معرفی و دانلود کتاب گوسفندی برای شاه + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب گوسفندی برای شاهsubscriptionAvailable

کتاب گوسفندی برای شاه

برگزیده ششمین جشنواره داستان انقلاب (نوجوانان)

نوع کتاببدون نظر

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب گوسفندی برای شاه

«گوسفندی برای شاه» برگزیده‌های ششمین جشنواره داستان کوتاه انقلاب نوجوانان است که می‌خوانید. این مجموعه ۷ داستان نوجوانانه با موضوع انقلاب اسلامی دارد. گوسفندی برای شاه نوشته مصطفی میرزایی، این روزها کلاغ باهوش‌تر شده اثر مرضیه فعله‌گری، مجسمه به قلم محمدباقر سیدی، بچه‌های قلعه اثر نجمه موسوی، حاجی‌فیروز نوشته رقیه فرمانی، زمستان، مردی به قلم سید عذرا موسوی و گوری در قبرستان متروک اثر سید فاطمه موسوی، نام داستان‌های این مجموعه‌اند.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب گوسفندی برای شاه و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابگوسفندی برای شاه
عنوان دیگربرگزیده ششمین جشنواره داستان انقلاب (نوجوانان)
موضوعادبیات پایداری، داستان ایرانی
گردآورندهخسرو باباخانی، رقیه سادات صفوی
انتشاراتانتشارات سوره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۵/۱۰/۱۰
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۰.۸۵ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۰۳۰۳۷۳۰
تعداد صفحه‌ها۸۴ صفحه
قیمت کتاب۱۱۷۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

معصومه☫︎
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۳/۲۸

بعد از خوندن سه تا کتاب 《موهای تو خانه‌ی ماهی هاست》،《پای تخته سیاه》 و 《آن مرد با باران می آید》 دیگه میتونم بگم کتابهای با این موضوع(داستان هایی که از روزهای قبل از انقلاب و توصیف شرایط روزهای منتهی به انقلاب...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

معصومه☫︎
۱
امروز روز سوم است که دارم با زرنگ‌بازی به مدرسه می‌آیم، دیروز وقتی داشتم پاچهٔ شلوارم را بالا می‌زدم، چند تا پسر که کمی از خودم بزرگ‌تر بودند، از کنارم رد شدند و درِگوشی نمی‌دانم چه به هم می‌گفتند. صدای وِزوِزشان می‌آمد. چشمشان به پاهای من بود؛ تازه لبخند هم می‌زدند. از آن خنده‌ها که من بدم می‌آید؛ از همان خنده‌هایی که وقتی به صف می‌ایستیم تا به کلاس برویم، ناظم همان‌طور که نگاه می‌کند تحویلمان می‌دهد و پاهای دخترها قند می‌شود توی دهانش. این را نمی‌شود به هیچ‌کس بگویم. چون ممکن است آقاجان بفهمد. این یک راز است که من فقط به خودم گفته‌ام.
معصومه☫︎
۰
بغض کرد و نتوانست لقمهٔ گوشت‌کوبیده را که توی دهانش بود، قورت دهد. دستش را توی جیب کرد و عکس برادرش را درآورد و نشان داد. عکس، دست‌به‌دست توی قهوه‌خانه چرخید. آقازمان نگاهی به عکس کرد. گوشهٔ سبیلش را جوید و گفت: «ناکس‌ها! چه جوان هم بوده...» کارگر ساختمان قوز کرد توی خودش و گفت: «دانشجو بود. با کلی دردسر توانستیم جنازه‌اش را تحویل بگیریم. گفتند باید چهار هزار تومان پول بابت حق گلوله بدهید، تا جنازه را تحویل بدهیم. برادرم را غریبانه دفن کردیم. نگذاشتند مراسم بگیریم.» و با پشت دست خاکی‌اش اشکش را پاک کرد. آقازمان، باز زل زد به عکس و گوشهٔ سبیلش را جوید.