با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب پیامبر بی معجزه اثر محمدعلی رکنی

کتاب پیامبر بی معجزه

نویسنده:محمدعلی رکنیانتشارات:نشر صادسال انتشار:۱۳۹۹تعداد صفحه‌ها:۱۶۶ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۶از ۸۵ رأیخواندن نظرات
انتشاراتنشر صاد

سال انتشار۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها۱۶۶ صفحه

دسته‌بندی
رمان۱ مورد دیگر

معرفی کتاب پیامبر بی معجزه

کتاب پیامبر بی معجزه نوشته محمد علی رکنی است. این کتاب داستان جنگ و جدال میان روح و نفس آدمی است. لغزش‌هایی که هر لحظه رخ می‌دهد و تمایلات و تردیدهایی که مسیر زندگی انسان را مشخص می‌کند.

درباره کتاب پیامبر بی معجزه

پیامبر بی معجزه داستان بخشی از زندگی وحید است؛ سید روحانی و مبلغی که قرار است برای برگزاری یک مراسم روضه به روستایی برود. از همسرش می‌خواهد همراهش نیاید و پیش پدر و مادرش بماند اما زنش قبول نمی‌کند. در راه، اشرار به آن‌ها حمله می‌کنند و دستگیرشان می‌کنند. شخصی به نام قادر که سردسته دزدها است، می‌خواهد سید را نزد آسا ببرد. آسا سر دسته اشرار است. مردی که به تازگی پسرش حاتم را از دست داده است. آن هم به جرم قاچاق مواد مخدر. حالا آسا می‌خواهد انتقام پسرش را از سید بگیرد. 

فراز و نشیب‌های داستان ما را به درون ذهن و فکر وحید می‌برد. مردی که در نفس خودش هم محبوس شده است و مدام در ذهنش درگیر است. با نزاع‌ها و جدال‌هایی دائمی که برای پیروز شدن در آن به مجاهدتی خالصانه و دائم نیاز است. تلاشی بی وقفه و هر روزه که صادقانه باشد و هرگز قطع نشود. محمد علی رکنی به خوبی این تلاش و درگیری‌های ذهنی را نشان داده است و با توصیف‌های دقیق و نوینش، کتابی جذاب با داستانی متفاوت رقم زده است. 

کتاب پیامبر بی معجزه را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

پیامبر بی معجزه داستانی جالب برای تمام دوست‌داران ادبیات داستانی است.

درباره محمد علی رکنی

محمد علی رکنی نویسنده و شاعر ایرانی در سال ۱۳۶۲ متولد شد. از میان آثار منتشر شده او می‌توان به کتاب‌های سنگی که نیفتاد، مهاجران، یک لبخند بی انتها و رد نامنظمی روی برف‌ها اشاره کرد.

بخشی از کتاب پیامبر بی معجزه

پرت می‌شود به آخرین‌باری که دل‌خواسته کوری را تجربه کرده بود؛ به صبحی که لعیا تا از خواب بیدار شده بود، تیک بهانه‌های آخر ماه بی‌اختیار دویده بود توی رگ و پوستش. لعیا نه صورتش را درست‌وحسابی شسته و نه برسی در موهای وِزش برده بود. با همان لباس‌خواب آبی بلند و چروک نشسته بود جلوِ سیّد و از بیخودی‌ترین چیزها بهانه گرفته بود. حمید نخواسته بود دهان‌به‌دهان لعیا بگذارد و حس معنوی‌اش خراب شود. تریپ مهربانیِ حکیمانه برداشته بود. ماشین از چاله‌ای کوچک عبور می‌کند. پیشانی سیّد می‌خورَد کف ماشین. شال مشکی را بسته بود روی چشمان لعیا و بعد از توی کشو روسری گل‌داری برداشته و بسته بود دور سر خودش:

_ بیا فکر کنیم کور شدیم. حالا چطور می‌تونیم صبحانه آماده کنیم؟

خواسته بود بفهماندش که ناشکری نکند. لعیا خوشش نیامده و شال را برداشته بود. سیّد اما نه؛ زل‌زدن به تاریکی مطلق، هشیارش می‌کرد که بیشتر قدر عافیت بینایی را بداند.

_ کاش مانتوِ آبی نپوشیده بود.

ادامه حرفش را فکر می‌کند که کاش لعیا زشت بود. کاش پیر بود.

لعیا دمِ حرکت خودش را در آینه پشت آفتابگیر ماشین برانداز کرد. لب‌ها را کمی به هم مالید و گفت: «نمی‌خواد با عبا و عمامه پشت ماشین بشینی.»

