با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب بادبادک باز اثر خالد حسینی

دانلود و خرید کتاب بادبادک باز

۴٫۱ از ۲۵ نظر
۴٫۱ از ۲۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب بادبادک باز  نوشته  خالد حسینی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب بادبادک باز

کتاب بادبادک باز اولین کتاب خالد حسینی، نویسنده افغانستانی ساکن آمریکا است که سومین اثر پرفروش سال در اروپا و امریکا شناخته شد. داستان زندگی امیر، پسری که نمی‌تواند گذشته‌اش را رها کند و با اینکه کیلومترها و سال‌ها از روزهای کودکیش دور شده است، همچنان با یاد آن روزها زندگی می‌کند...

رمان بادبادک‌ باز در سال ۲۰۰۳ منتشر شد و به ۴۸ زبان دنیا ترجمه شد، فیلمی نیز با اقتباس از این اثر به نام The Kite Runner ساخته شده‌است و تئاتری در امریکا با اقتباس از این رمان به روی صحنه رفت. انتشارات مجید این اثر را با ترجمه غلامرضا اسکندری منتشر کرده است.

درباره کتاب بادبادک باز

بادبادک‌ باز شاهکار خالد حسینی و یکی از مهم‌تریم رمان‌های ادبیبات معاصر در سراسر جهان است. داستانی که هرچند ما را در جریان رخدادهای سیاسی این کشور قرار می‌دهد اما بیشتر روایتگر داستانی زیبا و به یاد ماندنی است.

امیر و پدرش، زمانی که حکومت طالبان روی کار می‌آید از افغانستان به آمریکا می‌روند اما امیر برای نجات جان پسرکی که در افغانستان و در چنگ طالبان گرفتار شده است، به افغانستان برمی‌گردد. آن هم افغانستانی که هیچ شباهتی به افغانستان دوران کودکی او ندارد و بیشتر به ویرانه‌ای شبیه است. حالا امیر به این بهانه به گذشته‌اش سرک می‌کشد و داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند. از دورانی می‌گوید که با دوست و همبازی‌اش حسن، روزهایش را می‌گذراند و برای جلب توجه و محبت پدرش تلاش می‌کند. روزهایی که در آمریکا زندگی می‌کند، عاشق می‌شود، ازدواج می‌کند و...

داستانی که زیبایی و معصومیت، عشق و نفرت، اشتباه و صحیح و راز و حقیقت را باهم دارد...

کتاب بادبادک باز را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

بادبادک باز را به تمام کسانی پیشنهاد می‌کنیم که دوست دارند رمانی جذاب بخوانند و نگاهی متفاوت به دنیا به دست بیاورند. اگر دوست دارید آثار بزرگ ادبیات دنیای معاصر را بخوانید، این کتاب بهترین انتخاب است.

درباره خالد حسینی

خالد حسینی نویسنده‌ توانای افغان ۴ مارس ۱۹۶۵ در کابل به دنیا آمد. پدرش تاجیک و مادرش اصالتا پشتون بودند. مادر در دبیرستان دخترانه فارسی و تاریخ درس می‌داد و پدرش دیپلمات وزارت خارجه بود. همین موضوع آن‌ها را در سال ۱۹۷۶ به پاریس کشاند و کمی بعد با برکنار شدن پدر از کار به آمریکا مهاجرت کردند.

خالد حسینی تحصیلاتش را در رشته پزشکی در دانشگاه پزشکی شهر سن دیگو به اتمام رساند و در سال ۲۰۰۶ از سوی آژانس پناهندگان سازمان ملل (UNHCR) به عنوان سفیر حسن نیت این سازمان در افغانستان شناخته شد. او در سفری که در سال ۲۰۰۷ به افغانستان داشت، بنیاد خالد حسینی را بنیان نهاد. این نهاد برای کمک به افغان‌ها، تاسیس شده است.

رمان‌های خالد حسینی برای مدت‌های طولانی در فهرست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز قرار گرفتند. بادبادک‌ باز که اولین اثر اوست به ۴۸ زبان ترجمه شده است. آثار دیگر او، هزار خورشید تابان، و کوهستان به طنین آمد و دعای دریا است که همگی به فارسی ترجمه شده‌اند. او، همسر و دو فرزندش در سن‌خوزه کالیفرنیا زندگی می‌کند.

بخشی از کتاب بادبادک باز

بابا گفت: «هیچ چیزی زشت‌تر از دزدی نیست امیر. کسی که چیزی رو که مال خودش نیست برمی‌داره، حالا چه یه زندگی باشه و چه یه قرص نون... لیاقتش اینه که تف تو صورتش بندازم و اگه گذرم بهش بیفته، خدا به‌فریادش برسه. می‌فهمی؟»

عقیده بابا درباره دمار از روزگار دزد درآوردن، هیجان‌انگیز و درعین‌حال به‌شدت وحشت‌آور بود.

ــ بله بابا.

