بهترین ترجمه بادبادک باز
حتماً شما هم متوجه شدهاید که هر گاه کتابی بین مردم محبوب میشود، ناشران مختلف بهسرعت تصمیم میگیرند تا آن اثر را بار دیگر و با ترجمهای متفاوت به بازار عرضه کنند. همین میشود که معمولاً از کتابهای مشهور چند ترجمه موجود است و گرچه این بهخودیخود چیز بدی نیست، ولی میتواند باعث سردرگم شدن مخاطب شود. کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی یکی از آثاری است که چندین سال است در بین مردم ایران به کتابی پرطرفدار تبدیل شده است. از این کتاب ترجمههای گوناگونی در بازار موجود است، بنابراین ما تصمیم گرفتهایم تا برخی از این ترجمهها را مقایسه و بررسی کنیم تا بهترین و وفادارترین ترجمهی موجود را پیدا کنیم.
بهترین ترجمه کتاب بادبادک باز کدام است؟
با توجه به بررسیهایی که انجام دادیم، ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده از لحاظ کاملبودن و وفاداری به متن، بهترین ترجمهی این اثر به شمار میرود، بنابراین اگر کاملبودن اثر برای شما اهمیت دارد، این ترجمه را به شما پیشنهاد میکنیم. ترجمه مهدی غبرایی نیز از لحاظ وفاداری ترجمهی خوبی است، اما کمی از لحن متن اصلی فاصله گرفته است. در ادامه میتوانید بررسیهای انجامشده را بخوانید و خودتان ترجمهها را مقایسه کنید.
محبوبترین ترجمه در طاقچه
ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده محبوبترین ترجمه در میان کاربران طاقچه است. ترجمههای غلامرضا اسکندری و محمدرضا کمالی بهترتیب ترجمههای محبوب بعدی هستند. گفتنی است که از میان ترجمههای بررسیشده برخی از آنها (تا زمان انتشار این مطلب) در طاقچه موجود نیستند و به همین دلیل در این قسمت به آنها اشاره نکردهایم.
بهترین مترجم و ناشر بادبادک باز خالد حسینی
با توجه به بررسیهای صورتگرفته، نشر مروارید را میتوان بهترین ناشر و زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده را میتوان بهترین مترجمان این کتاب دانست.
مقایسه ترجمههای فارسی بادبادک باز
کتاب بادبادک باز اولین نوشته خالد حسینی و بااینحال مشهورترین اثر اوست. راوی کتاب مردی افغان است که اکنون ساکن آمریکاست. او در ابتدای رمان شروع به مرور خاطرات خود میکند و خواننده را همراه با خود به دوران کودکیاش در افغانستان میبرد. در افغانستان دههی ۶۰، امیر که پسری از طبقهی مرفه جامعه است با حسن پسر خدمتکارشان که یک هزارهیی است همبازی میشود و آن دو خیلی زود به دوستانی نزدیک تبدیل میشوند. آنها اوقات خود را با داستان خواندن میگذرانند و حسن به امیر انگیزه میدهد تا خودش شروع به نوشتن داستان کند. با گذشت زمان، اوضاع در افغانستان تغییر میکند و رژیم جدید قومی را که حسن و پدرش عضو آن هستند به نابودی تهدید میکند. رمان بادبادک باز کتابی است دربارهی سنتها و تعصبهای قومی، اختلاف طبقاتی، مهاجرت و دوری از وطن و دلتنگی برای آن.
خالد حسینی این کتاب را به زبان انگلیسی به نگارش درآورده است و نثر آن ساده و روان است. شاید بتوان گفت بزرگترین چالش برای مترجمان این کتاب، ترجمهی صحیح کلمات و عبارات اردو به فارسی است. در ادامه، ترجمههای مختلف این کتاب را بررسی خواهیم کرد.
بخشهایی از متن اصلی بادبادک باز برای مقایسه
برای مقایسه به سراغ پاراگراف آغازین کتاب و قسمتی از بخش دوم کتاب رفتهایم.
نمونهی اول:
I became what I am today at the age of twelve, on a frigid overcast day in the winter of 1975. I remember the precise moment, crouching behind a crumbling mud wall, peeking into the alley near the frozen creek. That was a long time ago, but it’s wrong what they say about the past, I’ve learned, about how you can bury it. Because the past claws its way out.
نمونهی دوم:
We had never seen him before. He was a squatly man with a shaved head and black stubble on his face. The way he grinned at us, leered, scared me. “Just keep walking,” I muttered to Hassan.