گوش نکرد. حالا فکر می‌کند اگر نپوشیده بودم از ریشم می‌فهمیدند؛ از یقه پیراهنم. یا درِ صندوق‌عقب را که باز می‌کردند، عبا و عمامه را می‌دیدند.

همین‌که پا روی ترمز گذاشت، ماشین شد تله و سیّد و لعیا شدند دو صید مفت و مجانی افتاده در دام. جرئت تکان‌خوردن نداشتند. خیره مرد غول‌پیکری بودند که با سینه‌ای ستبر، فاصله بغل جاده تا ماشین را تند قدم برداشت و با تحکّم گفت: «پیاده شین.»

سیّد که پیاده شد مرد از زیر پارچه سفید داد زد: «هوی قادر، از بخت روزگار ببین چی گیرمان آمده!»

قادر که تمام حواسش به جاده بود، زیرچشمی نگاهی به عمامه سیاه حمید کرد و گفت: «بندازش بالای ماشین.»

سه ماشین دیگر را هم نگه داشتند. سرنشین‌ها را پیاده کرده و قادر دستور داد زن و مردها را تفکیک کنند؛ زن‌ها را ده متری ببرند توی بیابان و مجبورشان کنند پشت‌به‌جاده دوزانو بنشینند. جوانی دستمال دور سرش را باز کرده، تفنگ‌به‌دست مثل داروغه‌ها پشت‌سر زن‌ها قدم می‌زد. باد موهای جوان را می‌آورد توی صورتش و تازه اوّل باد بود.

بی تعادل افتاده کف ماشین. چون آدم‌های قطع نخاع بالاتنه‌اش را با بدبختی تکان می‌دهد و می‌نشیند. پاها دراز. آهی می‌کشد. فکر می‌کند که روستایی‌ها لابد ده‌دقیقه‌ای بعد از اذان صبر کرده‌اند و وقتی دیده‌اند سیّد نیامده، نمازشان را خوانده‌اند و شب تاسوعا را بی‌آخوند روضه گرفته‌اند. خدا کند نگرانم شوند. خدا کند مدام زنگ بزنند به موبایلم. نبودِ گوشی دلهره را به اوج می‌رساند. بدون گوشی انگار ول شده میان فضا. قادر اوّلین کاری که کرد گوشی‌اش را گرفت و روی زمین انداخت. با قنداق کلاش چند بار کوبید روی صفحه‌اش. به‌خاطر عکس‌های لعیا خوش‌حال شده بود؛ اما حالا نه. گوشی تنها چیزی بود که می‌توانست به‌جایی وصلش کند.

_ لعیا... وَ لَم‌یُولَد.

سایر کتاب‌های محمدعلی رکنی

مشاهده همه

نظرات کاربران

Mohamad Karimi
۱۴۰۰/۱۱/۰۱

چرا این کتاب ترجمه نمیشه. واقعا دیگه یک اثر باید چی داشته باشه. کتاب از دو جهت قابل تامل بود. محتوا دور از شعار به ریشه‌های ملی و دینی پرداخته بود. یعنی در واقع یک نوع نگاه جدی و تازه‌ای داشت

- بیشتر
dadashjun
۱۴۰۰/۱۱/۰۱

کتاب پیامبر بی‌معجزه باعث شد دوسه‌تا سوال از خودم بپرسم: چقدر اون چیزی که نشون می‌دم هستم؟ (مهم‌ترین تلگنری که این کتاب خوردم...) چقدر به اعتقاداتم که دارم پای‌بندم، چقدر برام مهمند؟ آیا اعتقادن یا لقلقه زبان... فارغ از هر نگاه و اعتقادی، شما

- بیشتر
حسنا
۱۴۰۰/۰۹/۲۹

خیلی کتاب خوبی بود من ازش درس گرفتم جزء کتابهایی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

حسین پناهنده
۱۴۰۰/۱۱/۰۱

من اومدم نظر رو بگم فقط برای ادای دین به کتاب نه جایزه و این چیزه‌ها. این رمان فوق‌العاده است . بیشتر از اینها باید به این کتاب پرداخت و توجه کرد. ما متاسفانه هیچ وقت به پیامبر توی رمان نپرداختیم. این

- بیشتر
محمد شهمرادی
۱۳۹۹/۱۲/۱۷

من از طاقچه بینهایت خوندمش کتاب خوب و داستان بهتری بود 👌👌👌 پیشنهاد میکنم شما بخونیدش

انتظام
۱۴۰۰/۱۱/۰۱

سلام تعریف این کتاب رو خیلی شنیدم. نسخه صوتی این کتاب رو حتما می خرم و گوش می دم.

