
nu.amin.mi
۹۱
مرد واقعی کسی است که بدون آنکه خجالت بکشد، گریه کند، شعر حفظ باشد، اپرا را با روحش حس کند و برای دفاع از یک زن، هر کاری لازم است، انجام بدهد.
HeLeN
۳۳
بیا منطقی باشیم، خیلی وقتا عشق دردی رو دوا نمیکنه. حتی وقتی از بین میره، تو رو به دیگران ارتباط میده. آخر سر، چیزی که برات میمونه: ارتباطاته.
nu.amin.mi
۲۷
هرگز دستکم مگیر
قلب را، که قادر است کارهایی بکند
که ذهن تصورش را نمیکند.
قلب به همان خوبی که احساس میکند، فرمان میدهد.
nu.amin.mi
۲۵
شاید بعضی از رویاها فقط باید فراموش میشدند.
ترنج
۱۶
با مصائب زندگی چهرهها تغییر میکنند اما چشمها همان پنجرههای همیشگی هستند که به درون باز میشوند.
Parinaz
۱۴
روی زمین هیچکس نیست که آدم بتونه روش حساب کنه.
nu.amin.mi
۱۴
اگه دور از مردم زندگی کنیم، همهچی حل میشه.
HeLeN
۱۲
بخشهایی از لب بالاییاش به طرز عجیبی پیچ خورده بود. مانند مادرش از وحشت یک هیولا میترسید به خانه برود. زیر لب گفت: «مادر، مادر. میفهمم. بالاخره فهمیدم تو چرا مجبور شدی بری و دیگه برنگردی. منو ببخش که نمیدونستم، که نمیتونستم کمکت کنم.»
n re
۱۱
شاید بهتر باشد عشق در همان مراحل اولیه باقی بماند.
HeLeN
۱۰
«به نظر من، بعضی چیزا رو نمیشه توضیح داد. فقط میشه بخشید یا نبخشید. من جوابشو نمیدونم.
nu.amin.mi
۱۰
زندگی این مهارت را به او آموخته بود که احساساتش را خرد و به تکههای قابل ذخیره شدن تبدیل کند اما تنهایی هم وسعت خودش را داشت.
HeLeN
۹
میدانست این گله بدون یکی از گوزنهایش ناقص نخواهد بود اما هر گوزن بدون گلهاش ناقص است. یکی از آنها سرش را بلند کرد.
HeLeN
۸
حالا به نظر میرسید اینکه از همیشه آسیبپذیرتر شده است، موجب شده اعتمادش به دیگران کمتر هم بشود. اکنون که در شکنندهترین شرایط زندگیاش قرار داشت، به تنها کسی که میشناخت، رو کرده بود: خودش.
n re
۸
«من هرگز اونطوری زندگی نمیکنم، طوری که ندونم مشت بعدی کی و کجا فرود میآد.»
n re
۸
این که به کسی تکیه کنی، جای پایت را محکم میکند.
HeLeN
۷
مادر گفته بود زنان بیش از آنکه به مردان نیاز داشته باشند، به یکدیگر نیاز دارند اما هرگز نگفته بود چطور وارد گروه آنها بشود.
بهروز ت
۷
شاید بهتر باشد عشق در همان مراحل اولیه باقی بماند.
HeLeN
۶
سرش را داخل ملافهها فرو برد و زیر لب گفت: «چرا تیت، چرا؟ تو قرار بود با بقیه فرق داشته باشی، بمونی. تو گفتی منو دوست داری اما همچین چیزی وجود نداره. روی زمین هیچکس نیست که آدم بتونه روش حساب کنه.» جایی در عمق وجودش به خودش قول داد دیگر هرگز به کسی اعتماد نکند و کسی را دوست نداشته باشد.
HeLeN
۶
آخر و عاقبت نیاز به انسانها آزردگی بود.
mary
۵
یه جمع زنونه، لطیفترین و محکمترین جای رو زمینه.
nu.amin.mi
۵
حالا گوش کنین. این برای زندگیتون یه درس واقعیه. آره، ما گیر افتادیم اما چی کار کردیم؟ ازش طنز ساختیم و خندیدیم.
HeLeN
۴
میدانست آن سوگواری برای چیس نبوده، بلکه برای زندگی خودش بوده که همیشه با طرد شدن تعریف شده است. در حالی که آسمان و ابرهای بالای سرش در چالش بودند، با صدای بلند گفت: «من باید تنها زندگی کنم اما اینو میدونستم. از خیلی وقت پیش میدونستم آدما نمیمونن.»
HeLeN
۴
بعضی از رفتارهایی که الان به نظر ما خشن میرسه، باعث بقای انسان اولیه در تمام مردابهایی شده که اون زمان توش گرفتار بوده. بدون اون رفتارها، ما الان اینجا نبودیم. ما هنوز اون غرایز رو توی ژنهامون داریم و وقتی شرایط خاصی بهمون غالب میشه، اون غرایز، خودشونو نشون میدن. بخشی از وجود ما همیشه همونی که بودیم، باقی میمونه، همونی که ناچار بودیم باشیم تا زنده بمونیم ـ مثل زمانهای خیلی دور.»
Farhadmarch
۴
«اصلا فراموشش کن. هیچ خدایی به این باغچه نمیآد.»
Farhadmarch
۴
«من هرگز اونطوری زندگی نمیکنم، طوری که ندونم مشت بعدی کی و کجا فرود میآد.»
Parinaz
۴
چرا باید وقتی هنوز زخمی است، هنوز خونریزی دارد، بار سنگین بخشیدن را تحمل کند؟
محمد جواد
۴
بیا منطقی باشیم، خیلی وقتا عشق دردی رو دوا نمیکنه.
HeLeN
۳
پدر آنجا نبود. او همیشه در یکی از این دو وضعیت قرار داشت: سکوت یا فریاد. برای همین، وقتی از سر و صدا بیدار نمیشد یا اصلا خانه نمیآمد، مشکلی وجود نداشت.
HeLeN
۳
درسی که او از تماشای بوقلمونهای وحشی گرفته بود، این بود که: اگر تو مانند شکارچی رفتار کنی، آنها مانند شکار رفتار خواهند کرد. فقط آنها را نادیده بگیر و آهسته راهت را ادامه بده.
n re
۳
پایین رود، گلهای پنج نفری از گوزنهای ماده بدون آنکه به او توجهی داشته باشند، در حاشیهٔ نهر به جویدن برگها سرگرم شدند. کاش میتوانست به آنها ملحق شود و به گروه آنها تعلق داشته باشد.