معرفی و دانلود کتاب مایکل وی (جلد سوم) + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب مایکل وی (جلد سوم)subscriptionAvailable

کتاب مایکل وی (جلد سوم)

جدال با آمپر

نوع کتاب
۴.۷(از ۵۲ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب مایکل وی (جلد سوم)

کتاب مایکل وی؛ جلد سوم جدال با آمپر رمانی خواندنی از ریچارد پل اوانز است. مایکل وی پسری چهارده‌ساله است که با کشف کردن استعدادهایش، به سختی‌ها و گرفتاری‌های عجیبی دچار می‌شود و حالا باید با تمام توانش، برای آزادی دوستانش تلاش کند.

اگر از داستان‌های ماجرایی لذت می‌برید، کتاب مایکل وی؛ جلد سوم را با ترجمه‌ی فرانک معنوی‌امین بخوانید.

درباره‌ی کتاب مایکل وی؛ جلد سوم

کتاب مایکل وی؛ جدال با آمپر، جلد سوم از مجموعه‌ی مایکل وی، نوشته ریچارد پل اوانز است. مایکل وی پسری چهارده‌ساله است که استعدادهایش را کشف کرده است اما اتفاق عجیبی رخ می‌دهد و او را گرفتار سختی‌ها و ماجراهای باورنکردنی می‌کند. همه فکر می‌کنند مایکل به سندروم تورت مبتلا است. یک نوع بیماری مغزی نادر که شخصِ مبتلا بی‌اختیار صداها و کارهایی انجام می‌دهد که نمی‌تواند کنترل‌شان کند. اما ماجرا این نیست. مایکل، یک پسر معمولی نیست. او یک پسر الکتریکی است که می‌تواند از دست‌هایش انرژی الکتریکی ساطع کند...

مایکل و دوستانش، باقی اعضای الکتروکلن، بزرگ‌ترین نیروگاه استارسورس الجن را نابود کردند و پا به فرار گذاشتند. الجن با کمک ارتش پرو توانست دوستان مایکل را دستگیر کند ولی مایکل هنوز به دامشان نیفتاده است. حالا او که می‌داند به زودی دوستانش را محاکمه می‌کنند باید با تمام انرژی و توانش، برای نجات آن‌ها تلاش کند. آیا مایکل می‌تواند دوستانش را نجات دهد؟

کتاب مایکل وی؛ جلد سوم را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

دوست‌داران داستان‌های فانتزی و پرماجرا از خواندن کتاب مایکل وی؛ جلد سوم لذت می‌برند. اگر نوجوانی را می‌شناسید که به داستان‌های تخیلی و فانتزی علاقه‌مند است، کتاب مایکل وی؛ جلد سوم را به او هدیه بدهید.

درباره‌ی ریچارد پل اوانز

ریچارد پل اوانز ۱۱ اکتبر ۱۹۶۲ ‌در سالت لیک، یوتا متولد شد. او با نوشتن داستان جعبه‌ی کریسمس که برای فرزندش نوشته بود، مشهور شد و کمی بعد ماجراهای مایکل وی را منتشر کرد.

بخشی از کتاب مایکل وی؛ جلد سوم

چند لحظه طول کشید تا به یاد بیاورم کجا هستم. یک‌جور حشرهٔ هیولای جنگلی آمازونی روی صورتم می‌خزید، به‌محض اینکه متوجهش شدم، در جایم نشستم و وحشیانه کنارش زدم. کسی شروع کرد به خندیدن. دختر بومی جوانی دو زانو، کنار من روی زمین نشسته بود. او لباسی، درست‌شده از پوست درخت، به تن داشت و چیزی در دستش گرفته بود که شبیه یکی از آن رؤیاگیرهایی بود که مادرم عادت داشت به دیوار آویزان کند. همچنین متوجه شدم پایم را در گِل خشک‌شدهٔ تیره‌ای پوشانده‌اند و رویش را با برگ‌های بزرگ، و برگ‌ها را با ریسمان جوتی پیچیده‌اند. در کمال تعجب، مچ پایم دیگر درد نمی‌کرد. به دختر گفتم: «سلام.»

او با چشمان تیره و دقیقش به چشمانم خیره شد. «دزاو ان هِن کِآی.»

گفتم: «من اصلاً نمی‌فهمم چی داری می‌گی. من اصلاً نمی‌دونم هیچ‌کدوم از شما تو این مدت چی می‌گفتین.»

او لبخند زد، بعد رؤیاگیر را پایین گذاشت و از آلونکم بیرون دوید.

فکر کردم، حالا چی؟ مدتی همان‌جا دراز کشیدم و از خودم پرسیدم باید چه‌کار کنم. هنوز نمی‌دانستم قبیله چه برنامه‌ای برای من دارد. از ذهنم گذشت باید سعی کنم فرار کنم. ولی کجا می‌رفتم؟ جنگل می‌بایست حداقل به خطرناکی اینجا باشد و فرارکردن فقط باعث می‌شد بیشتر در آن گم بشوم، اگر اصلاً چنین چیزی ممکن بود.

