با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب خسرو شیرین اثر خسرو باباخانی

دانلود و خرید کتاب خسرو شیرین

۴٫۲ از ۴۵ نظر
۴٫۲ از ۴۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب خسرو شیرین  نوشته  خسرو باباخانی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب خسرو شیرین

کتاب خسرو شیرین داستانی عاشقانه و خلاقانه از خسرو باباخانی است که در انتشارات کتابستان معرفت منتشر شده است. این کتاب که روایتی عاشقانه است، از عشق‌های خسرو می‌گوید. نوجوانی که از سال‌های دبیرستانش می‌گوید و هر عشقش، حرف تازه‌ای دارد..

درباره کتاب خسرو شیرین

خسرو باباخانی در کتاب خسرو شیرین همان موضوع کلیشه‌ای و معمول همیشگی، یعنی عشق را انتخاب کرده است، اما نگاه خلاقانه او و ایده بدیعش سبب شده تا داستانش، فراتر از تمام کلیشه‎‎‌ها باشد. او در این داستن با زبانی طنزآلود از عشق‌های خسرو می‌گوید! البته که طنز پنهان در این اثر، هم جنبه تربیتی دارد هم نوعی خلاقیت ادبی است. علاوه بر این، مکانی برای بروز خلاقیت و ساخت فضاهای متفاوت داستانی را هم فراهم کرده است.

داستان از سال‌های قبل از انقلاب و دوران نوجوانی قهرمان شروع می‌شود و تا سال‌های اول جنگ ادامه دارد. قهرمان داستان در آبادان زندگی می‌کند. شهری که از جنگ جهانی دوم به بعد، به یکی از مهم‌ترن شهرهای ایران تبدیل شد و با شروع جنگ ایران و عراق، مهم‌تر از پیش شناخته شده است. همین فضای متفاوت شهری هم به جذابیت بیشتر داستان کمک کرده است. 

کتاب خسرو شیرین را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

خواندن کتاب خسرو شیرین را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی و دوست‌داران کتاب‌های عاشقانه پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب خسرو شیرین

دوم نظری بودیم، رشته ریاضی فیزیک. یک روز آفتابی پاییزی، دوست صمیمی‌ام داش‌سعید که کمی بچه‌ننه بود آمد سراغ ما. هول و ولا داشت! اول نگاهی به ما بعد به اطرافمان انداخت. وقتی از تنهابودنمان مطمئن شد، گفت: «فلانی چه نشسته‌ای؟»

منظورش از فلانی ما بودیم. تازه ننشسته بودیم هم. سرپا بودیم. اصطلاحاً گفت چه نشسته‌ای. از سراسیمگی و برافروختگی‌صورتش معلوم بود، ترسیده است؛ نگران است. حتمی اتفاقی افتاده بود. اتفاقی که برای حلش نیاز به صحبت با ما بود و لابد به زور بازوی ما هم احتیاج بود! بالاخره هرچه نبود، ما و دوسه تا از بچه‌های کلاس، مثلاً جزء بچه‌های شر دبیرستان بودیم و به‌اصطلاح بزن‌بهادر. البته بگویم ها همه‌ما پیش «سیّدی» معروف به «سیّد» هیچ بودیم! هنوز هجده‌ساله نشده بود که جای چاقو روی صورتش، روی لپ راستش، جا خوش کرد. ما حقیقتاً پیش سید جوجه بودیم. نوچه بودیم. لنگ می‌انداختیم. سید بود و یک دبیرستان. دروغ نگفته باشم سید بود و یک آبادان!

- چی شده داش سعید؟ نبینیم پریشونی؟

در همان حالت هم خندید. گفت: «مُو نمی‌تونم با این لهجه تهرانیت کنار بیام!»

- ببند اون لب‌ولوچه رو.

- لب‌ولوچه نه کا. لُنج.

- حالا بنال ببینم چته؟ درس زبان بمونه واسه روزای تعطیل.

- کا. اگر خدای‌نکرده دعوا معوا بشه هستی؟!

چنان یک‌دفعه و بی‌هوا گفت که اولش جا خوردیم، ولی سریع خودمان را جمع‌وجور کردیم و گفتیم: «هستیم داش سعید. تا تهش. لب بترکون. کافیه عکس نشون بدی و جنازه تحویل بگیری.»

نخندید. معلوم بود حسابی نگران است. دستمان را گرفت و کشاندمان یک جای خلوت. گوشه حیاط بزرگ دبیرستان. نزدیک درخت کُنار. وقتی مطمئن شد چشم و گوش نامحرمی نزدیکمان نیست، با خشم فروخورده گفت: «راستش مدتیه یه جوون دیگول آسمول جُل، مزاحم خواهرمون می‌شه!»

گمان می‌کنیم عمداً گفت خواهرمان تا رگ غیرت ما را هم بجنباند. شاید هم منظور دیگری داشت. نمی‌دانیم. این را که شنیدیم انگاری برق گرفتمان. داد زدیم: «مزاحم میترا می‌شه؟!»