ــ اگه خدایی وجود داشته باشه، امیدوارم چیزای مهم‌تر از اسکاچ یا گوشت خوک خوردنِ من داشته باشه تا بهشون بپردازه. حالا دیگه بپر پایین. اون‌قدر درباره گناه حرف زدم که گلوم خشک شد.

او را درحالی‌که لیوانش را پر می‌کرد، تماشا کردم و با خودم فکر می‌کردم، چه مدت باید بگذرد تا بار دیگر به همان شکل با هم حرف بزنیم؛ چون حقیقت امر این بود که من همیشه احساس می‌کردم پدر کمی از من بدش می‌آید. خوب، چرا که نه؟ هرچه باشد، من همسر دلبندش را کشته بودم، شاهدخت زیبایش را، مگر نه؟ کم‌ترین کاری که از من ساخته بود، این بود که شایسته آن باشم که قدری شبیه او شوم؛ اما دست بر قضا، کوچک‌ترین شباهتی به او نداشتم؛ به‌هیچ‌وجه.

در مدرسه، بازی‌ای داشتیم به‌اسم شعر جنگی یا همان مشاعره. معلم فارسی آن را قدری ملایم‌تر کرد و به این صورت درآورد که یک بیت از شعری را از بر می‌خواندی و حریفت شش ثانیه مهلت داشت تا شعری بخواند که با آخرین حرف از شعر تو آغاز شود. در کلاس ما همه دل‌شان می‌خواست من هم‌گروهی‌شان باشم؛ چون زمانی که یازده‌سالم بود، ده‌ها بیت شعر از خیام، حافظ یا مثنوی مشهور مولوی را از بر بودم. حتا یک‌بار با تمام کلاس مسابقه دادم و از همهٔ آن‌ها بردم. آن‌شب قضیه را به بابا گفتم؛ اما او فقط سری تکان داد و زیر لب گفت: «خوبه.»

و این‌گونه شد که از بی‌اعتنایی پدرم می‌گریختم و به کتاب‌های مادرم و البته حسن پناه می‌بردم. هر کتابی که به‌دستم می‌رسید می‌خواندم، مولوی، حافظ، سعدی، ویکتور هوگو، ژول ورن، مارک تواین و یان فلمینگ. وقتی کتاب‌های مادرم را تمام کردم ـالبته به‌غیر از کتاب‌های حوصله‌سربر تاریخ؛ چون هیچ‌وقت علاقه‌ای به آن‌ها نداشتم، مگر رمان‌های حماسی ــ شروع به خرج‌کردن پول توجیبی‌ام برای خرید کتاب کردم. هفته‌ای یک کتاب از کتاب‌فروشی نزدیک سینما پارک می‌خریدم و وقتی رف کتاب‌هایم دیگر جانداشت، آن‌ها را در جعبه‌های مقوایی انبار می‌کردم.

البته، یک شاعره را به همسری برگزیدن یک چیز بود و پدری‌کردن برای پسری که غرق‌شدن بین صفحات کتاب‌های شعر را به شکار ترجیح می‌داد... خوب به‌گمانم، این چیزی بود که پدر در سر می‌پروراند. مردان واقعی که وقت خود را صرف شعرخواندن نمی‌کردند... یا خدای ناکرده، زبانم لال، قلم به شعرنویسی به‌دست نمی‌گرفتند! مردان واقعی ـپسران واقعی ــ فوتبال بازی می‌کردند، درست همان‌طورکه بابا وقتی جوان بود بازی می‌کرد. این چیزی بود که یک پسر باید شور و اشتیاقش را در دل می‌داشت. در سال ۱۹۷۰، بابا دمی از ساخت و ساز یتیم‌خانه دل کند و برای مدت یک‌ماه به تهران پرواز کرد تا مسابقات جام جهانی را از تلویزیون تماشا کند؛ چرا که در آن زمان، افغانستان هنوز تلویزیون نداشت. او مرا در تیم فوتبال نام‌نویسی کرد تا شاید شور و اشتیاقش را در دلم زنده کند؛ اما بازی من افتضاح بود.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۰)
افسانه
۱۴۰۰/۰۴/۲۵

کتاب بسیار خوبیه مخصوصا زمانی که امیر بر میگرده به افغانستان ، داستان مثل یک فیلم جلو چشمت میاد و داستان خیلی تلخ میشه

Sevda
۱۴۰۰/۰۸/۱۷

داستان درمورد دو کودک افغانیه که یکیشون پشتون ودیگری هزاره ست...ترجمه خوب بود.