چون عصبی شده بودم، در جایم نشستم و شروع کردم به درست‌کردن توپ‌های رعدوبرقی و آن‌ها را به‌سمت دیوار پرت کردم که واقعاً کار هوشمندانه‌ای نبود. شنیده‌اید می‌گویند آدم‌هایی که در خانه‌های شیشه‌ای زندگی می‌کنند نباید سنگ پرت کنند؟ می‌شود این‌طور هم گفت که، آدم‌هایی که در آلونک‌های کاهگلی زندگی می‌کنند، نباید توپ‌های رعدوبرقی پرتاب کنند، چون دیوار آتش می‌گیرد. و دیوار واقعاً هم آتش گرفت. مجبور شدم برای خاموش‌کردن شعله‌ها از پیراهنم استفاده کنم. تازه آتش را خاموش کرده بودم و داشتم روی تشکم می‌نشستم و پیراهنم را می‌پوشیدم که رئیس، درحالی‌که دو مرد قبیله‌ای جنگجو در دو سمتش بودند، وارد آلونک شدند. هنوز دود بسیاری در اتاق بود و رئیس به نقطهٔ سوختهٔ روی دیوار و بعد هم به من نگاه کرد. طبق معمول، جنگجوها فقط با حالتی خشمگین به من خیره شدند، انگار می‌خواستند اول مرا با نیزه‌هایشان به سیخ بکشند و بعد هم کباب کنند.

رئیس گفت: «بعدازظهر به‌خیر مایکل وی.»

جواب دادم: «اومم، سلام.» مطمئن نبودم چطور باید با رئیس‌های قبیله صحبت کنم. چشمانم شروع کردند به تکان‌خوردن. هنوز نمی‌دانستم آن مرد از کجا اسم مرا می‌داند. همین حقیقت که او انگلیسی صحبت می‌کرد هم تا حدی مرا می‌ترساند.

او پرسید: «مچ پات چطوره؟»

«مثل قبل درد نمی‌کنه.»

او گفت: «بِایست.»

آهسته ایستادم. مچ پایم هنوز کمی دردناک بود، ولی به‌هیچ‌وجه به دردناکی روز قبل نبود.

گفتم: «بهتر شده.»

او با سرش تأیید کرد و گفت: «داروی جنگل خیلی قویه. تا امشب دیگه درمان شده.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب مایکل وی (جلد سوم) و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:مایکل وی (جلد سوم)
عنوان دیگر:جدال با آمپر
موضوع:داستان کودک و نوجوانان
نویسنده:ریچارد پل اونز
مترجم:فرانک معنوی‌امین
انتشارات:انتشارات پرتقال
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۷/۰۱/۲۵
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۳.۴۳ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۰۰۴۶۲۱۰۶۹
تعداد صفحه‌ها:۳۹۲ صفحه
قیمت کتاب:۲۹۰۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه مایکل وی، کمپین دنیای قشنگ تو - ۹۹

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

😁pary😁
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۳۱

ببینید👀 هرچی هرکی خواست بهم بگه👄 این کتاب رو عاشقشم من💞 دلیل نمیشه بهم توهین بشه که واه واه چرا اینو دوست داری😶 این کتاب ژانرش تخیلی ماجراجویانست💣 نوشته +14 اما من با اینکه 11 سالم بود همه چی شو فهمیدم🙃 ترجمش هم خوب بود😁 میشه گف...بیشتر

۱۶
シ︎دختر کتابخونシ︎
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۰۲

بازم یه جلد محشر و ماجراجویانه ی دیگه از مایکل وی🙂😍🥺💜 وایییییییییییییییییییییی چقدر محشر بود🥴😲😲❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ درسته که غم انگیز بود😔💔💔💔💔💔💔اما حداقل عالییییییییییی بود🤗🤗💛🤍🧡🤍❤ دوست نداشتم جلد ۳ تموم بشه اما بدبختانع تموم شد😒🙄😑😂 عاشق این مجموعه اصلا یک کتابیه هااا☺😻💓💫 خیلی خوب میشه که فیلم...بیشتر

۵
𝓑𝓸𝓸𝓴
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۵/۲۵

به نظرم مجموعه مایکل وی هر جلد داره فوق العاده تر میشه .. واقعا عالیه 👌🏻📚

۰
ویلی ونکا•~•
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۰۹

عالی

۰
هرکول پوآرو
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۰۴

عالییییییی😀😀😀😀

۰
•|مهدے یار|•
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۰۳

کتاب خوبیه من چاپیش رو تا جلد شش خوندم بد نبود

۰
🌼دوستدار کتاب 🌼
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۰۱

خیلی خوبه عالیه حتما بخونید این قسمتش باحاله تازه به ما نتیجه هم میده

۰
ساده بگیر همه چیز را🌿
۱۴۰۴/۰۵/۰۷

❣اسپویل این جلد خیلی غم انگیز بود به این دلیل که وید مرد🥺😢 ❣پایان اسپویل تو همه ی جلدای مایکل وی تا جایی که می دونم نویسنده سعی کرده که افراد کم توان مثل ایان که نمی تونه ببینه رو خارق العاده یا...بیشتر