“You! The Hazara! Look at me when I’m talking to you!” the soldier barked.
ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده
پریسا سلیمان زاده، فارغالتحصیل رشتهی مترجمی زبان انگلیسی، از سال ۱۳۷۸ کار ترجمه را بهطور حرفهای آغاز کرده است. او در ابتدا در یک کارگاه ترجمه در کنار استاد خود و گروه دیگری از افراد کار میکرد، اما درنهایت از این کارگاه تنها خودش و زیبا گنجی باقی ماندند و تصمیم گرفتند تا با یکدیگر همکاری کنند. ترجمهی آنها از این کتاب در سال ۱۳۸۳ به انتشار رسیده است و یکی از قدیمیترین ترجمههای این کتاب به حساب میرود.
ترجمهی نمونهی اول:
«در سن دوازدهسالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم، در روزی دلگیر و سرد در زمستان ۱۹۷۵. آن لحظه را خوب به خاطر میآورم که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچهی کنار مسیل یخبسته نگاه میکردم. از آن روز زمان زیادی میگذرد، اما حالا متوجه شدهام اینکه میگویند گذشته فراموش میشود، چندان درست نیست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند.»
ترجمهی نمونهی دوم:
«قبلاً او را ندیده بودیم. مردی بود خپل با کلهی تراشیده و تهریش سیاه. آنطور که به ما نیشخند میزد و چشمچرانی میکرد، ترسیدم. یواشکی به حسن گفتم: «بیا برویم.»
سربازه داد زد: «هی تو! هزارهای! وقتی باهات حرف میزنم، به من نگاه کن.»
زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده ترجمهی خوبی از این اثر ارائه دادهاند. همانطور که پیشتر گفتیم متن اصلی این کتاب نیز زبان سادهای دارد و در آن پیچیدگی خاصی دیده نمیشود. این موضوع در این ترجمه نیز به چشم میخورد و مترجمان سعی کردهاند تا جای ممکن به لحن و زبان اصلی کتاب وفادار بمانند. استفاده از عباراتی چون «راه خود را با چنگ و دندان باز میکند.» باعث شده است تا متن کتاب برای خوانندهی ایرانی ملموستر و خواندنیتر باشد. گرچه باید گفت که واژهی leer بیشتر به معنای «چپچپ نگاهکردن» است و نه «چشمچرانی».
ترجمه مهدی غبرایی
مهدی غبرایی از مترجمان قدیمی و شناختهشدهی ایرانی است. او را بیشتر به سبب ترجمههایش از آثار ژاپنی میشناسند، بااینحال، او بهجز بادبادک باز چند کتاب دیگر نیز از خالد حسینی ترجمه کرده است. ترجمهی او از کتاب بادبادک باز در سال ۱۳۸۴ و از سوی نشر نیلوفر منتشر شده است. او در مقدمه این نکته را دربارهی ترجمهی خود ذکر کرده است: «نویسنده در خیلی جاها واژههای فارسی و افغانی و اردو را، گاه بدون معناکردن آورده. من هم به همان حال، با حروف کج، حفظش کردهام و آنجایی که واژهها برایم آشنا نبود، از چند افغانی مقیم ایران کمک گرفتم و پانویس دادم.»
ترجمهی نمونهی اول:
«در یک روز سرد ابری زمستان ۱۹۷۵ در دوازده سالگی شخصیتم شکل گرفت. دقیقاً آن لحظه یادم مانده؛ پشت چینهی مخروبهای دولا شده بودم و کوچهی کنار نهر یخزده را دید میزدم. سالها از این ماجرا میگذرد، اما زندگی به من آموخته است آنچه دربارهی ازیادبردن گذشتهها میگویند درست نیست. چون گذشته با سماجت راه خود را باز میکند.»
ترجمهی نمونهی دوم:
«ما که هیچوقت ندیده بودیمش. مرد خِپِلی بود با سر تراشیده و تهریش. پوزخندزدن و چپکی نگاهکردنش مرا میترساند. زیر لب به حسن گفتم: «همینطور راست برو.»
سرباز داد زد: «آهای! هزاره! وقتی بات حرف میزنم، به من نگاه کن!»
مهدی غبرایی، شاید کمی بیش از اندازه، تلاش کرده تا زبان و لحن کتاب را به زبان مخاطب فارسی نزدیک کند. ازاینرو، گرچه از لحاظ برگردان عبارات ایرادی در ترجمهی او دیده نمیشود، اما لحن اصلی متن تا حد زیادی از بین رفته است. او در ترجمهی مکالمات کتاب نیز از تکنیک شکستهنویسی استفاده کرده است.
