کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند دیلیا اوئینز + دانلود نمونه رایگان
تصویر جلد کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند

کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند

دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۳از ۶ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند

کتاب جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند نوشتۀ دیلیا اوئینز با ترجمۀ زهرا صادقی در انتشارات باران خرد به چاپ رسیده است. این کتاب، داستانی رازآلود دارد و دربارۀ دختری به نام کیا کلارک است که در مرداب‌های کارولینای شمالی زندگی می‌کند. شیوۀ زندگی او برای مردم آنجا عجیب است و وقتی قتلی در اطراف آن مرداب رخ می‌دهد اتهام‌ها به‌سمت کیا نشانه می‌رود.

درباره کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند

این داستان رازآلود دو خط زمانی را دنبال می‌کند که آرام آرام در هم تنیده می‌شوند. اولی، زندگی و ماجراهای دختری جوان به نام کیا کلارک را توصیف می کند که در مرداب‌های کارولینای شمالی منزوی است. دوم، تحقیقات در مورد قتل ظاهری چیس اندروز در مرداب‌های کارولینای شمالی است.

برای سال‌ها، شایعات مربوط به دختر مرداب، یک دهکدۀ ماهیگیری آرام را تسخیر کرده بود. کیا کلارک پابرهنه و وحشی است، این برای جامعۀ آنجا مناسب نیست. وقتی در اواخر ۱۹۶۹ چیس اندروز مرده پیدا می‌شود، مردم محلی بلافاصله به او مشکوک شدند.

اما کیا آن چیزی نیست که می گویند. او طبیعت‌خو متولد شده است، درس‌های زندگی را از زمین می‌گیرد و راه‌های واقعی جهان را از سیگنال‌های نادرست کرم شب‌تاب می‌آموزد. در حالی که او به مهارت‌های زندگی در تنهایی عادت کرده است، زمانی فرامی‌رسد که آرزوی لمس شدن و دوست داشته شدن را دارد. کیا با دو مرد جوان از شهر که هرکدام مجذوب زیبایی وحشی او شده‌اند، به دنیایی جدید و شگفت‌انگیز وارد می‌شود تا زمانی که اتفاق غیرقابل تصوری رخ دهد.

دیلیا اوئینز در کتاب جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند (Where the Crawdads Sing)، قصه‌ای بدیع از دنیای طبیعی را در برابر داستانی عمیق از سن بلوغ و رازآلودگی در کنار هم قرار می‌دهد. این اولین رمان اوئینز، جانورشناس آمریکایی که تأمل‌برانگیز، عاقلانه و عمیقاً تکان‌دهنده است به ما یادآوری می‌کند که ما برای همیشه توسط کودک درون خود شکل گرفته‌ایم، در حالی که تابع اسرار زیبا و خشن طبیعت هستیم.

داستان این پرسش را مطرح می‌کند که چگونه انزوا بر رفتار یک زن جوان تأثیر می‌گذارد که مانند همۀ ما، تمایل طبیعی به عضویت در یک گروه دارد. سرنخ های این رمزوراز در زیستگاه سرسبز و تاریخ طبیعی موجودات وحشی آن قرار می گیرد.

تا آوریل ۲۰۲۳، این کتاب بیش از ۱۸ میلیون نسخه فروخته بود. یک فیلم اقتباسی نیز در جولای ۲۰۲۲ از آن ساخته شد.

خواندن کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

به همۀ دوستداران ادبیات داستانی به‌ویژه داستان‌های رازآلود پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند

«۱۹۵۲

صبح یک روز گرم در ماه آگوست، هوای دم‌گرفته و مرطوب مرداب، درختان کاج و بلوط را در خود گرفته بود و درختچه‌های نخل زینتی به‌طور غیرمعمولی آرام و بی‌حرکت به نظر می‌رسیدند و تنها صدای بال‌زدن پرندگان حواصیل بود که آرامش محیط را بر هم می‌زد. آن موقع کایا شش ساله بود که صدای بسته‌شدن در شیشه‌ای را شنید. او روی چهارپایه ایستاده بود و مشغول ساییدن گریتز کف قابلمه بود و هیچ صدایی جز صدای نفس‌های خود به گوشش نمی‌رسید. چه کسی از کلبه خارج شد؟ می‌دانم که مادر نیست. مادر در را به این محکمی نمی‌بندد.

کایا به‌سمت تراس دوید و مادر را دید که یک دامن بلند قهوه‌ای‌رنگ پوشیده، کفش‌های پاشنه‌بلند پوست تمساح به پا دارد و از جادهٔ کنار دره پایین می‌رود. او با هر قدمی که برمی‌دارد، دامن بلندش زیر پا گیر می‌کند.

