معرفی و دانلود کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب مهمانخانه قاچاقچی هاsubscriptionAvailable

کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها

نوع کتاب
۴.۳(از ۵۲ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
کیت میلفرد، فرزانه مختاری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها

کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها نوشته کیف میلفرد و ترجمه فرزانه مختاری است. کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها را انتشارات پرتقال منتشر کرده است، این انتشارات با هدف نشر بهترین و با کیفیت‌ترین کتاب‌ها برای کودکان و نوجوانان تاسیس شده است. پرتقال بخشی از انتشارات بزرگ خیلی سبز است.

درباره کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها

داستان در مهمانخانه آقا و خانم پاین یا همان مهمانخانه قدیم قاچاقچی‌ها اتفاق می‌افتد. تعطیلات کریسمس در پیش است و مایلو پسرخوانده‌ آقا و خانم پاین، برای گذراندن یک تعطیلات آرام و ساکت به آن‌جا آمده، اما ناگهان در یک نیمه‌شب خلوت، سروکله‌ پنج مهمان عجیب و مشکوک پیدا می‌شود. در همین زمان است که مهمان‌ها ادعا می‌کنند وسایلشان دزدیده شده است. مایلو و مدی نقشه‌ جالب و مهمی می‌کشند تا از راز مهمان‌های مشکوک، که به نوعی با این خانه‌ قدیمی در ارتباط هستند سر در بیاورند. 

آنها از این مهمان‌های مشکوک می‌خواهند هرکدام یک داستان تعریف کنند تا شاید از داستانشان به حقیقت برسند.

خواندن کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب برای تمام نوجوانان که عاشق داستان‌های پر هیجان هستند جذاب است.

بخشی از کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها

آخ! صفتِ قدرتمندِ جوانمرد بودن. مایلو که هنوز غُرغُر می‌کرد، بلند شد و قوزکرده به‌سمت مادرش رفت. آرام با خودش می‌گفت: «تعطیلات، تعطیلات، تعطیلات!» تازه تکالیفش را تمام کرده بود. قرار بود برای مدتی مسئولیتی نداشته باشد.

زنگ دوباره به صدا در آمد. مایلو تسلیم نااُمیدی‌اش شد. وسط سالن ورودی ایستاد؛‌ یک لنگه چکمه‌اش را پوشیده بود. دست‌هایش را کنار بدنش مُشت کرد و با عصبانیت فریاد زد.

خانم پاین دست‌به‌سینه ایستاده بود تا فریاد مایلو تمام شود. به‌آرامی پرسید: «حالت بهتر شد؟» مایلو اخم کرد. مادرش گفت: «می‌دونم که این روال عادی نیست؛ و می‌دونم از این‌که کارها طبق انتظارت پیش نره، خوشت نمی‌آد.» خم شد و توی جعبهٔ خِرت‌وپِرت‌ها که کنار در بود،‌ دنبال چراغ‌قوه گشت. «ولی ببین، غافلگیر شدن همیشه هم بد نیست.»

البته که منطقی به نظر رسیدنِ این موضوع، حس مایلو را بهتر نمی‌کرد؛ اما سرش را تکان داد و لباس پوشیدنش تمام شد. همراه مادرش به ایوان رفتند، از چمنزار رد شدند و به‌طرف فضای خالی بین درخت‌های توسِ سفیدِ بی‌شاخ‌وبرگ و درخت‌های نراد آبی‌سبز رفتند که دامنهٔ تپه را پوشانده بودند. آن‌جا که شبیه دریایی از سایه و تاریکی بود، چمنزار به زمینی سنگی ختم می‌شد.

مایلو در کل زندگی‌اش، از همان وقتی‌که خیلی کوچک بود، از تغییرات ناگهانی برنامه خیلی اذیت می‌شد؛ چیزی فراتر از اذیت شدن. غافلگیر شدن حتی در بهترین زمان هم او را نگران می‌کرد. حالا توی برف‌های تازه، در سرمای شدید به‌سختی قدم برمی‌داشت تا غریبه‌ای را به بالای تپه بکِشَد؛ غریبه‌ای ناخوانده که به‌خاطر او مجبور می‌شد کار کند؛ آن هم وقتی‌که واقعاً می‌خواست یک هفته‌ای را آرام در کنار پدر و مادرش بگذراند و خانه‌شان برای خودشان باشد. خُب، این موضوع، حس نگرانی را تبدیل به ترس می‌کرد.