غزلی
۱۴۰۰/۰۶/۱۹

واژه ای درخور کتاب پیدانکردم...ولی حتما پیشنهادمیدم💙باارزوی صلح وصبحی نو برای افغانستان،برای کابل شهر نو💙

fatemeh
۱۴۰۰/۰۹/۱۳

کتاب خیلی خوبی بود. تصویر سازی ها، شخصیت پردازی و... همگی خوب بودند ترجمه هم خوب بود

کتاب، زندگیست...
۱۴۰۰/۰۸/۱۷

کتابی زیبا و تلخ... من با سردی این کتاب لرزیدم، با تلخی اش، اشک ریختم... و افسوس خوردم از بی رحمی انسان ها... یه پاراگراف هست تو این کتاب که میگه: سال ها از این ماجرا میگذرد، اما زندگی به

- بیشتر
Alireza M
۱۴۰۰/۰۷/۱۸

غم انگیز بود . داستانی پر از احساس با داستان پردازی عالی . ترجمه خوب

narges
۱۴۰۰/۰۹/۰۴

کتاب تو حال و هوای افغانستان قبل از جنگ و در هنگام جنگ نوشته شده و همچنین از فرهنگ ایرانی هم توی کتاب استفاده شده. شخصیت ها و ارتباط بینشون، رابطه صاحب و ارباب یا رابطه دارا و ندار یا

- بیشتر
sarabanoo13
۱۴۰۰/۱۰/۰۷

واقعی و عالی

رخشنده
۱۴۰۰/۱۰/۲۲

بسیار غم انگیز و تامل برانگیز است،اگر کمی بدشانس بودیم و آنطرف مرز بدنیا می آمدیم اکنون چه سرنوشتی داشتیم و امنیت چه واژه غریبی است

mhdse
۱۴۰۰/۱۰/۲۳

خیلی عالی بود بسیار لذت بردم روایتی زیبا از مردم مظلوم افغانستان به نظرم خیلی از کتابای معروفی که همه میشناسن بهتر بود متن احساسی،ترجمه ی بسیار خوب و توصیف بی نقص صحنه ها واقعا لذت بردم و بغض کردم...

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۲)
«روزگار تنها درصورتی بهت اجازه می‌ده این‌قدر خوشبخت باشی که... قرار باشه یه‌چیزی رو ازت بگیره.»
azarkh
ناگزیر سر حرف ما به طالبان رسید. گفتم: «اونا به همون بدی‌ان که شنیدم؟» ــ نه، بدتر، خیلی بدتر. اونا اصلاً نمی‌ذارن آدم باشی.
fatemeh
آیا اصلاً کسی هست که داستان زندگی‌اش به‌خوبی و خوشی به‌پایان برسد؟ هرچه باشد، زندگی فیلم هندی نیست. به‌قول افغان‌ها: زندگی می‌گذرد، بی‌اعتنا به آغاز، پایان، کامیاب، ناکام، بحران‌ها، تزکیهٔ نفس... زندگی همچون کاروانی غبارآلود از پوچی‌ها به‌پیش می‌رود.
azarkh
زندگی به من آموخت که آن‌چه دربارهٔ گذشته و این‌که چه‌طور می‌توانی دفنش کنی می‌گویند، دروغی بیش نیست. از این‌رو این را می‌گویم که گذشته به هر قیمت، پنجه‌کشان راهش را به‌سویت باز می‌کند.
azarkh
اما دزدی گناهی بود نابخشودنی، مخرج مشترک تمامی گناهان. وقتی کسی را می‌کشی، یک زندگی را می‌دزدی. حق داشتن شوهر را از همسرش می‌دزدی و حق داشتن پدر را از فرزندانش. وقتی دروغ می‌گویی، حق دانستن حقیقت را از کسی می‌دزدی. وقتی کلک سوار می‌کنی، حق برخورداری از انصاف را از کسی می‌دزدی. هیچ گناهی شنیع‌تر از دزدی نیست.
marya
«و گاهی‌وقت‌ها اونایی که می‌میرن، خوش‌شانس‌ترن.»
marya
روزگار تنها درصورتی بهت اجازه می‌ده این‌قدر خوشبخت باشی که... قرار باشه یه‌چیزی رو ازت بگیره.
marya
ما تسلیم ازدست‌دادن زندگی و درد و رنج می‌شیم و همه‌شو به‌عنوان واقعیت زندگی قبول می‌کنیم، حتا بعضی‌وقتا اونو لازمهٔ زندگی می‌دونیم
حنانه
سر حرف ما به طالبان رسید. گفتم: «اونا به همون بدی‌ان که شنیدم؟» ــ نه، بدتر، خیلی بدتر. اونا اصلاً نمی‌ذارن آدم باشی.
zahra_askari
بابا گفت: «وقتی کسی رو می‌کشی، زندگیش رو می‌دزدی. حقِ داشتن شوهرو از زنش و حق داشتن پدرو از بچه‌هاش می‌دزدی. وقتی دروغ می‌گی، حق دونستن حقیقتو از یه نفر می‌دزدی. وقتی کلک سوار می‌کنی، حق بهره‌مندی از انصافو از یکی می‌دزدی. حالا فهمیدی؟»
marya

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۴۳۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۹,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۹۸۷-۲۹-۲
تعداد صفحات۴۳۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۹,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۹۸۷-۲۹-۲