
i_ihash
۷۶
دوستبودن با کسی که کمکت کرده سختتر از دوستبودن با کسی بود که تو کمکش کردهای.
vania
۶۷
همهمون خیلی شانس آوردیم که حرف احمقانه زدن معنیش این نیست که احمقیم
کاربر ۵۵۵۳۳۹۸
۵۴
فرض کن یکی فقط به تو غذا بده، ولی تمیز و سالم نگهت نداره یا هیچوقت عشق و علاقهای بهت نشون نده. اونوقت چه حسی داری؟»
گفتم: «گرسنه نیستم.»
#999
۵۰
«یه روزی متوجه میشین که حقیقتای مختلفی وجود داره.
Kara danvers
۳۶
یاد حرفی افتادم که آن روز زده بود. «یه چیزایی از بمب هم بدترن.»
نسرین سادات موسوی
۳۴
یه جایی یه جمله خوندم که میگفت: فرق بین درک یه حس و تجربهٔ اون حس، چیزیه مثل فاصلهٔ بین زمین تا آسمونه!
کتابخون
۳۰
جِیمی گفت: «خُب... آخه پاش زشته!»
خانم اسمیت گفت: «پاش اصلاً زشت نیست! این چه حرف وحشتناکیه؟! آدا تو هیچ کار اشتباهی نکردی. تقصیر تو نیست که پات اینشکلیه. کاری نکردی که بخوای بخشیده بشی.»
جودیآبــوت
۲۱
زیرِ لب گفتم: «جِیمی که بیرونه.»
مام گفت: «چرا نباشه؟ مثل تو اِفلیج نیست که.»
کتابخون
۱۸
هر بار که وارد روستا میشدم با لبخندها و فریادهای «جاسوسگیر کوچولوی ما رو ببین!» یا «اینه دختر خوب ما!» مواجه میشدم.
انگار که من در آن روستا به دنیا آمده بودم. انگار که با دو پای قوی به دنیا آمده بودم.
i_ihash
۱۷
به جاسوسها میگفتند ستون پنجم، اما نمیدانستم چرا.
کتابخون
۱۳
گفتم: «چرخ خیاطیت رو خراب کردم.»
سوزان آه کشید. «نگام کن. میخواستی با چرخ خیاطی کار کنی؟»
با سر تأیید کردم. خودم را عقب کشیدم. به زمین خیره شدم.
چانهام را بالا داد. «بعد شکستیش؟»
سرم را تکان دادم. محال بود بتوانم به چشمهایش نگاه کنم. گفت: «اشکالی نداره. اصلاً مهم نیست چرخ چِش شده. هیچ اشکالی نداره.»
721
۱۱
یک ماه پیش از اینکه اسبی مثل باتر داشتم خیلی خوشحال بودم، اما الآن بیشتر میخواستم.
دو ماه پیش حتی درخت هم ندیده بودم.
me
۱۱
«چرا؟ چرا اومدی دنبالمون وقتی گذاشته بودی بریم؟
Kara danvers
۱۰
«از پای معیوبم تا مغزم کلی فاصلهست.»
المپیان؟:)
۱۰
چون دست چپشه. همه میدونن که این علامت شیطانه. میخواد با دست چپ بنویسه. دارم تربیتش میکنم طوری بشه که باید باشه.»
خانم اسمیت با عصبانیت گفت: «تا حالا چنین چرندیاتی نشنیده بودم. چپدسته! همین!»
معلم اصرار کرد: «علامت شیطانه.»
booklover
۱۰
تا زمانی که نمیدانست، نمیتوانست ممنوعش کند.
z.gh
۹
یکی از خلبانها گفت: «پیرهنت چه قشنگه!»
مورمورم شد؛ انگار که یکهو پوستم برای بدنم تنگ شد، اما نمیخواستم دوباره کنترلم را از دست بدهم. گفتم: «ممنون، نوئه.» مرد مهربانی بود که به جای پای علیلم به پیراهنم اشاره کرد. دوباره و دوباره این را با خودم تکرار کردم و ساکت نشستم.
z.gh
۸
ادامه داد: «مدرسه نمیری؟»
جِیمی گفت: «با اون پا؟ نه بابا.»
خانم اسمیت خرخری کرد. «از این پا تا مغزش کلی فاصلهست.»
Ar.j
۸
حرف احمقانه زدن معنیش این نیست که احمقیم.»
آفتاب
۸
دروغگوها حتی وقتایی که لازم نیست هم دروغ میگن که خاص یا مهم به نظر بیان.
Ar.j
۷
فرق بین درک یه حس و تجربهٔ اون حس، چیزیه مثل فاصلهٔ بین زمین تا آسمونه!
Parinaz
۶
فکر میکردم من را دوست دارد، اما اصلاً دوستم نداشت.
721
۶
اما خانم اسمیت نگاهم کرد و خودش جواب سؤالم را داد. «پیروزی همون صلحه.»
کاربر... :)
۵
«اینا چیه؟»
جِیمی گفت: «چمن.»
چمن؟ جِیمی میدانست این سبزی چه بود؟ توی خیابان ما چمن نبود، حتی چیزی شبیه به چمن هم نبود. من رنگ سبز را از کلم و رنگ لباسها میشناختم، نه از دشت.
ژنرالیسم
۵
فرض کن یکی فقط به تو غذا بده، ولی تمیز و سالم نگهت نداره یا هیچوقت عشق و علاقهای بهت نشون نده. اونوقت چه حسی داری؟»
گفتم: «گرسنه نیستم.»
🦄Little pony🦄
۵
خانم اسمیت بلند خواند و هر کلمهای را که میخواند، با انگشت نشان میداد. «همت شما، امید شما و ارادهٔ شما، پیروزی ماست.»
گفتم: «اینکه خیلی احمقانهست. انگار همهٔ کارا رو ما داریم میکنیم.»
خانم اسمیت نگاهم کرد و خندید. «راست میگی.»
«باید همت ما باشه. همت ما، امید ما و ارادهٔ ما، پیروزی ماست.»
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۴
ناگهان حسش کردم، دویدن را، پریدن را، حرکت آرام را، پرواز را. با همهٔ بدنم حس میکردم، انگار کاری بود که صد بار تا آن موقع انجام داده بودم. کاری که عاشقش بودم. با انگشت به پنجره زدم. گفتم: «منم این کارو میکنم.»
جِیمی خندید.
721
۴
فرق بین درک یه حس و تجربهٔ اون حس، چیزیه مثل فاصلهٔ بین زمین تا آسمونه!
Book
۴
دیگر حسابی از تنهایی خسته شده بودم.
Book
۴
حرف نابهجا قاتل جانهاست.