با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
قصه ها عوض می شوند؛ سیندرلا

دانلود و خرید کتاب قصه ها عوض می شوند؛ سیندرلا

۴٫۹ از ۳۴ نظر
۴٫۹ از ۳۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب قصه ها عوض می شوند؛ سیندرلا  نوشته  سارا ملانسکی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب قصه ها عوض می شوند؛ سیندرلا

کتاب قصه‌ها عوض می شوند؛ سیندرلا یکی از کتاب‌های مجموعه قصه‌ها عوض می‌شوند نوشته سارا ملانسکی است که با ترجمه سارا فرازی در انتشارات پرتقال به چاپ رسیده است.

درباره مجموعه قصه‌ها عوض می‌شوند

مجموعه قصه‌ها عوض می‌شوند داستان یک خواهر و برادر است که یک آینه‌ جادویی دارند. پری‌ای که در آینه زندگی می‌کند هربار آنها را به درون یک قصه قدیمی می‌فرستد. هربار هم بچه‌ها قصه را تغییر می‌دهد.

پری توی آینه این بار برای آن‌ها قصه‌ سیندرلا را آماده کرده است و بچه‌ها قرار است این‌بار پا به دنیای این قصه بگذارند و آن را زندگی کنند.

خواندن مجموعه قصه ها عوض می‌شوند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام کودکان علاقه‌مند به داستان پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب قصه ها عوض می شوند؛ سیندرلا

من از آقای کُتی می‌پرسم: «شما سیندرلا رو می‌شناسین؟»

ریش بزی‌اش را می‌خاراند: «تا حالا اسمش رو نشنیدم.»

جونا می‌گوید: «شاید داری اشتباه می‌کنی. شاید ما توی داستان سیندرلا نیستیم.»

من که دارم سریع فکر می‌کنم، می‌گویم: «نه نه! هستیم. این آقاهه توی قصر کار می‌کنه؛ یعنی احتمالاً سیندرلا رو نمی‌شناسه. خانواده‌ش اونو توی خونه قایم می‌کنند.»

«شایدم حق با توئه.» مکث می‌کند: «بریم یه گشتی بزنیم؟»

جونا همیشه دلش می‌خواهد ماجراجویی کند. فِلوم. زامل. زیرزمین. فرقی برایش ندارد کجا باشد.

قبل از اینکه جونا دست من را بکشد، آقای مسئول کت می‌گوید: «یه لحظه صبر کنین. شما قرار بوده بیاین اینجا؟ یعنی دعوت شدین؟»

جونا می‌گوید: «راستش نه...»

فوراً بهش نگاه می‌کنم. اگر آقای کُتی ما را بیرون بیندازد، حسابی به دردسر می‌افتیم. آینه‌ای که می‌تواند ما را به خانه ببرد، احتمالاً همین‌جا توی قصر است. تازه من می‌خواهم سیندرلا را ببینم. کدام دختری از سیندرلا بدش می‌آید؟ با آن لباس فوق‌العاده و آن دمپایی‌های شیشه‌ای.

من همیشه دلم می‌خواسته یک جفت دمپایی شیشه‌ای داشته باشم. دمپایی ابری هم همین‌طور... اِممم... راستی چرا ما به کفش‌های شیشه‌ای سیندرلا می‌گوییم دمپایی؟ دمپایی نیستند که! کفش‌های پاشنه بلندند.

آقای کُتی به من زل زده است. آهان! من باید برای اینجا بودنمان یک دلیلی سر هم کنم. می‌گویم: «اِممم... ما دنبال مامان و بابامون می‌گردیم. اونا مارو آوردن اینجا و بهمون گفتن وقتی مشغول صحبت با دوستاشون هستن، ما برای خودمون بچرخیم.»

آقای کُتی اخم می‌کند: «خب فکر کنم پادشاه از لباس تو خوشش بیاد.»

هه هه هه! مثلاً الآن دارد شوخی می‌کند.

بعد چشم‌هایش را باریک می‌کند و با شک می‌پرسد: «مطمئنین بابا و مامانتون اینجان؟»

من و جونا سر تکان می‌دهیم که یعنی: «آره!»

آقای کُتی شانه‌هایش را بالا می‌اندازد: «باشه. برین. خوش بگذره.»

ما از کمد بیرون می‌آییم.

وارد راهرویی می‌شویم. سقف‌های اینجا واقعاً بلندند. من را یاد ورزشگاه مدرسه می‌اندازد. البته خیلی‌خیلی قشنگ‌تر از آنجاست و خیلی‌خیلی کمتر بو می‌آید.

جونا می‌گوید: «نگاه کن. روی سقف نقاشی کشیدن.»

بالا را نگاه می‌کنم. نقاشی آدم‌هاست. آدم‌های سلطنتی؛ یک عالمه آدم سلطنتی. همه‌شان تاج دارند پس همه‌شان سلطنتی هستند. من فکر کنم این خانوادهٔ سلطنتی قدمت طولانی دارند. احساس می‌کنم کسی دارد نگاهم می‌کند. برمی‌گردم. زن و مردی که تازه پالتوهای‌شان را تحویل داده‌اند به من زل زده‌اند.