یک‌لحظه کایا خواست داد بزند و مادر را صدا کند؛ اما می‌دانست که با این کار پدر از خواب بیدار می‌شود. در ایوان را باز کرد و روی لبهٔ یکی از پله‌ها ایستاد. از آنجا می‌توانست مادر را به‌خوبی ببیند. مادر چمدانی آبی‌رنگ در دست داشت. معمولاً هر موقع مادر می‌رفت با تکه‌ای گوشت برمی‌گشت که لای کاغذ روغنی قهوه‌ای پیچیده شده بود یا یک مرغ که مدام سرش به بالا و پایین تلوتلو می‌خورد؛ اما او برای این کارها هیچ‌وقت کفش پاشنه‌بلند پوست تمساح خودش را نمی‌پوشید و هیچ‌وقت هم با خودش چمدان حمل نمی‌کرد.

هرگاه مادر می‌رفت، درست در انتهای جادهٔ شنی، همان‌جایی‌که می‌خواست وارد جادهٔ اصلی بشود، می‌ایستاد و پشت سرش را نگاه می‌کرد. بعد دستش را بالا می‌آورد و برای ما دست تکان می‌داد سپس از بین خاک‌های باتلاقی جنگل، از کنار گیاهان لوئی رد می‌شد و به‌سمت شهر می‌رفت؛ اما...

اما امروز فرق داشت. او با گام‌هایی لرزان از روی شیارهای زمین خاکی که رد چرخ ماشین‌ها بودند، عبور کرد و وارد جنگل شد. گهگاه قامت بلندش در بین درختان دیده می‌شد سپس در بین شاخ‌وبرگ‌ها گم و لحظه‌ای بعد دوباره سایهٔ روسری پشمی سفیدش از لابه‌لای برگ‌ها نمایان می‌شد.»

نظرات کاربران

ثمر پاک
۱۴۰۵/۰۲/۱۴

با کایا زندگی کردم

soheila bahramy
۱۴۰۳/۱۱/۱۴

کتاب خوبی بود.البته من با داستانهای خارجی خیلی ارتباط نمیگیرم

بریده‌هایی از کتاب

همهٔ آنچه می‌خواهم، یک روز طوفانی است و ابرهایی که در حرکتند. رابطه‌ای عاشقانه، امواجی کف‌آلود و صدای آواز مرغان حواصیل
نازنین خواجه
کایا نمی‌دانست آیا می‌خواهد به او دست بدهد یا نه. از نظر او لمس‌کردن کسی به این معنی بود که بخشی از بدنت را به آن شخص می‌دهی. بخشی که دیگر برای تو نخواهد بود.
نازنین خواجه
چیس در این رابطه خیلی ناشیانه و شتاب‌زده عمل کرده بود. در اولین ملاقات و اولین کلام او را به پیک‌نیک دعوت کرده بود و اینک قصد داشت بی‌مقدمه دختر را از آن خود کند. کاری که حتی از پرندگان نر هم بعید بود.
نازنین خواجه
البته باید در نظر داشت که طبیعت هم قوانین خاص خود را دارد. تمامی نرهایی که سعی می‌کنند به‌دروغ ماده‌ای را به‌سوی خود جلب کنند و در پی رابطه‌های جدید و متنوع هستند، در آخر تنها می‌مانند و کسی به‌طرف آن‌ها نمی‌رود. این قانون یکی از قوانینی است که بدجور دل زنان آسیب‌دیده را خنک می‌کند.
نازنین خواجه
دارد که به هنگام جفت‌گیری با ماده، اسپرم نر قبلی را با آن برداشته و بعد اقدام به جفت‌گیری می‌کند. کایا از خواندن دست کشید و نگاهش را به ابرها دوخت. او می‌دانست که بعضی از حشرات جفت خود را می‌خورند؛ بعضی از پستانداران بچه‌های خود را رها می‌کنند؛ بعضی از جانداران جنس نر قوی سعی می‌کنند نرهای دیگر را عقیم کنند.
نازنین خواجه
کایا با اندیشیدن به این مطالب مضطرب می‌شد؛ اما می‌دانست تا آن زمان که زندگی روی این کرهٔ خاکی جریان دارد، تمامی این روش‌ها فرآیندی طبیعی محسوب می‌شوند و هرگز وجه کثیف و تاریک طبیعت را به تصویر نمی‌کشند. این‌ها روش‌های خلاقانه برای تداوم نسل و بقای زندگی هستند.
نازنین خواجه
«به خاطر تغییرات جویه. درست مثل اون تغییراتی که باعث به‌وجوداومدن بادها می‌شه. فاصلهٔ ستاره‌ها با ما خیلی زیاده و ما فقط می‌تونیم نور اون‌ها رو ببینیم. وقتی نور از لایه‌های مختلف زمین عبور می‌کنه، شکسته می‌شه. برای همین دمای متفاوت لایه‌های جو و نور ستارگان به‌صورت چشمک به نظر می‌رسن. علاوه بر این، ستاره‌ها در حال حرکتند و این هم باعث قوی و ضعیف به‌نظررسیدن نورشون می‌شه و ما فکر می‌کنیم که دارن چشمک می‌زنن.»
نازنین خواجه