نور چراغ‌قوه، آن دریای سایه و تاریکی را شکافت. تاریکی با سوسوی نور، طلایی‌رنگ شد؛ خانم پاین چراغ آلاچیق کوچکِ مخفی بین درخت‌ها را روشن کرده بود؛ جایی‌که ماشین کابلی مسافرها را پیاده می‌کرد.

راه‌آهن از صدمتر پایین‌تر از رودخانه شروع می‌شد، اما راه‌های دیگری هم برای رسیدن به پایین تنگه یا برای بالا آمدن از آن وجود داشت: سراشیبی و پلکانی پیچ‌درپیچ که تقریباً به موازات راه‌آهن، به همین آلاچیق می‌رسید و همین‌طور جادهٔ مارپیچ دیگری که از مهمانخانه شروع می‌شد و از کنار تپه پایین می‌رفت؛ به جایی‌که شهر در آن‌جا بود و با ماشین، حدود بیست دقیقه‌ای راه می‌شد. البته فقط مایلو، پدر و مادرش و سرآشپز مهمانخانه، خانم کاراوِی۷ از آن جاده استفاده می‌کردند. مهمان‌ها از مسیر شهر به آن‌جا نمی‌آمدند. مهمان‌ها از رودخانه می‌آمدند؛ بعضی‌وقت‌ها با قایق‌های خودشان و بعضی‌وقت‌ها هم با پول دادن به یکی از ملوان‌های پیرِ بندرگاه که برای کمی پول، افراد را با قایقشان، که به‌اندازهٔ خودشان پیر بود، به عمارتِ شیشه‌رنگی می‌آوردند. آن‌ها بین بالا آمدن از تپهٔ شیب‌دار با یک وسیلهٔ نقلیهٔ قدیمی شبیهِ یک ماشین برقی بزرگ روی خط آهن و بالا رفتن از تپه که سی‌صدوده قدم می‌شد (مایلو آن را شمرده بود)، همیشه راهِ اول را انتخاب می‌کردند. 

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:مهمانخانه قاچاقچی ها
عنوان انگلیسی:۷۰۲۷۹۰۴
موضوع:داستان کودک و نوجوانان
نویسنده:کیت میلفرد
مترجم:فرزانه مختاری
انتشارات:انتشارات پرتقال
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۶/۰۱/۲۵
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۷.۵۳ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۱۴۳-۴
تعداد صفحه‌ها:۳۶۸ صفحه
قیمت کتاب:۲۴۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

هرگز
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۰۸

روند داستان فوق العاده روان و خوب بود. پر از هیجان، پر از معما، پر از زیبایی و پر از جذبه! اگه نشستی پای این کتاب مطمئن باش نمیتونی دیگه بلند شی!! فضاسازی هم عالی بود و واقعا باید به کیت میلفرد دست...بیشتر

۱
F.Ch
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۳/۳۱

کتاب فوق العاده‌ای هست، خیلی خیلی دوستش داشتم و از خواندنش لذت فراوانی بردم، این کتاب ماجراجویی، هیجان انگیز و جذابی هستش که ذهن هر خواننده ای رو با خودش به دنیای کتاب می بره و اون موقع هست که...بیشتر

۰
R.k
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۲/۲۷

خیلی این کتاب خوب بود. خیلی مهیج و پر از اتفاقات مختلف. به اون کسایی که کتاب های ماجراجویی-معمایی دوست دارند. توصیه می کنم که حتما بخونند. ⊙﹏⊙👌👌

۰
Adler.mg
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۱۱/۰۸

راستش زیاد خوشم نیومد ازش، زیاد جذب دنیاش نشدم.

۰
Sadra Hosseini
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۲/۲۶

واقعا حرف نداشت این کتاب! غافلگیری های داخل این کتاب آدم رو شگفت زده میکنه...