یا بهتر است بگویم به لباس‌راحتی‌ام زل زده‌اند.

چه بی‌ادب! حتی اگر اولین بارشان است که لباس‌راحتی می‌بینند، نباید زل بزنند.

جونا با هیجان می‌گوید: «بیا بریم توی سالن اصلی.»

متوجه می‌شوم یک زن مسن هم به من زل زده است.

آرام می‌گویم: «ولی آدما به من زل می‌زنن.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۹)
ᛕᗩᖇᎥᑎ❥G♡G
۱۴۰۰/۰۱/۰۳

اینو عیدی نسخه چاپیش رو گرفتم انقدر هیجانی بود کمتر از یک روز خوندمش. حتما بخونید کتاب عالی هستش🍒💜

♡کرم کتاب♡
۱۳۹۹/۱۱/۲۸

چاپیش رو دارم از این بهتر نمیشه😇😇 هیجانی و تخیلی😻😘 بی نهایت عالی❤️ حتما حتما بخونید😍😍⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐

zeynab
۱۳۹۹/۱۰/۳۰

عاااااالی بود

🌈maryaysa🌈
۱۳۹۹/۱۲/۱۲

محشر❤ بی نظیر❤ هیجانی❤ حتما حتما حتما بخونید💐💐

Jeraldin •-•🍡💖
۱۴۰۰/۰۴/۰۵

مگه میشه بد باشه🐰🐰🐰🐰 عالی بوددددددددد حتما بخونیدددددددددد❤❤❤❤❤❤❤😍😍😘😍😘😍😍😘❤😍😍❤❤😍❤😍😍😘😘😘😍😍😘😘

♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۱۴۰۰/۰۱/۳۰

حتما بخونید خیلی عالیییی هست

♡♡السا و امیلی و مارنی♡♡
۱۴۰۰/۰۱/۳۰

حتما بخوانید و بخرین😍😍😍😍😍😍

فاطمه
۱۴۰۰/۰۲/۱۰

عالیه

BtsBlakpink
۱۴۰۰/۰۲/۱۰

داستان جذاب و فوق العاده ای داره و با اینکه برای رده سنی 10+ سال نوشته شده ، برای من که 12 سال دارم بسیار جذاب هست .🌹

راحیل
۱۴۰۰/۰۲/۱۷

کتاب جالبیه برای زیر یازده سال من این کتاب رو قبلنا خوندم به نظرم جالب ترین و خنده دار ترین کتاب این مجموعه هم همین کتابه

