جملات زیبای کتاب جنگی که نجاتم داد | طاقچه
تصویر جلد کتاب جنگی که نجاتم داد

بریده‌هایی از کتاب جنگی که نجاتم داد

امتیاز
۴.۶از ۲۷۷ رأی
۴٫۶
(۲۷۷)
دوست‌بودن با کسی که کمکت کرده سخت‌تر از دوست‌بودن با کسی بود که تو کمکش کرده‌ای.
i_ihash
همه‌مون خیلی شانس آوردیم که حرف احمقانه زدن معنیش این نیست که احمقیم
vania
«یه روزی متوجه می‌شین که حقیقتای مختلفی وجود داره.
Massoume
فرض کن یکی فقط به تو غذا بده، ولی تمیز و سالم نگهت نداره یا هیچ‌وقت عشق و علاقه‌ای بهت نشون نده. اون‌وقت چه حسی داری؟» گفتم: «گرسنه نیستم.»
کاربر ۵۵۵۳۳۹۸
یاد حرفی افتادم که آن روز زده بود. «یه چیزایی از بمب هم بدترن.»
Kara danvers
یه جایی یه جمله خوندم که می‌گفت: فرق بین درک یه حس و تجربهٔ اون حس، چیزیه مثل فاصلهٔ بین زمین تا آسمونه!
نسرین سادات موسوی
جِیمی گفت: «خُب... آخه پاش زشته!» خانم اسمیت گفت: «پاش اصلاً زشت نیست! این چه حرف وحشتناکیه؟! آدا تو هیچ کار اشتباهی نکردی. تقصیر تو نیست که پات این‌شکلیه. کاری نکردی که بخوای بخشیده بشی.»
کتابخون
زیرِ لب گفتم: «جِیمی که بیرونه.» مام گفت: «چرا نباشه؟ مثل تو اِفلیج نیست که.»
جودی‌آبــوت
هر بار که وارد روستا می‌شدم با لبخندها و فریادهای «جاسوس‌گیر کوچولوی ما رو ببین!» یا «اینه دختر خوب ما!» مواجه می‌شدم. انگار که من در آن روستا به دنیا آمده بودم. انگار که با دو پای قوی به دنیا آمده بودم.
کتابخون
به جاسوس‌ها می‌گفتند ستون پنجم، اما نمی‌دانستم چرا.
i_ihash
گفتم: «چرخ خیاطیت رو خراب کردم.» سوزان آه کشید. «نگام کن. می‌خواستی با چرخ خیاطی کار کنی؟» با سر تأیید کردم. خودم را عقب کشیدم. به زمین خیره شدم. چانه‌ام را بالا داد. «بعد شکستیش؟» سرم را تکان دادم. محال بود بتوانم به چشم‌هایش نگاه کنم. گفت: «اشکالی نداره. اصلاً مهم نیست چرخ چِش شده. هیچ اشکالی نداره.»
کتابخون
یک ماه پیش از اینکه اسبی مثل باتر داشتم خیلی خوش‌حال بودم، اما الآن بیشتر می‌خواستم. دو ماه پیش حتی درخت هم ندیده بودم.
721
«چرا؟ چرا اومدی دنبالمون وقتی گذاشته بودی بریم؟
me
چون دست چپشه. همه می‌دونن که این علامت شیطانه. می‌خواد با دست چپ بنویسه. دارم تربیتش می‌کنم طوری بشه که باید باشه.» خانم اسمیت با عصبانیت گفت: «تا حالا چنین چرندیاتی نشنیده بودم. چپ‌دسته! همین!» معلم اصرار کرد: «علامت شیطانه.»
المپیان؟:)
یکی از خلبان‌ها گفت: «پیرهنت چه قشنگه!» مورمورم شد؛ انگار که یکهو پوستم برای بدنم تنگ شد، اما نمی‌خواستم دوباره کنترلم را از دست بدهم. گفتم: «ممنون، نوئه.» مرد مهربانی بود که به جای پای علیلم به پیراهنم اشاره کرد. دوباره و دوباره این را با خودم تکرار کردم و ساکت نشستم.
z.gh
تا زمانی که نمی‌دانست، نمی‌توانست ممنوعش کند.
booklover
