با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
آقای سالاری و دخترانش

دانلود و خرید کتاب آقای سالاری و دخترانش

۳٫۰ از ۷ نظر
۳٫۰ از ۷ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب آقای سالاری و دخترانش  نوشته  مجید اسطیری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب آقای سالاری و دخترانش

آقای سالاری و دخترانش رمانی از مجید اسطیری نویسنده معاصر ایرانی است که در نشر صاد به چاپ رسیده است. داستان درباره مرد سرمایه‌داری است که کم‌کم دیدش نسبت به دنیا و مردمش تغییر می کند و تحولی در زندگی‌اش پدید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید.

درباره کتاب آقای سالاری و دخترانش

شخصیت اصلی این قصه آقای سالاری، یک کارخانه دار با اخلاق و منشی ویژه است که به اصرار دخترانش، برای محافظت از سلامتی خود، خودش را بازنشسته می‌کند. اما شروع دوران بازنشستگی سالاری برای او با سختی‌ها و مشکلات خاصی همراه است که مسیری تازه در زندگی او می‌گشاید. در این راه تازه، نقش اجتماعی او اندک اندک از یک سرمایه‌دار بی‌تفاوت نسبت به جامعه به یک خیرخواه دلسوز تغییر می‌کند اما برای ایفای این نقش هم با مشکلات زیادی روبرو می‌شود که این داستان شرح و سرانجام آنها را روایت می‌کند.

 خواندن کتاب آقای سالاری و دخترانش را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 علاقه‌مندان به رمان‌های فارسی مخاطبان این کتاب‌اند.

درباره مجید اسطیری

مجید اسطیری متولد سال ۱۳۶۴ تهران است. او که رشتۀ زبان و ادبیات فارسی خوانده، نویسنده‌ای جوان و پرتلاش در عرصۀ داستان نویسی است. دقت و توجه زیاد اسطیری به امور عادی و جزئی و خلاقیت در نگاه به آن‌ها از ویژگی‌های سبک نویسندگی اوست. از مجید اسطیری آثار زیادی در نشریات چاپی و مجازی منتشر شده است.

مجموعه داستان تخران اولین اثر مستقل اسطیری است که در انتشارات شهرستان ادب به چاپ رسیده است.

بخشی از کتاب آقای سالاری و دخترانش

گودرزی یک روز در میان زنگ می‌زد و پیشنهاد استخر و کوه و سفره‌خانه می‌داد؛ سالاری همه را رد می‌کرد و بهانه‌ای می‌آورد، مثل پادرد و کمردرد... وقتی سعید همین پیشنهادها را به او می‌داد، برای ردکردن دعوتش احتیاج به هیچ بهانه‌ای نداشت و سعید هم اصلاً اصرار نمی‌کرد. سالاری خوب می‌دانست چرا باید پیشنهادهای گودرزی را فوراً رد کند. جدا از بی‌حوصلگی، به تجربه دریافته بود که آدم‌هایی که خودشان را رفقای قدیمی او می‌دانند، از ارتباط با او هدفی جز پول ندارند.

در این سال‌ها فقط یک نفر دیگر سراغش آمده بود که ظاهراً احتیاجی به پول او نداشت: نصرتی. او در جست‌وجوی زمانی ازدست‌رفته تلاش کرد رفاقت قدیمی‌شان را مجدداً برقرار کند، ولی خیلی سریع شکست خورد. در اوّلین دیدارشان فهمیدند که حرفی برای گفتن ندارند. نصرتی بعد از اتمام دانشگاه چون با اتهامی سیاسی مجبور به ترک کشور شده بود، حالا توقع داشت در دیدار با یک رفیق قدیمی مجموعه‌ای از جنایت‌های حکومت را باهم مرور کنند؛ چیزی که سالاری اصلاً علاقه‌ای به آن نداشت. وقتی بی‌علاقگی سالاری را دید، حرصش گرفت و بی‌ملاحظه شروع به بدوبیراه‌گفتن به همهٔ مسئولان مملکت کرد و وقتی سالاری با دستپاچگی گفت که کمی صدایش را پایین بیاورد، ادب را کنار گذاشت و گفت:

«مردک! توی اون صندلیت مثل مورچه گم شدی، حالا فکر می‌کنی واسه خودت آدم شدی؟ این کارخانهٔ خشکبار "سالار" بخوره توی سرت... سرمایه‌دارِ محافظه‌کار عوضی... مزدور رژیم...»