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۸)
بهم سلام نظامی می‌دهد: «چشم چشم کاپیتان!» چندتا از کراونی‌ها را به قسمت‌های کوچک‌تر تقسیم می‌کنم، توی یک بشقاب می‌گذارم و دست برادرم می‌دهم: «و جونا...» «بله؟» «ناخونک نمی‌زنی‌ها!»
HELENA
کدام بچهٔ ده ساله‌ای پیتزا دوست ندارد؟
افسانه ادیتور
راننده می‌گوید: «اینا واقعاً خوشمزه‌ن. چی بود اسمش؟ کراونی؟» جونا می‌گوید: «براونی.» اِممم... کراونی هم اسم خوبی است. هیچ‌کس اینجا نمی‌داند براونی چیست برای همین می‌توانیم اسمش را کراونی بگذاریم. چرا که نه؟ ما اختراعشان کردیم! می‌توانیم اسم مغازه را هم بگذاریم کراونی‌های سیندرلا.
HELENA
درحالی‌که در را باز می‌کنم می‌گویم: «وقت لباس شستنه!» سبدش را برمی‌دارم و به‌طرف ماشین لباس‌شویی می‌روم که توی آشپزخانه است. حالا که من توی فِلوم توانستم با دست لباس بشویم، توی اسمیت‌ویل هم می‌توانم با ماشین لباس‌شویی کار کنم. ولی چه‌قدر پودر شست‌وشو باید بریزم؟ دستورالعملش را می‌خوانم. چه‌قدر آسان! مثل آب خوردن است! مثل این می‌ماند که از روی دستور آشپزی، غذا درست کنم.
HELENA
«اینا واقعاً خوشمزه‌ن. چی بود اسمش؟ کراونی؟» جونا می‌گوید: «براونی.» اِممم... کراونی هم اسم خوبی است. هیچ‌کس اینجا نمی‌داند براونی چیست برای همین می‌توانیم اسمش را کراونی بگذاریم. چرا که نه؟ ما اختراعشان کردیم! می‌توانیم اسم مغازه را هم بگذاریم کراونی‌های سیندرلا. بلند می‌گویم: «کراونی‌های سیندرلا! ما توی بازار شعبه داریم. به دوستاتون بگین.» سیندرلا پایش را روی صندلی روبه‌رویی دراز می‌کند. انگشت‌های پایش هنوز اندازهٔ مارشمالو هستند. اِممم... کراونی‌های مارشمالو چطور است؟ باز به انگشت‌هایش نگاه می‌کنم. اَه اَه! ولش کن!
Jeraldin •-•🍡💖
من لباس‌های طوسی‌ام را در می‌آورم. وقتی می‌خواهم در سبد رخت‌چرک‌ها بیندازم، چیزی به ذهنم می‌رسد. سبدم پر از لباس کثیف است. من هم خوابم نمی‌آید. یک فکری دارم! سبد پر از لباس کثیف را از توی کمد برمی‌دارم و از اتاق بیرون می‌روم. در اتاق جونا را می‌زنم: «بله؟» درحالی‌که در را باز می‌کنم می‌گویم: «وقت لباس شستنه!» سبدش را برمی‌دارم و به‌طرف ماشین لباس‌شویی می‌روم که توی آشپزخانه است. حالا که من توی فِلوم توانستم با دست لباس بشویم، توی اسمیت‌ویل هم می‌توانم با ماشین لباس‌شویی کار کنم. ولی چه‌قدر پودر شست‌وشو باید بریزم؟ دستورالعملش را می‌خوانم. چه‌قدر آسان! مثل آب خوردن است! مثل این می‌ماند که از روی دستور آشپزی، غذا درست کنم.  البته نمی‌خواهم بگویم که با یک ماجراجویی دیگر یا هرچی موافقت کرده‌ام، اما داشتن لباس‌های تمیز که پاره پوره هم نباشند، خیلی خوب است.
hasti.e.v
به‌خاطر همهٔ غم و غصه‌هایی که به آن‌ها وارد می‌کنم، احساس گناه بهم دست می‌دهد. آن‌ها تازه یک دفتر وکالت باز کرده‌اند و به همین دلیل ما به اسمیت‌ویل آمده‌ایم. من می‌دانم شروع کردن یک کار جدید خیلی سخت است چون خودم تازگی یک کار جدید راه انداختم. به خیلی چیزها باید فکر کنم. تازه انجام کارهای خانه هم خیلی سخت است.
hasti.e.v
من بهشان می‌گویم آن‌قدر بزرگ شده‌ام که بتوانم آشپزی کنم اما آن‌ها گوش نمی‌دهند. فقط به این‌خاطر که یک‌بار نزدیک بود خانهٔ قبلی‌مان را به آتش بکشم چون فقط یک‌بار جوراب‌هایم را توی توستر گذاشته بودم. خب چی‌کار کنم؟ دوست داشتم جوراب‌هایم برشته بشوند.
Jeraldin •-•🍡💖
هه! کلمهٔ بامزه‌ای نیست؟ مرتبه. انگار یکی از وسایل آشپزخانه است. مثل وردنه! برای اینکه خمیر حسابی ور بیاید، باید از وردنه استفاده کنم! هاها! البته انگار دیگر کسی توی خانهٔ ما از این‌جور وسایل استفاده نمی‌کند. «اِیبی...» می‌گویم: «نشد دیگه. بیا بریم بخوابیم. من خسته‌م.» «ولی اِیبی...» «شاید کل این ماجراها رو تصور کردیم. حتی جعبهٔ جواهرات من. شاید ماری‌رُز از اینجا رفته. شاید با ما اومد توی داستان سفیدبرفی و همون‌جا مونده. شاید...» «اِیبی!» «چیه؟» جونا به آینه اشاره می‌کند: «ببین!» نگاه می‌کنم. تصاویر دارند می‌چرخند. آینه هیس‌هیس می‌کند و بنفش می‌شود... یعنی درست شد؟ وای! خدای من! درست شد، کار می‌کند. جونا با خوش‌حالی می‌گوید: «هورا. ما برمی‌گردیم به داستان سفید.» داریم برمی‌گردیم. برمی‌گردیم به زامل. پیش سفیدبرفی... حالا من این لباس‌راحتی خال‌خالی‌ام را کجای دلم بگذارم؟
Jeraldin •-•🍡💖
جونا می‌گوید: «اِیبی من فکر کنم...» می‌گویم: «الآن نه جونا، می‌خوایم برگردیم خونه.» «ولی اِیبی!» «جونا لطفاً یه لحظه صبر کن! فَراح؟ آینه؟» فَراح سرش را تکان می‌دهد: «آینهٔ جادویی در کار نیست.» هول می‌شوم: «نگو! مگه می‌شه؟ معلومه که من از فِلوم خوشم اومده ولی ما باید برگردیم خونه. من حتی نمی‌دونم الآن ساعت توی خونه چنده.» جونا می‌گوید: «اَیبی من می‌دونم چطوری باید برگردیم خونه.» بهش نگاه می‌کنم: «می‌دونی؟» «آره!» «چطوری؟» «شومینه!» به شومینه نگاه می‌کنم و دوباره به جونا: «دیوونه شدی؟» «نه راست می‌گم. مطمئنم وقتی افتادم توش صدای هیسسس شنیدم.» می‌گویم: «امکان نداره!» به فَراح نگاه می‌کنم تا تأیید کند که برادرم دیوانه است. اما می‌بینم که او سر تکان می‌دهد. می‌پرسم: «امکان داره؟!» می‌گوید: «داره!»
Jeraldin •-•🍡💖

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۵۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۳۴۷-۸۵-۹
تعداد صفحات۱۵۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۳۴۷-۸۵-۹