با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب جنگی که نجاتم داد اثر کیمبِرلی بروبیکر بردلیoff

کتاب جنگی که نجاتم داد

نویسنده:کیمبِرلی بروبیکر بردلیمترجم:مرضیه ورشوسازانتشارات:انتشارات پرتقالسال انتشار:۱۳۹۵تعداد صفحه‌ها:۲۶۴ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۷از ۱۳۴ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها۲۶۴ صفحه

دسته‌بندی
رمان۱ مورد دیگر

معرفی کتاب جنگی که نجاتم داد

کتاب جنگی که نجاتم داد نوشته کیمبرلی بروبیکر بردلی و ترجمه مرضیه ورشوساز است. کتاب جنگی که نجاتم داد را انتشارات پرتقال منتشر کرده است، این انتشارات با هدف نشر بهترین و با کیفیت‌ترین کتاب‌ها برای کودکان و نوجوانان تاسیس شده است. پرتقال بخشی از انتشارات بزرگ خیلی سبز است.

درباره کتاب جنگی که نجاتم داد

 این کتاب دوجلدی سرگذشت دختری معلول به اسم آدا را در جریان جنگ جهانی دوم روایت می‌کند. آدا با برادرش جیمی و مادری که از داشتن دختر معلولش سرخورده و شرمنده است زندگی می‌کند. مادر آدا او را به خاطر معلولیت پایش در خانه حبس کرده و اجازه بیرون رفتن و ظاهر شدن در انظار عمومی را به او نمی‌دهد. رفتار مادر هم با آدا بسیار خشن است. او دوست ندارد کسی فرزند معلولش را ببیند چون باعث سرشکستگی‌اش می‌شود. اما شروع جنگ دوم جهانی و همزمان با آن تلاش‌های آدا برای راه‌رفتن، زندگی او را متحول می‌کند. آدا از جنگ خانه رها می‌شود به دامان جنگ خانمان‌سوز بزرگی بیرون از خانه می‌افتد. او سفری را با برادرش آغاز می‌کند. سفری همراه با فقر، آوارگی و بوی خون....

خواندن کتاب جنگی که نجاتم داد را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

مخاطب این داستان تاثیرگذار و زیبا، نوجوانان علاقه‌مند به داستان‌اند هرچند خواندنش برای بزرگترها هم خالی از لطف نخواهد بود.

 بخشی از کتاب جنگی که نجاتم داد

همان روز شروع کردم. خودم را کشیدم بالا روی صندلی و هر دو پایم را روی زمین گذاشتم؛ پای چپ سالمم را، پای راست ناقصم را. زانوهایم را باز کردم، پاهایم را صاف کردم، پشتی صندلی را گرفتم و ایستادم.

می‌خواهم خوب متوجه شوید که مشکلم چه بود. می‌توانستم بایستم. اگر می‌خواستم، می‌توانستم لِی‌لِی هم بروم، اما چهاردست‌وپا سرعتم خیلی بیشتر بود و خانه‌مان آن‌قدر کوچک بود که بیشتر وقت‌ها زحمت ایستادن به خودم نمی‌دادم. عضله‌های پاهایم، مخصوصاً پای راستم عادت نداشتند. حس می‌کردم کمرم ضعیف است، اما همهٔ این‌ها در مرحلهٔ دوم قرار داشتند. اگر تنها کار لازم صاف‌ایستادن بود، مشکلی نداشتم.

برای اینکه بتوانم راه بروم، باید پای معیوبم را روی زمین می‌گذاشتم. باید همهٔ وزنم را رویش می‌انداختم، پای دیگرم را بلند می‌کردم و سعی می‌کردم از به‌هم‌خوردن تعادل یا درد وحشتناکی که داشتم، نیفتم.

روز اول، تلوتلوخوران کنار صندلی ایستادم. آرام، کمی از وزنم را از پای چپ به پای راست دادم. نفسم بند آمد.

