با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند

دانلود و خرید کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند

۳٫۶ از ۸ نظر
۳٫۶ از ۸ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند  نوشته  دیلیا اوئینز  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند

کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند نام رمانی جنایی و رمزآلود از دلیا اوئینز است. جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند سرگذشت کیا کلارک است که به دختر مرداب معروف است و اهالی دهکده به او به جرم قتل مشکوک شده‌اند.

کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند برای مدت‌ها در صدر پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌تایمز قرار داشت. این اثر را با ترجمه‌ی آرتمیس مسعودی می‌خوانید.

درباره‌ی کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند

دلیا اوئینز در کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می‌خوانند، با داستانی جذاب، سرگذشت دختری را روایت می‌کند که همراه با پدرش، در حاشیه‌ی یک مرداب در طبیعت بکر کارولینا زندگی می‌کند. زندگی کیا کلارک در گذر است. همه او را به اسم دختر مرداب می‌شناسند و او هم ارتباطات خاص خودش را دارد. با طبیعت محشور است و می‌تواند به راحتی با گیاهان و حیوانات ارتباط برقرار کند. روزی می‌رسد که دو تن از مردان شهر، شیفته‌ی زیبایی اصیل و شکوهمند او می‌شوند. او هم شوق دلباختن را در خودش احساس می‌کند و برای یک زندگی جدید آماده می‌شود. اما اتفاقاتی رخ می‌دهند و زندگی دختر مرداب را از مسیری که در ذهن خودش، ترسیم کرده بود، دور می‌کنند. با پیدا شدن جسد مرد جوانی در حاشیه‌ی مرداب، همه‌ی نگاه‌ها به سمت کیا کلارک، دختر مرداب برمی‌گردد.

این کتاب تصویری از رنج تنهایی و غرور و تعصب و تلاش برای زندگی است که شما را با خود در اتفاقات هیجان‌انگیز و جذاب غرق می‌کند.

کتاب جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

کتاب جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند، برای علاقه‌مندان به رمان‌های جنایی و رمزآلود، جذاب و خواندنی است.

بخشی از کتاب جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند

ساعاتی بعد، نزدیک غروب آفتاب، جودی کیا را دید که در ساحل به دریا خیره شده است. کنارش رفت. کیا نگاهش نکرد و به تماشای موج‌های متلاطم ادامه داد. با وجود این، از لحن جودی متوجه شد پدر حسابی به صورتش سیلی و مشت زده است. 

«من مژبورم برم کیا. دیگه نم‌تونم این‌جا زندگی کنم.»

کیا می‌خواست نگاهش کند اما این کار را نکرد. می‌خواست التماسش کند او را با پدر تنها نگذارد اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند.

جودی گفت: «وقتی بزرگ شدی، خودت می‌فهمی.» کیا ناگهان خواست فریاد بزند که شاید کوچک باشد اما احمق نیست و می‌داند علت رفتن همه‌شان پدر است. چیزی که علتش را نمی‌دانست، این بود که چرا او را با خودشان نمی‌برند. او هم به رفتن فکر کرده بود اما جایی نداشت برود و پول اتوبوس هم نداشت.

«کیا، تو مواظب باش. بشنو. اگه کسی اومد، نرو تو خونه. می‌تونن اون‌جا بگیرنت. بدو تا ته مرداب، لای بوته‌ها قایم شو. همیشه رد پاتو بپوشون. یادت دادم که چطوری. می‌تونی از دست بابام قایم شی.» و در حالی که کیا هنوز هم حرفی نزده بود، او خداحافظی کرد و از ساحل به سمت جنگل حرکت کرد. درست پیش از آن‌که میان درختان قدم بگذارد، کیا بالاخره برگشت و رفتن او را تماشا کرد.

به موج‌ها گفت: «این خوک کوچولو موند خونه.»

او که تازه به خودش آمده بود، به طرف کلبه دوید. نام جودی را فریاد زد اما جودی وسایلش را برده بود و تشکش روی زمین، خالی افتاده بود. کیا داخل تشک او فرو رفت و آخرین بقایای آن روز را که داشت از روی دیوار پایین می‌آمد، تماشا کرد. نور، مثل همیشه پشت سر خورشید برای رفتن این پا و آن پا می‌کرد و کمی از آن، در اتاق باقی مانده بود؛ طوری که برای لحظهٔ کوتاهی، رختخواب‌های گلوله‌گلوله و لباس‌های کهنه‌ای که روی هم تلنبار شده بود، بیش از درختان بیرون به خودش شکل و رنگ گرفت.

گرسنگی آزاردهنده، چیزی تا این حد پیش‌پاافتاده، او را به تعجب واداشت. به طرف آشپزخانه رفت و دم در ایستاد. در تمام عمرش این‌جا از پختن نان، جوشاندن لوبیای کره‌ای یا قل زدن ماهی آبپز گرم بود. حالا خالی، ساکت و تاریک شده بود. بلند پرسید: «کی می‌خواد غذا بپزه؟» آیا می‌توانست بپرسد کی قراره برقصه؟

شمعی روشن کرد، خاکستر اجاق هیزمی را زیر و رو و آتشزنه اضافه کرد و آن‌قدر دمید تا آتش گرفت. بعد هیزم گذاشت. از یخچال به عنوان کابینت استفاده می‌کردند چون اطراف کلبه برق نبود و برای این‌که جلو کپک زدن داخل کلبه را بگیرند، در را با یک مگس‌کش باز نگه می‌داشتند اما باز هم در تمام شکاف‌ها، کپک‌های سیاه مایل به سبز رشد می‌کرد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
شیما
۱۳۹۹/۱۰/۱۲

بهترین رمانی که خوندم و تا مدت ها در ذهنم باقی موند عالیه توصیه میکنم بخونید و لذت ببرید

AminAjdadi
۱۳۹۹/۱۰/۰۲

کتاب مورد علاقه من.