یک آن خشکش زد. مات نگاهمان کرد. بعد تکانی به سر و گردنش داد و اطراف را پایید و گفت: «ها کا. حالا چرا داد می‌زنی؟»

- غلط می‌کنه مردک عوضی. حالا این یارو کی هست، کجا مزاحم می‌شه؟ کی مزاحم می‌شه؟

- بعد تعطیلی دبیرستان می‌افته دنبال خواهرمون.

دبیرستان آبجیِ داش‌سعید، دبیرستان سپهر، نزدیک دبیرستان ما بود. ما که حسابی رگِ گردنی شده بودیم، گفتیم: «تعطیل که شدیم دو تایی می‌ریم زاغ سیاهشون رو چوب می‌زنیم. تا ببینیم طرف کیه؟ چه‌کاره است؟ اگر راست باشه که جیگرش رو درمی‌آریم.»

- ها کاکا خسرو راسته، خودم دیدم!

- درست که خودت دیدی ولی داش سعید باهاس مطمئن بشیم. نباس بی‌گدار به آب بزنیم. خطریه! باهاس دوسه روز تعقیبشون کنیم. مثل سایه. مراقبشون باشیم دورادور. عین تو فیلم‌ها. مگه فیلم‌های پلیسی تلویزیون رو نمی‌بینی؟ آیرون ساید. گوجاک. بالاتر از خطر؟

دیده بود. قبول کرد. خدایی کار تعقیب و مراقبت سخت بود؛ چون وقتی دبیرستان سپهر تعطیل می‌شد، یک‌دفعه دویست سیصد دختر دبیرستانی تقریباً یک‌شکل، با کت‌ودامن سرمه‌ای و بلوز و جوراب ساق‌بلند سفید، از دبیرستان بیرون می‌زدند. پیداکردن میترا بین آن‌همه دختر برای ما که ممکن نبود؛ به‌خصوص که چشم‌های ما ضعیف بود و عینک هم نمی‌زدیم. چرا؟ چون برای ما عینک‌زدن اُفت داشت. خوبی‌اش این بود که داش سعید همراه ما بود و خواهرش را از یک کیلومتری هم می‌شناخت.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۲)
کاربر ۱۰۵۱۴۶۲
۱۴۰۰/۰۵/۰۸

من نسخه چاپی کتاب رو خوندم بسیار زیبا ودلنشین.پا به پای خسرو خندیدم و گریه کردم کتاب طنز ملایم وشیرینی داره ومن تا کتاب رو تموم نکردم زمین نگذاشتم....واینکه مطالب تکان دهنده ای در کتاب بیان میشه که من تاحالا

- بیشتر
ساکورا
۱۴۰۰/۰۷/۱۷

اول که شروع کردم خیلی جدی نگرفتمش یه طنزی داشت که کمی دم دستی به نظرم میومد و مناسب طیف خاصی از جامعه به نظر میرسید ولی کتاب از تقریبا یک سوم آخر به کلی عوض شد و خیلی خوب

- بیشتر
mohaddese
۱۴۰۰/۰۸/۰۵

نیمه اول کتاب خنده بر لب میآورد و نیمه پایانی اشک و حسرت... کتاب دوست داشتم ولی بعضی از قسمتها برام باور پذیر نبود. کتاب تمام شد گفتم کاش جلد دوم داشت،سرنوشت خسروخوبان به کجا کشیده میشه!!!

Hamze.r70
۱۴۰۰/۰۸/۲۲

توصیف من از داستان اینه که فقط باید خوندش تا خسرو شیرین را شاید درک کنیم....عالی عالی عالی

mahnaz r
۱۴۰۰/۰۶/۲۷

کتاب همه چی داشت هم عشق هم طنز هم سردرگمی هم ایثار هم تراژدی. صداقت کتاب جای تردیدی برای درگیری و همذات پنداری مخاطب باقی نمی گذاشت متاسفم که جنگ باعث خاطراتی به این تلخی شده. هرچند ایثار عشق و بعضی احساسات

- بیشتر
Yas Balal.جواد عطوی
۱۴۰۱/۰۱/۱۶

خیلی عالی

مکروبه
۱۴۰۰/۱۲/۰۲

اول های کتاب دوسه دفعه خواستم ادامه ندم چون به نظرمی اومد داستان نوجوانانه باشه ولی جلو رفتم ووقتی به آخرای کتاب رسیدم گفتم چه خوب شد که خوندم وتازه فهمیدم مردم خوزستان چقدر در زمان جنگ سختی کشیدن وهنوزهم

- بیشتر
ketab_chon
۱۴۰۰/۰۶/۰۲

سلام این از اون کتاب هایی هست که هر کسی دوست نداره من به کسانی که دوست دارن آخر کتاب غم‌انگیز تموم شه و یا مشکل ندارن غم‌انگیز تموم شه و ناراحت نمیشن پیشنهاد میکنم بخونن چون من از پایانش راضی نبودم