ترجمه غلامرضا اسکندری
ترجمه غلامرضا اسکندری از کتاب بادبادک باز در سال ۱۳۹۵ به انتشار رسیده است و از ترجمههای جدیدتر این کتاب به حساب میآید. او ترجمهی خود را به تمام مهاجران افغان تقدیم کرده است.
ترجمهی نمونهی اول:
«شخصیت من به شکل امروزیاش در دوازدهسالگیام در یک روز سرد ابری، در زمستان سال ۱۹۷۵ شکل گرفت. آن لحظه را دقیقاً به یاد دارم که پشت چینهی مخروبهای چمباتمه زده و به داخل کوچهی کنار نهر یخزده نگاه میکردم. سالیان سال از آن زمان میگذرد؛ اما زندگی به من آموخت که آنچه دربارهی گذشته و اینکه چطور میتوانی دفنش کنی میگویند، دروغی بیش نیست. ازاینرو، این را میگویم که گذشته به هر قیمت، پنجهکشان راهش را به سویت باز میکند.»
ترجمهی نمونهی دوم:
«ما تا پیش از آن، او را ندیده بودیم. مردی بود خپل با سری تراشیده و تهریش سیاه روی صورتش. پوزخندی که روی صورتش داشت و نگاه کجکیاش، لرزه بر اندامم انداخت. زیر لب به حسن گفتم: «وانستا! همینجوری راه برو!»
سرباز صدا زد: «آهای تو! هزاره! وقتی باهات حرف میزنم، نگاهِ من کن!»
ترجمه غلامرضا اسکندری به اندازهی دو ترجمهی پیشین روان نیست. برخی از جملات بیش از اندازه طولانی هستند، خواندن چنین جملاتی برای خواننده ممکن است گیجکننده باشد. عبارت پنجهکشان آشنا نیست و حتی شاید در نگاه اول بیمعنا به نظر آید، شاید بهتر بود این عبارت طور دیگری ترجمه میشد. سرباز امیر و حسن را صدا نزد. سرباز در حقیقت با فریاد آنها را مخاطب قرار داده بود و صدازدن چنین مفهومی را انتقال نمیدهد.
ترجمه آرا جواهری
آرا جواهری مترجم کتابهای بزرگی چون مادام بواری، برادران کارامازوف و پیرمرد و دریا بوده است. ترجمهی او از کتاب بادبادک باز در سال ۱۳۹۶ به انتشار رسیده است.
ترجمهی نمونهی اول:
«شخصیت کنونی من در سن دوازدهسالگی شکل گرفت، در یک روز سرد و تیرهی زمستان سال ۱۹۷۵. بهخوبی آن دقایق را به یاد دارم، پشت دیوار کاهگلی فروریختهای دولا شده بودم و کوچهی کنار نهر یخزده را دید میزدم. زمان زیادی از آن روز میگذرد، اما بهخوبی آموختم خاککردن گذشتهها و از یاد بردنشان غیرممکن است. چون گذشته همیشه راهی پیدا میکند و سروکلهاش پیدا میشود.»
ترجمهی نمونهی دوم:
«تاکنون او را ندیده بودیم. مرد چاق و کوتاهقدی بود با سر تراشیده و تهریش. چنان چپچپ نگاه میکرد و نیشخند میزد که حسابی ترسیدم. زیر لب به حسن گفتم: «همینطور به راهرفتن ادامه بده.»
- آهای هزاره! وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن!
ترجمه آرا جواهری در نگاه اول ممکن است مقبول به نظر آید، اما در ترجمهی او که دقیق میشویم ایرادات ریز و درشتی به چشممان میخورد. در متن اصلی کتاب از کلمهی مفرد past استفاده شده است، اما در این ترجمه این کلمه به شکل جمع و بهصورت گذشتهها ترجمه شده است که درست نیست. صحبت نویسنده از یک گذشتهی بهخصوص است، نه چندین گذشته. در متن اصلی عبارت claws its way out به کار رفته است. این عبارت وقتی به کار میرود که چیزی با چنگ و دندان راه خود را پیدا میکند. در ترجمهی نمونهی اول صرفاً عبارت راه خود را پیدا میکند به کار رفته است که تأثیرگذاری متن اصلی را ندارد. در برخی از قسمتهای ترجمه نیز حذفیات کوچکی انجام شده است.
ترجمه محمدرضا کمالی
ترجمه محمدرضا کمالی اولین بار در سال ۱۳۹۹ و از سوی انتشارات نیک فرجام به انتشار رسید. ترجمهی او نیز از ترجمههای نسبتاً جدید این کتاب محسوب میشود.