(: Raya :)
۱۴۰۰/۰۱/۰۳

یه داستان عجیب و محشر! پر از پیچ و خم... اتفاق های غیر منتظره.... توصیفات جذاب... انتقال به خوبی احساسات.... فقط اینکه بخونیدش.... قطعا شگفت زده میشید! (بنده با این ترجمه نخونده البته.) داستان، داستان کایا هست. دختری که در تمام زندگیش تنها بوده و تمام

- بیشتر
orix
۱۴۰۰/۰۱/۳۱

من ورژن کاغذی این کتابو خوندم ، از حس نابی که در مورد طبیعت داشت خوشم اومد من این کتابو دوس داشتم و توصیه میکنم حتی برای یک بار بخونید.

El
۱۴۰۰/۰۱/۰۲

کتاب قرار است به ماجرای بک قتل بپردازد و همچنین در کنار آن شما از توصیف‌های طبیعت و ... لذت ببرید. متاسفانه ترجمه اصلا چنین انتظاری را برآورده نمی‌کند. یک نمونه ساده مرغ‌های دریایی که اکثرمون با این اسم می

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۴)
بیا منطقی باشیم، خیلی وقتا عشق دردی رو دوا نمی‌کنه. حتی وقتی از بین می‌ره، تو رو به دیگران ارتباط می‌ده. آخر سر، چیزی که برات می‌مونه: ارتباطاته.
کاربر ۲۵۳۲۴۰۸
می‌دانست این گله بدون یکی از گوزن‌هایش ناقص نخواهد بود اما هر گوزن بدون گله‌اش ناقص است. یکی از آن‌ها سرش را بلند کرد.
کاربر ۲۵۳۲۴۰۸
می‌دانست آن سوگواری برای چیس نبوده، بلکه برای زندگی خودش بوده که همیشه با طرد شدن تعریف شده است. در حالی که آسمان و ابرهای بالای سرش در چالش بودند، با صدای بلند گفت: «من باید تنها زندگی کنم اما اینو می‌دونستم. از خیلی وقت پیش می‌دونستم آدما نمی‌مونن.»
کاربر ۲۵۳۲۴۰۸
بخش‌هایی از لب بالایی‌اش به طرز عجیبی پیچ خورده بود. مانند مادرش از وحشت یک هیولا می‌ترسید به خانه برود. زیر لب گفت: «مادر، مادر. می‌فهمم. بالاخره فهمیدم تو چرا مجبور شدی بری و دیگه برنگردی. منو ببخش که نمی‌دونستم، که نمی‌تونستم کمکت کنم.»
کاربر ۲۵۳۲۴۰۸
پدر آن‌جا نبود. او همیشه در یکی از این دو وضعیت قرار داشت: سکوت یا فریاد. برای همین، وقتی از سر و صدا بیدار نمی‌شد یا اصلا خانه نمی‌آمد، مشکلی وجود نداشت.
کاربر ۲۵۳۲۴۰۸
«به نظر من، بعضی چیزا رو نمی‌شه توضیح داد. فقط می‌شه بخشید یا نبخشید. من جوابشو نمی‌دونم.
کاربر ۲۵۳۲۴۰۸
یکی دو پرنده، آهسته میان انگشت‌های پایش را نوک زدند و او که قلقلکش آمده بود، خندید تا این‌که اشک روی گونه‌هایش جاری شد و دست آخر، هق‌هق بلند و بریده‌بریده از جایی تنگ، زیر گلویش بیرون آمد. وقتی پاکت شیر خالی شد، خیلی می‌ترسید که آن‌ها هم مانند دیگران او را ترک کنند. فکر نمی‌کرد بتواند این رنج را تحمل کند اما مرغان دریایی روی ساحل، دور و بر او پخش و سرگرم تمیز کردن پرهای خاکستریشان شدند. برای همین، او هم نشست و آرزو کرد کاش می‌توانست آن‌ها را جمع کند و با خودش به ایوان ببرد که با هم بخوابند.
کاربر ۲۵۳۲۴۰۸
این زمین بود که او را در آغوش می‌گرفت تا این‌که بالاخره، در لحظه‌ای پیش‌بینی‌نشده، دردهایش مانند آبی که لابه‌لای ماسه‌ها ناپدید شود، از میان رفت. البته، هنوز درد وجود داشت اما درونی‌تر شده بود. کیا دستش را روی زمین مرطوبی که داشت نفس می‌کشید، گذاشت و مرداب، مادرش شد.
کاربر ۲۵۳۲۴۰۸
مادر گفته بود زنان بیش از آن‌که به مردان نیاز داشته باشند، به یکدیگر نیاز دارند اما هرگز نگفته بود چطور وارد گروه آن‌ها بشود.
کاربر ۲۵۳۲۴۰۸
دیگر رویای پرواز با عقاب‌ها را در سر نداشت. شاید وقتی کسی غذایش را از خاک تأمین می‌کند، قوهٔ تخیلش به تخیل بزرگسالی تنزل پیدا می‌کند.
کاربر ۲۵۳۲۴۰۸

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۴۸۳ صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۹/۱۸
شابک۹۷۸-۶۰۰-۳۸۴-۰۸۶-۷
تعداد صفحات۴۸۳صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۹/۱۸
شابک۹۷۸-۶۰۰-۳۸۴-۰۸۶-۷