MMM
۱۴۰۰/۰۵/۳۱

مجموعه داستانی که پله پله از طنز به تراژدی میرود .از خوشی و جوانی به رنج و مرگ . از رفاقت به ایثار از صلح به جنگ . مثل صعود در کوهی با قله آتشفشان

کاربر ۳۲۶۶۸۰۱
۱۴۰۱/۰۱/۰۹

خوندنش برای من اصلا راضی کننده نبود، قسمت جنگ رو به حدی منفی تصویر کرده بود که به نظرم مناسب کتاب نبود، نویسنده باید بخشی از کار احساس و ادراک کردن رو به خواننده بسپاره نه اینکه مثل فیلم ساز،

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۲)
تو هنو نمی‌خوای دست از ئی تهرانی‌بازیات‌برداری؟ دست خودم نیست که بچه تهرانم. جرمه؟ می‌دونم بچه تهرونی. می‌گم‌ها توئی سه چهار سالی که آبادان هستی نمی‌خواهی عین بچه آدم حرف بزنی؟ بچه آدم؟ یعنی مثل شماها؟ ها! من معذرت می‌خوام. من نه و مُو. یکی از مصیبت‌های بزرگ من در آبادان همین گفتن ضمیر «من» بود. بچه‌های آبادان عجیب رویش حساسیت داشتند
mohaddese
مرگ نفس‌به‌نفس، گام‌به‌گام با ما بود. برای همین هر روز بیشتر شفاف و زلال و سبک‌بال می‌شدیم.
مریم
آدم‌ها دو دسته‌اند؛ بعضی‌ها فکر می‌کنند خوش‌تیپ هستند، بعضی‌ها خوش‌تیپ هستند و ما بی‌شک از دسته اول بودیم!
n re
اکثرِ اکثر آدم‌ها الکی لبخند می‌زنند. حتی الکی می‌خندند. سطحی است، نمایشی است، از روی عادت است. بیشتر به ماسک می‌ماند. بر صورت می‌ماسد. آدم‌های خیلی کمتری هم هستند که وقتی لبخند می‌زنند، موجی از آرامش و نشاط و اطمینان با خود می‌آورند. این‌ها وقتی می‌خندند، وقتی لبخند می‌زنند، دانه‌های دلشان پیدا می‌شود. مثل بچه‌های کوچک.
اَسمآ
سمیر و سمیرا خواهر و برادر دوقلو بودند. سیاه و دیلاق عین هم! باهم مو نمی‌زدند. فقط سمیرا چادر سرش بود؛ همین!
Yas Balal.جواد عطوی
ضیافت‌های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار خوشا پیداشدن در عشق برای گم‌شدن در یار
fatemeh1991
اول خیابان زند، درست راست اول کلیسا بود، کلیسای «کارپت مقدس» جفتش مسجد بهبهانی‌ها! دیوار مشترک داشتند. بعید می‌دانیم همچنین چیزی در دنیا بوده باشد. یکی از عجایب آبادان است.
اَسمآ
آدم آزاده نه ظلم می‌کنه و نه زیر بار ظلم می‌ره.
اَسمآ
خدای من! یک‌دفعه زیر پایم خالی شد. چنگ زدم به دل سیاهی. به گوشه‌های تاریک‌تر و ترسناک‌ترش، چنگم اما خالی ماند. چنان در خودم مچاله شدم که اگر مادر بود و می‌دید می‌گفت شکل جنین شده‌ای، می‌خواهی برگردی این تو؟ و به شکمش اشاره می‌کرد. ای کاش می‌شد، ای کاش می‌شد، ای کاش.
کاربر ۳۰۴۴۲۲۳
دو نفری مجتبی را با دست‌بسته و صورت درب و داغان و کج‌وکوله پرت کردند توی استخر. یا ابوالفضل، مجتبی محکم و با سر و صورت و سینه در آب افتاد مثل تنه درخت! صدای بلندی برخاست. آب شکاف برداشت، موج بلند برداشت. قطرات درشت آب به هوا و اطراف پاشید. موج آب تنه کوبید به بدنه جرم‌گرفته و لزج بدن استخر. بوی لجن بلند شد. بعد آب آرام گرفت. برای چند لحظه طولانی مجتبی از نگاه‌ها پنهان شد و بعد آب دوباره شکاف برداشت و ناگهان سر و سینه مجتبی از آب بیرون زد. با دست‌های بسته تلاش رقت‌باری می‌کرد تا به هر شکل ممکن سرش را از آب بیرون بیاورد تا نفس بکشد. چرا ما یاد حضرت ابوالفضل افتاده بودیم. چرا ما بغض کردیم.
Razie

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۴۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۵۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۴/۰۸
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۸۳۷-۶۷-۵
تعداد صفحات۲۴۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۵۲,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۴/۰۸
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۸۳۷-۶۷-۵