌ی آریان بود، از گوشه‌ی پنهانی كابینت برمی‌دارم و پس از سال‌ها به نرمه‌ی گوش‌ها، مچ دست‌ها و گردنم می‌زنم. به‌طرف گنجه‌ی لباس‌هایم می‌روم، پیراهن سیاه‌رنگی را كه برای آشنایی با آریان خریده بودم از جارختی برمی‌دارم و تن می‌كنم.
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱
دیگر تحمل ترحم و یا نق‌زدن دختر و عروسش را نداشت؛ با اینکه هر دو مهربان بودند اما طوری رفتار می‌کردند که انگار در خانه‌ی سالمندان انجام وظیفه می‌کنند. هفته‌ای یکبار به نوبت می‌آمدند؛ تا می‌رسیدند فقط سلام می‌کردند و حتی فرصت احوالپرسی پیدا نمی‌کردند؛ بعد بلافاصله در و پنجره‌ها را باز می‌کردند و با نارضایتی می‌پرسیدند: ـ شما هیچ‌وقت در و پنجره‌ها رو باز نمی‌کنین؟ هرچه لباس نَشُسته بود جمع می‌کردند و توی ماشین لباسشویی می‌گذاشتند و تا ماشین، کارِ شستشو را انجام دهد، ظرف‌های تلنبارشده‌ی توی ظرفشویی و دوروبر را با دستکش مخصوصی که همراه خود می‌آوردند، می‌شستند.
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱
خوابش می‌آمد؛ همه‌چیز را راه‌راه و وارونه می‌دید؛ چشمانش تار شدند؛ پیرمرد بلندتر از ویگن می‌خواند: «بگو ای دل که تو با من چه ها کردی»؛ صدای پیرمرد دیگر بیگانه نبود؛ تُن صدا ضرباهنگی از حنجره‌ی خودش را به همراه داشت. پس می‌خوای تا آخرش بری! باشه، حرفی... صداها زیاد شدند؛ در هم پیچیدند؛ همه با هم حرف می‌زدند و وسط حرف همدیگر می‌پریدند. چهره‌هایی ریزودرشت، کج‌ومعوج از دریچه‌های چشمانش هویدا شدند؛ همه‌ی سرها توی هم، بریده‌بریده و منشورشکل بود؛ می‌خواست فریاد بزند اما انگار حلقومش بریده بود! توی چهره‌ها به دنبال پیرمرد می‌گشت؛ نمی‌دیدش؛ دست‌هایی مانع می‌شدند تا چهره‌ها را که مثل پرده‌ی توری با هر باد ملایمی می‌رقصیدند و در هوا ویلان بودند، کنار بزند.
کاربر ۷۱۷۷۹۵۱

حجم

۱۰۳٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۱۰۰ صفحه

حجم

۱۰۳٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۱۰۰ صفحه

قیمت:
۲۵,۰۰۰
تومان