و تف کرد روی میز سالاری و رفت. وقتی نصرتی رفت، سالاری تا نیم ساعت گیج و وحشت‌زده بود؛ چون نصرتی از آن کلمهٔ هولناک استفاده کرده بود: «سرمایه‌دار!» هیچ کلمه‌ای مثل این نمی‌توانست حال سالاری را خراب کند. این کلمه باعث می‌شد به یاد ماجرایی که در یک برنامهٔ زندهٔ تلویزیونی برایش اتّفاق افتاده بود، بیفتد و تنش یخ بزند. هربار آن شب و ماجرایی را که جلوِ چشم هزاران بیننده اتّفاق افتاد و بعد هم هزاران نفر در فضای مجازی آن را دیدند و هزاران نفر دیگر درباره‌اش حرف زدند، به یاد می‌آورد، بدنش کرخت می‌شد و دست و پایش یخ می‌کرد، قلبش تالاپ‌تالاپ می‌کوبید و عرق سردی بر پیشانی‌اش می‌نشست. سعی می‌کرد بر خودش مسلط باشد و آن خاطره را از مغزش بیرون کند، اما کار ساده‌ای نبود.

به نظر سالاری آدم‌های به‌دردبخور هم مشکلات خاص خودشان را دارند؛ یکی از این مشکلات «پول» است که معمولاً هدف آن‌ها نیست، اما مثل سرطان می‌تواند به همه جای زندگی‌شان نفوذ کند و نگذارد کسی خود آن‌ها را ببیند. نمی‌شد جلوِ پول را گرفت، پول خودش به دنبال آدم‌های به‌دردبخور می‌گشت و هرجا که بودند آن‌ها را پیدا می‌کرد. بااینکه خیلی از به‌دردبخورها علاقهٔ چندانی به پول ندارند، اما این چرک کف دست، این عجیب‌ترین قرارداد میان انسان‌ها، این آدم‌های مظلوم را گیر می‌اندازد و بهشان برچسب می‌زند، یک برچسب وحشتناک: «سرمایه‌دار!»

سالاری به‌شخصه سال‌ها انتظار کشیده بود تا این کلمهٔ خوفناک از سر زبان‌ها بیفتد، اما هرازچندگاهی که روزنامهٔ صبح را پشت میز کار عریضش ورق می‌زد، با یک تعبیر گزنده‌تر روبه‌رو می‌شد: «مرفه بی‌دردِ!»



نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱)
هاجر
۱۴۰۰/۰۶/۰۷

داستان پردازی خوب و سرراست.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳)
حل‌کردن مشکلات زندگی فقط به یک نسخهٔ شفابخش احتیاج ندارد، به صبر و حوصله هم نیاز دارد؛ اما چرا ما این‌قدر بی‌صبر شده‌ایم؟ شاید به‌خاطر غرق‌شدن در میان ابزارها و ماشین‌هایی که تا چیزی را ازشان می‌خواهیم اجابت می‌کنند! کافی است پنج ثانیه پایت را روی پدال گاز فشار بدهی تا از صفر به صد برسی و چند بار که این کار را کردی، خودت هم به شکل ماشینت درمی‌آیی.
khalili
استقلال خیلی مهم است، مخصوصاً وقتی آدم جوان است. آدم فکر می‌کند با گرسنگی و بی‌پولی می‌تواند بسازد، ولی با بندگی و وابستگی هرگز. وقتی سن آدم‌ها بیشتر می‌شود، استقلال کم‌کم اهمیتش را از دست می‌دهد و موجودی حساب بانکی در روزهای آخر برج اهمیت خیلی بیشتری پیدا می‌کند.
m.dehnavi(mad)
رفت کنار پنجره و پرده را کنار زد. ماهِ گِرد و قلنبه بالای سر شهر بود و سالاری فکر کرد در تمام این سال‌ها ماه هر شب در آسمان منتظر نگاه او بوده، اما او عین خیالش نبوده... حواسش به زیبایی‌های زندگی نبوده... باز دلش بیشتر سوخت و اشکش جاری شد روی گونه‌اش. به چراغ‌های روشن شهر نگاه کرد و فکر کرد یعنی چند نفر الان بیدار هستند و دارند با خدا رازونیاز می‌کنند؟ قبل‌ها وقتی تهران را نگاه می‌کرد از خودش می‌پرسید یعنی در چندتا از این خانه‌ها خشکبار «سالار» مصرف می‌شود؟
khalili

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۵۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۴۰۰/۰۲/۲۲
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۴۵۹-۵۲-۴
تعداد صفحات۱۵۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۴۰۰/۰۲/۲۲
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۴۵۹-۵۲-۴