شاید اگر از اول سعی می‌کردم راه بروم، حالا این‌قدر سخت نمی‌شد. شاید استخوان‌های پیچ‌خوردهٔ مچم عادت می‌کردند. شاید پوست نازک رویش کمی ضخیم‌تر می‌شد.

شاید، اما هیچ‌وقت نمی‌توانم بفهمم و ایستادن هم هیچ کمکی به نزدیک‌ترشدن به جِیمی نخواهد کرد. صندلی را ول کردم. پای چپم را جلو بردم و بدنم را به جلو هل دادم. شدت درد طوری بود که انگار به مچ پایم چاقو می‌زدند. افتادم.

بلند شو! صندلی را بگیر! تعادلت را حفظ کن! قدم به جلو! افتادم. بلند شو! دوباره سعی کن! این بار، اول پای سالم جلو، نفس عمیق، تاب‌دادن پای چپ به جلو و بعد... سقوط.

پوست کف پای علیلم پاره شد. خون روی زمین جاری شد. بعد از مدتی دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. درحالی‌که می‌لرزیدم، روی زانو افتادم، پارچهٔ کهنه‌ای برداشتم و کثیفی را تمیز کردم.

این روز اول بود. روز دوم بدتر شد. روز دوم، پای سالمم هم آسیب دید. صاف نگه‌داشتن پاهایم سخت بود. به‌خاطر زمین‌خوردن‌ها، روی زانوهایم کبود شده بود و زخم‌های پای معیوبم خوب نشده بودند. روز دوم فقط سعی کردم بایستم. درحالی‌که دستم به صندلی بود، ایستادم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. تمرین کردم وزنم را از یک پا به پای دیگر جابه‌جا کنم. بعد روی تخت دراز کشیدم و از درد و خستگی هق‌هق کردم.

نظرات کاربران

ghazaal.k
۱۳۹۹/۰۹/۱۲

اگر این کتاب را برای فرزندتان تهیه کردید حتما جلد بعدی که ادامه ی داستان هست هم تهیه کنید چون در پایان این کتاب سرنوشت شخصیت ها تاریک و بی امید به نظر میرسد ولی ادامه ی کتاب امیدبخش است. به

- بیشتر
シ︎دختر کتابخونシ︎
۱۴۰۰/۰۳/۱۴

من واقعا نمیدونم قشنگی این کتاب و بیان کنم(: اون قدر قشنگ و بامفهوم بود که نمیتونم بگم(: حتما بخونینش(: از این کتاب چی های زیادی یاد گرفتم(: درسته که خیلی غم انگیز بود اما اخرش لبخند روی لبم نشست(:

🍫𝕜𝕖𝕣𝕞 𝕜𝕖𝕥𝕒𝕓🍫
۱۴۰۰/۰۵/۱۷

وقتی سالها در اسارت یه پنجره باشی دیگه چه اهمیتی داره که دنیا درگیر یه جنگه. اونم جنگ جهانی دوم.آدا دختر بچه‌ای که به خاطر ناتوانیش توی زندگی فقط تحقیر شده، یه روز یه تصمیم بزرگ می‌گیره. اون به همراه

- بیشتر
i._.shayan
۱۴۰۰/۰۴/۲۷

داستانی بشدت شگفت انگیز و خوندنی که در پایان شمارو دیوونه میکنه و با هوشمندی تمام هیچوقت توی دام کلیشه ها نمیفته نکاتی که تو این کتاب درباره ی روح حساس کودکان و تاثیر پذیری اون ها میگه واقعا جای تقدیر

- بیشتر
Hana
۱۴۰۰/۱۲/۲۹

این کتابو قبلا خونده بودم، ولی یادم رفته بود نظرمو دربارش بنویسم. می‌تونم بگم بی نهایت قشنگ بود. این کتاب و شخصیت اصلی یعنی آدا خیلی تاثیرگذار هستن. آدا نمونه زیبایی از شجاعته..... واقعا دلم میخواد یکبار دیگه این کتابو بخونم!