۱۲
Taraneh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۳/۲۵

این جلد از جلد ۱ و ۲ خیلی جالب تره و واقعا عالیه👍🏻

۰
• Strawberry🍓
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۲/۰۳

بزار بگم که بعد خوندن سه تا جلد، بالاخره از یکیش واقعا خوشم اومد محشر بود، خصوصا آخرش ولی بازم سر مرگ چیز خیلی ناراحت شدم (اسمشو نمیگم اسپویل نشه😂) و همینطور افسردگی جک، واقعا سرش ناراحت شدم ‌ولی بازم این جلد از...بیشتر

۰
نرگس
مطمئن نیستم.
۱۴۰۰/۰۵/۲۵

واقعا کشش داشته که منو تا این جلد کشونده‌.اما یه مشکلی داره،ما در طول داستان الکتروکلن ها رو آدم های خوب می‌دونیم اما اگه کمی دقت کنیم داخل داستان کار هایی ازشون میبینیم که خیلی هم خوب به نظر نمی‌رسه. از...بیشتر

۴
Ariana☀️⛵️
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۲۳

⚠️اسپویل⚠️ بچه ها این جلد رو خوندم احساس کردم دارم بالق میشم😂چون اصلا مرگ وید باعث نشد گریه کنم🥲 خیلی خیلی دلم برای جک سوخت و باورم نمیشه که وید رو این همه دوست داشت که میخواست... 😭 و وقتی متنِ توی...بیشتر

۴
گمشده در دنیای کتاب ها :(
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۲۸

عالی عالی عالی💕✌

۰
Amir Soda
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۲۳

آقا عالی عالی عالی این کتاب سومین جلد از کتابای مایکل وی هستش من دو جلد قبلشو با نسخه چاپی خوندم و کلی پاش پول دادم. چون گرون بود دیگه بقیشو نتونستم بخرم. وقتی دیدم تا جلد شیشش تو طاقچه بینهایت...بیشتر

۰
Vianna
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۲۴

به خاطر وید خیلی ناراحت شدم رسماً یه روز کامل گریه کردم واسش😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭واقعا مرگ حقش نبود🥺

۰

بریده‌هایی از کتاب

سهیل
۳۰
رسم دنیا همین‌جوریه، خردمندها به دار آویخته می‌شن و احمق‌ها به اوج می‌رسن.
🕊️📚kerm ketab
۲۶
زئوس گفت: «جک گفت می‌خواد تنها باشه.» ابیگیل جواب داد: «معنی‌ش این نیست که باید تنها باشه.»
🕊️📚kerm ketab
۱۷
اگه قراره دنیا ویران بشه، پس بهتره تا وقتی می‌تونیم نهایت لذت رو ازش ببریم.»
سهیل
۱۶
بزرگ‌سال‌ها طوری رفتار می‌کنن انگار قلدربازی و زور گفتن فقط توی مدرسه‌ست. ولی بزرگ‌سال‌ها هم همیشه دارن به هم زور می‌گن.
🕊️📚kerm ketab
۱۴
«من باید این درد رو احساس کنم. اگه حس نکنم، یه جای کار اشکال داره.»
Aida.Potter
۱۳
اوستین به زئوس نگاه کرد. «آماده‌ای؟» الکتریسیته میان انگشتان زئوس جرقه زد. او گفت: «من آماده به دنیا اومدم.»
سهیل
۱۳
او فقط در هم شکست و گریست
Aida.Potter
۱۱
«یه لحظه فکر کردم شما منو ول کردین.» پرسیدم: «فکر کردی یا امیدوار بودی؟» «چرا باید امیدوار باشم شما منو ول کنین؟» «تا بتونی بخوابی.» او گفت: «بعدازاینکه مُردم می‌خوابم.»
ک.ت.ا.ب
۹
او غمگین گفت: «خوبه.» بعد نفس عمیقی کشید و به اعماق چشانم نگاه کرد. «می‌دونم ما فقط پونزده سالمونه و فقط چندتا بچه هستیم، ولی دوست دارم بدونی که... من در آینده باهات ازدواج می‌کردم.» گفتم: «من حتماً ازت درخواست می‌کردم.»
• Strawberry🍓
۹
هتچ گفت: «باقی نورانی‌ها؟ اونا هم رام می‌شن. به‌مرور زمان. حتی مایکل وی. اگه من یه چیزی تو این زندگی یاد گرفته باشم، اینه که تو نمی‌تونی با سرنوشت مقابله کنی.»