من لباسهای طوسیام را در میآورم.
وقتی میخواهم در سبد رختچرکها بیندازم، چیزی به ذهنم میرسد.
سبدم پر از لباس کثیف است.
من هم خوابم نمیآید.
یک فکری دارم! سبد پر از لباس کثیف را از توی کمد برمیدارم و از اتاق بیرون میروم.
در اتاق جونا را میزنم: «بله؟»
درحالیکه در را باز میکنم میگویم: «وقت لباس شستنه!» سبدش را برمیدارم و بهطرف ماشین لباسشویی میروم که توی آشپزخانه است.
حالا که من توی فِلوم توانستم با دست لباس بشویم، توی اسمیتویل هم میتوانم با ماشین لباسشویی کار کنم.
ولی چهقدر پودر شستوشو باید بریزم؟
دستورالعملش را میخوانم. چهقدر آسان! مثل آب خوردن است!
مثل این میماند که از روی دستور آشپزی، غذا درست کنم.
البته نمیخواهم بگویم که با یک ماجراجویی دیگر یا هرچی موافقت کردهام، اما داشتن لباسهای تمیز که پاره پوره هم نباشند، خیلی خوب است.