- بیشتر
ک.ت.ا.ب
۱۴۰۰/۰۵/۲۱

گمونم انقدری که با این کتاب وقت گذروندم، با میز ناهار خوریمون وقت نگذروندم... بینهایت زیبا. همین.جور دیگه ای نمیشه توصیفش کرد. فقط و فقط همین:بی نهایت...

پروا
۱۳۹۹/۱۱/۲۲

این کتاب را به پیشنهاد دخترم مطالعه کردم.هر دو جلدش را.و راستش اگر چه برای نوجوانان نوشته شده است و من از مرز 54 سالگی گذشته ام😆اما خواندن آن برایم لذت بخش بود.آدا از آن دخترهای دوست داشتنی ست و

- بیشتر
bmyfa
۱۳۹۹/۱۰/۰۱

بسیار کتاب عالی بود به همه توصیه میکنم که این کتاب رو بخونن

zahra
۱۳۹۹/۰۹/۲۳

داستان یک دختر بود ، جالب و زیبا بود 👌 البته من نسخه چاپیش را خوندم

potterhead
۱۴۰۰/۱۲/۱۲

*جنگی که نجاتم داد درباره ی زندگی ادا اسمیت و برادرش جیمیه این داستان توی جنگ جهانی۲ اتفاق افتاده و همین باعث میشه که مامان بدجنس ادا و جیمی که جیمی رو بیشتر دوست داره،که ملقب به مام هست به این فکر

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۴۴)
همه‌مون خیلی شانس آوردیم که حرف احمقانه زدن معنیش این نیست که احمقیم
vania
دوست‌بودن با کسی که کمکت کرده سخت‌تر از دوست‌بودن با کسی بود که تو کمکش کرده‌ای.
hush°
«یه روزی متوجه می‌شین که حقیقتای مختلفی وجود داره.
Lost
جِیمی گفت: «خُب... آخه پاش زشته!» خانم اسمیت گفت: «پاش اصلاً زشت نیست! این چه حرف وحشتناکیه؟! آدا تو هیچ کار اشتباهی نکردی. تقصیر تو نیست که پات این‌شکلیه. کاری نکردی که بخوای بخشیده بشی.»
کتابخون
زیرِ لب گفتم: «جِیمی که بیرونه.» مام گفت: «چرا نباشه؟ مثل تو اِفلیج نیست که.»
جودی‌آبــوت
به جاسوس‌ها می‌گفتند ستون پنجم، اما نمی‌دانستم چرا.
hush°
یاد حرفی افتادم که آن روز زده بود. «یه چیزایی از بمب هم بدترن.»
Kara danvers
هر بار که وارد روستا می‌شدم با لبخندها و فریادهای «جاسوس‌گیر کوچولوی ما رو ببین!» یا «اینه دختر خوب ما!» مواجه می‌شدم. انگار که من در آن روستا به دنیا آمده بودم. انگار که با دو پای قوی به دنیا آمده بودم.
کتابخون
گفتم: «چرخ خیاطیت رو خراب کردم.» سوزان آه کشید. «نگام کن. می‌خواستی با چرخ خیاطی کار کنی؟» با سر تأیید کردم. خودم را عقب کشیدم. به زمین خیره شدم. چانه‌ام را بالا داد. «بعد شکستیش؟» سرم را تکان دادم. محال بود بتوانم به چشم‌هایش نگاه کنم. گفت: «اشکالی نداره. اصلاً مهم نیست چرخ چِش شده. هیچ اشکالی نداره.»
کتابخون
چون دست چپشه. همه می‌دونن که این علامت شیطانه. می‌خواد با دست چپ بنویسه. دارم تربیتش می‌کنم طوری بشه که باید باشه.» خانم اسمیت با عصبانیت گفت: «تا حالا چنین چرندیاتی نشنیده بودم. چپ‌دسته! همین!» معلم اصرار کرد: «علامت شیطانه.»
المپیان؟:)