«از پای معیوبم تا مغزم کلی فاصله‌ست.»
Kara danvers
ادامه داد: «مدرسه نمی‌ری؟» جِیمی گفت: «با اون پا؟ نه بابا.» خانم اسمیت خرخری کرد. «از این پا تا مغزش کلی فاصله‌ست.»
z.gh
حرف احمقانه زدن معنیش این نیست که احمقیم.»
Arefeh
دروغگوها حتی وقتایی که لازم نیست هم دروغ می‌گن که خاص یا مهم به نظر بیان.
آفتاب
اما خانم اسمیت نگاهم کرد و خودش جواب سؤالم را داد. «پیروزی همون صلحه.»
721
فرق بین درک یه حس و تجربهٔ اون حس، چیزیه مثل فاصلهٔ بین زمین تا آسمونه!
Arefeh
«اینا چیه؟» جِیمی گفت: «چمن.» چمن؟ جِیمی می‌دانست این سبزی چه بود؟ توی خیابان ما چمن نبود، حتی چیزی شبیه به چمن هم نبود. من رنگ سبز را از کلم و رنگ لباس‌ها می‌شناختم، نه از دشت.
کاربر... :)
فرض کن یکی فقط به تو غذا بده، ولی تمیز و سالم نگهت نداره یا هیچ‌وقت عشق و علاقه‌ای بهت نشون نده. اون‌وقت چه حسی داری؟» گفتم: «گرسنه نیستم.»
ژنرالیسم
جِیمی خنده‌اش گرفت و شیر از بینی‌اش بیرون پرید. من هم خندیدم و تصمیم گرفتم آن روز خوش بگذرانم.
melina
خانم اسمیت بلند خواند و هر کلمه‌ای را که می‌خواند، با انگشت نشان می‌داد. «همت شما، امید شما و ارادهٔ شما، پیروزی ماست.» گفتم: «اینکه خیلی احمقانه‌ست. انگار همهٔ کارا رو ما داریم می‌کنیم.» خانم اسمیت نگاهم کرد و خندید. «راست می‌گی.» «باید همت ما باشه. همت ما، امید ما و ارادهٔ ما، پیروزی ماست.»
🦄Little pony🦄
فکر می‌کردم من را دوست دارد، اما اصلاً دوستم نداشت.
Parinaz
ناگهان حسش کردم، دویدن را، پریدن را، حرکت آرام را، پرواز را. با همهٔ بدنم حس می‌کردم، انگار کاری بود که صد بار تا آن موقع انجام داده بودم. کاری که عاشقش بودم. با انگشت به پنجره زدم. گفتم: «منم این کارو می‌کنم.» جِیمی خندید.
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
داستانی که می‌گویم، چهار سال پیش شروع شد؛ اول تابستان ۱۹۳۹. انگلستان در آستانهٔ یک جنگ جدید بود، همین جنگی که الآن درگیرش هستیم. بیشتر مردم ترسیده بودند. من ده‌ساله بودم، البته آن زمان سنم را نمی‌دانستم. دربارهٔ هیتلر چیزهایی شنیده بودم، حرف‌های تکه‌پاره و فحش‌هایی که از خیابان به پنجرهٔ من در طبقهٔ سوم می‌رسید، اما جنگ با او یا هر کشور دیگری برایم کوچک‌ترین اهمیتی نداشت. شاید با توجه به چیزهایی که تا الآن گفته‌ام، فکر کنید که من با مادرم در جنگ بودم، درحالی‌که اولین جنگ در ماه ژوئنِ همان سال، جنگ من و برادرم بود.
Mahdiyeh Mahlooji
دوست‌بودن با کسی که کمکت کرده سخت‌تر از دوست‌بودن با کسی بود که تو کمکش کرده‌ای.
🦄Little pony🦄

حجم

۱۹۸٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۲۶۴ صفحه

حجم

۱۹۸٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۲۶۴ صفحه

قیمت:
۹۳,۰۰۰
تومان