۱
Vianna
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۲۱

کتاب قشنگی بود 🥰🥰😍🥰😍 و آخر کتاب وقتی که (هشدار!⚠️ خطر لو رفتگی!)که مدی(ادی) گفت من یه روحم رسماً دهنم وا مونده بود . اینطوری شده بودم، ها؟!😲😲😲😲😲 ولی واقعاً کتاب عالی بود.آخرشم که بدجوری غافلگیرت می کنه! من چیز...بیشتر

۰
sana
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۳/۲۹

کتاب جالبی بود ارزش خوندن رو داشت فقط حس میکنم که حداقل خود پدر و مادر مایلو باید یه اشاره هایی میکردن به اینکه مایلو داره با کی حرف میزنه یا ازش میپرسیدن حداقل، این یکم برام عجیب بود که...بیشتر

۰
B.n
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۵/۱۲

به نظر من کتابش کاملا ادم را هیجان زده میکرد و شوکه میکرد شخصیت اصلی کتاب دقتش زیادی بالا بود ولی توصیه میکنمش

۰
starlight
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۷/۰۴

این کتاب داستان یه مهمونخونه ست 🏰 ، اونم نه هر مهمونخونه ای ! این یکی مخصوص قاچاقچی هاست ! حالا که ، تعطیلات برای مایلو ، پسرخوانده 👦🏻آقای مهمانخانه دار شروع شده ، قراره تا یه مدت مهمونی براشون...بیشتر

۰
f.rashidy
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۳۱

بسیار عالی بود

۰
ghazal
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۲۶

من نسخه چاپی رو خوندم . اول برام جذاب نبود بعدش عالیییی بود . اخرای کتاب ی شوک بهم وارد شد و اونجا تازه به محشر بودن کتاب پی بردم✅✅✅✅

۰
کاربر ۳۴۷۱۱۳۶
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۲۳

کتاب معمایی و ماجراجویانه ای بود پر از چالش .کتابی بود که آدم رو با خودش می کشوند و همراه میکرد

۰
امیر
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۱/۲۱

این کتاب واقعاً زیبا بود، من نسخه ی چاپیش رو هم دارم. توی این داستان مایلو مچبوره با چندین تا مهمون مرموز توی مهمان خانه (عمارت شیشه رنگی) سر کنه و کم کم دنبال راز هاشون میگرده. آخرش هم ژانر...بیشتر

۰
کاربر 4745927
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۶/۱۵

این کتاب عالیه من نسخه چاپیش رو دارم

۰
شهرزاد
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۳/۱۴

خیلی خیلی قشنگ،من چاپیش رو هم دارم،خیلی عالیه

۰

بریده‌هایی از کتاب

roksana
۸
برای انجام دادن هر کاری، هم راه درست وجود دارد و هم راه غلط.
fojisawa
۵
این مثل خیانت بود؛ این‌که آدم‌ها، آدم‌هایی که دوستشان داشت و به آن‌ها اعتماد کرده بود، دربارهٔ خانواده و گذشته‌اش، پشت سرش حرف زده بودند.
mehdi.delara
۲
وقتی چیزی به تو می‌رسد، درنهایت تو هم باید آن را به دست کس دیگری بسپاری.
fojisawa
۲
این هم یکی دیگر از خوبی‌های پدر مایلو بود: می‌توانستی کنارش باشی و هیچ حرفی نزنی، اما حس کنی باهم وقت گذرانده‌اید. مادر مایلو در این کار خوب نبود؛ همیشه حرف‌های جالبی برای گفتن داشت و هر وقت باهم حرف می‌زدند، گفت‌وگوی بامزه‌ای داشتند؛ اما پدرش در ساکت ماندن خوب بود.
fojisawa
۲
فقط دشمنانمون نیستن که باید بشناسیمشون. ما باید همیشه تلاش کنیم که خودمون رو هم بهتر بشناسیم.
K :)
۲
این داستان واقعیه و داستان‌های واقعی، پایان ندارن؛ چون همه‌چی همین‌طور ادامه پیدا می‌کنه.
نیلا آبی به رنگ دریا🌊🐚🫧
۱
شیشه‌های رنگی طبقهٔ سوم به‌رنگ سبز ملایم بود و شیشه‌های این طبقه، بیشتر به‌رنگ آبی؛ آبی سیر، آبی‌سبز، سورمه‌ای، آبی روشن، فیروزه‌ای و... تکه‌هایی که با وجود آسمان سیاه پشتشان، به نظر می‌رسید دقیقاً با موهای مهمان هم‌رنگ‌اند. جورجی موزل با دیدنشان خندید. «این‌جا رو ببین! معلومه که من به این‌جا تعلق دارم.»