Alidaryabeygi
۱۴۰۰/۱۰/۳۰

تا اینجا داستان که خوب بود، خیلی جذاب است. جناب رکنی هم خودشان عالی هستن هم کتابشان. ضمنا نامزد جایزه جلال شدن رو تبریک عرض میکنم

مصطفی علی اکبر
۱۴۰۰/۱۰/۲۹

قلم زیبا و روان جناب رکنی در کنار داستان جذاب پیامبر بی معجزه، اثری قابل قبول رو به مخاطب ارائه داده و نامزد جایزه جلال شدن قطعا شایسته این اثر بوده

sinam
۱۴۰۰/۱۰/۲۹

کاندید جایزه جلال الکی نیست که، یچیزی دیدن که کاندید شده✌️

safaeinejad
۱۳۹۹/۱۱/۲۸

پیامبر بی‌معجزه داستان یک روحانی به نام «سید حمید» است که با همسرش «لعیا» در بیابان، گیر چند قاچاقچی می‌افتند و قاچاقچی به دلیل اینکه حمید لباس روحانیت دارد، او را اسیر می‌کند. اسارتی که هیچکسی از آن زنده برنگشته

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۳۳)
همه مشغول خدا هستند؛ عده‌ای به اطاعت، عده‌ای به انکار.
leila tofighy
«باباجون آدم تا یک‌چیزی رو خودش مزه نکرده چطور می‌خواد به بقیه بگه چه مزه‌ای داره؟ فکر کن یه میوه‌ای رو از یه کشوری بیاورند که هنوز کسی نخورده. بعد همه شروع کنن از مزهٔ میوه حرف‌زدن. چه فایده. باید یکی بخوره. چیزی بگه؛ بعد ذره‌ذره همه بخورن. پیغمبر که حرف می‌زد همه چیز رو خورده بود. خدا رو چشیده بود. دکان و بازاری که خدا خدا نمی‌کرد. از کسی پول نمی‌گرفت که یادش بدهد خدا خدا کند. دلش می‌سوخت.»
safaeinejad
خدا گفتنی نیست؛ چشیدنی است.
mohaddese
لحظه‌ای که می‌نشیند و خودش را به آتش نزدیک می‌کند، فکر می‌کند برای چه این‌همه سال نماز را اوّل وقت خوانده. قرار بوده چه اتّفاقی بیفتد که نیفتاده. نمازی که نتوانسته دلم را به خدا قرص کند، نماز است؟ آهی به تأسّف می‌کشد
محسن
از هر چیزی که ترسیدی می‌شه امتحانت، می‌شه نقطه‌ضعفت دست شیطون. شیطون نگاه می‌کنه ببینه از چی می‌ترسی، همون رو برات بزرگ می‌کنه. مثلاً اگر از بی‌آبرویی بترسی مدام دست می‌ذاره روی همین. اگر بترسی فقیرشی با فقر می‌ترسونتت. اگر از مرگ بترسی با مرگ. اگر از تنهایی بترسی با تنهایی.
علی انتظاری
درست مثل پیامبر که از معراج برگشت. پیامبر می‌توانست همان جا بماند. جایی که جبرئیل هم نتوانست برود؛ اما برگشت. برگشت که به همه بگوید شما هم می‌توانید به آنجا بیایید
محسن
آسا تیز به چشمانش نگاه می‌کند: _ پیامبر یادت نداده مرد فقط به خدا التماس می‌کنه؟
Mohammad
آخر کار معلوم نیست چه بشود؛ دنیا خیلی چرخ می‌خورد؛ همه را بازی می‌دهد و هرکسی را به‌جایی پرت می‌کند.
leila tofighy
می‌بیند عبادت با پرستش فرق دارد. پرستش به‌پاافتادن است. پرستش زانوزدن است از شوق؛ از عشق. در پرستیدن نمی‌توانی ثابت بایستی. باید حرکت کنی. باید دور کسی بگردی. باید برقصی.
علی انتظاری
«باباجون آدم تا یک‌چیزی رو خودش مزه نکرده چطور می‌خواد به بقیه بگه چه مزه‌ای داره؟ فکر کن یه میوه‌ای رو از یه کشوری بیاورند که هنوز کسی نخورده. بعد همه شروع کنن از مزهٔ میوه حرف‌زدن. چه فایده. باید یکی بخوره. چیزی بگه؛ بعد ذره‌ذره همه بخورن. پیغمبر که حرف می‌زد همه چیز رو خورده بود. خدا رو چشیده بود. دکان و بازاری که خدا خدا نمی‌کرد. از کسی پول نمی‌گرفت که یادش بدهد خدا خدا کند. دلش می‌سوخت.»
tadai