ترجمهی نمونهی اول:
«من چه کسی هستم؟ هر که هستم و به هر جایی که رسیدم، همهوهمه بهخاطر آن روز سرد ابری زمستان سال ۱۹۷۵ است؛ زمانی که فقط ۱۲ سال داشتم. زمانی که شخصیت من شروع به شکلگیری کرد. خوب یادمه، لحظهای که پشت دیوار کاهگلی قدیمی به کوچهی آبگیر یخزده نگاه میکردم. سالهای زیادی از آن روز میگذرد، ولی این یک اشتباه است که قدیمیها در مورد گذشته میگویند که میتوانی آن را بسوزانی و فراموش کنی. چون گذشته از زیر خاک میخزد و خود را دوباره بیرون میکشاند.»
ترجمهی نمونهی دوم:
«ولی ما هرگز قبلاً او را ندیده بودیم. یک مرد شکمگنده با سر تراشیده و تهریش بود. لبخند و نگاه موذیانهاش مرا ترساند. به حسن آرام گفتم: توجه نکن. فقط راهت را برو.
- آی با تو هستم هزاره! وقتی باهات حرف میزنم، تو چشمام نگاه کن!
این ترجمه تا حد زیادی از متن اصلی فاصله گرفته است، تاحدیکه برخی از عبارات و جملات اصلاً در متن اصلی دیده نمیشوند. به نظر میرسد که ترجمه محمدرضا کمالی بیشتر یک ترجمهی تحتاللفظی است تا یک ترجمهی وفادار. بهطور مثال پاراگراف آغازین کتاب بهطورکلی با پاراگرافی که در زبان اصلی دیده میشود، متفاوت است.
ترجمه کیومرث عاقلان
یکی از جدیدترین ترجمههای این کتاب، ترجمهای است که کیومرث عاقلان در سال ۱۴۰۱ و از سوی انتشارات نارنگی به انتشار رسانده است. در کارنامهی او ترجمهی کتابهای دیگری چون «عقاید یک دلقک» و «فانوس خاطرات گمشده» نیز دیده میشود.
ترجمهی نمونهی اول:
«شخصیتم در یکی از روزهای سرد زمستان سال ۱۹۷۵ و در دوازدهسالگی شکل گرفت. آن لحظه را دقیقاً یادم است. پشت دیوار گلی مخروبهای خم شده بودم و کوچهی کنار نهر یخزده را نگاه میکردم. اکنون چند سال از این ماجرا میگذرد؛ اما من از زندگی آموختم که گذشته هیچگاه از یاد نمیرود؛ زیرا همیشه راهش را هموار میکند.»
ترجمهی نمونهی دوم:
«اما ما هرگز او را ندیده بودیم. او چاق، با سر تراشیده و تهریش بود. من از پوزخند و طرز نگاهکردنش میترسیدم. آهسته به حسن گفتم: به راهت ادامه بده.
سرباز فریاد زد: آهای هزاره! وقتی با تو حرف میزنم، به من نگاه کن!
ترجمه کیومرث عاقلان نیز تا حد زیادی همان مشکلات ترجمهی پیشین را دارد، از متن اصلی فاصله گرفته است و جملات اضافهی زیادی در آن دیده میشود. لحن ادبی اثر در این ترجمه از بین رفته است و بیشتر حالتی خودمانی به خود گرفته است.
نکاتی در مورد تفاوت تعداد صفحات و قطع کتابها
بجز ترجمه آرا جواهری که در قطع جیبی منتشر شده است، باقی ترجمهها همگی در یک قطع به انتشار رسیدهاند. ممکن است بین تعداد صفحات آنها تفاوتهایی دیده شود که این موضوع به وجود مقدمه، فهرست اسامی و ویراستاری هر کتاب برمیگردد.
جمعبندی
هرگز نمیتوان یک ترجمه را بهعنوان بهترین ترجمه معرفی کرد، چرا که ممکن است ترجمهای از نظر یک نفر بینقص باشد و از نظر نفری دیگر پر از نقص و اشکال. ما ترجمهها را بیشتر از این نظر بررسی میکنیم تا شما آشنایی بیشتری با ترجمهها پیدا کنید و انتخاب برایتان سادهتر شود. در نتیجه، همیشه به یاد داشته باشید که انتخاب نهایی بر عهدهی خودتان است و بهتر است چیزی را انتخاب کنید که به سلیقهی شما نزدیکتر است.
