با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
اکسیر جادویی

دانلود و خرید کتاب اکسیر جادویی

قصه‌های همیشگی ۴

۴٫۸ از ۶۶ نظر
۴٫۸ از ۶۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب اکسیر جادویی  نوشته  کریس کالفر  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب اکسیر جادویی

اکسیر جادویی جلد چهارم از مجموعه قصه‌های همیشگی نوشته کریس کالفر است. این مجموعه داستان‌های فانتزی و هیجان انگیز در فضای قصه‌های پریان برای کودکان روایت می‌کند. در هر کدام از جلدهای این مجموعه ماجراهای خارق العاده و شگفت‌انگیزی روایت می‌شوند که کودکان را با خود به سرزمین قصه‌ها می‌برند.

درباره کتاب اکسیر جادویی

 در این جلد از مجموعه قصه‌های همیشگی مرد نقابداری به سرزمین قصه‌ها امده که ازادانه می چرخد و الکس و کاتر باید جلدوی او را بگیرند. انها راز مرد نقابدار را کشف می کنند. او یک اکسیر جادویی قدرتمند دارد که می‌تواند هر کتابی را به درگاهی تبدیل کند. مرد نقابدار می‌خواهد ارتشی تشکیل دهد و سرزمین قصه‌ها را تصاحب کند.

 خواندن کتاب اکسیر جادویی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 کودکان و نوجوانان علاقه‌مند به داستان‌های فانتزی را به خواندن این کتاب دعوت می‌کنیم.

بخشی از کتاب اکسیر جادویی

موجودات ساکن جنگل کوتوله‌ها می‌دانستند اگر جانشان را دوست دارند نباید اطراف رودخانهٔ مَرد مُرده پیدایشان شود. نیمه‌شب‌هایی که ماه کامل بود، جادوگرهایی از سراسر جنگل و سرزمین‌های همسایه در محل رودخانه گرد هم می‌آمدند. این جلسه‌ها فقط مخصوص جادوگرها بود و آن‌ها هم حسابی از اینکه مزاحم‌ها را برای همه درس عبرت بکنند، لذت می‌بردند.

رودخانهٔ مرد مُرده همیشه محل اسرارآمیزی بود و همین آن را به مکانی ایده‌آل برای گردهمایی جادوگرها تبدیل می‌کرد. هر از گاهی بدون هیچ هشدار یا توضیح قبلی، جریان رود عوض می‌شد و به بالادست، به داخل جنگل می‌رفت. هر بار جهت جریان رود عوض می‌شد، تابوت‌هایی از مکانی نامعلوم سر می‌رسیدند و روی آب شناور می‌شدند.

جسدهای توی تابوت‌ها هیچ‌وقت شناسایی نمی‌شدند... نه مشخص بود اجساد چه کسانی هستند و نه معلوم می‌شد چه موجودی آن‌ها را می‌فرستد... فرصتی هم برای انجام تحقیقات وجود نداشت. وقتی اجساد پیدایشان می‌شد، جادوگرها مثل لاشخور به جانشان می‌افتادند و تکه‌تکه‌شان می‌کردند و چیزهایی که برای اکسیرهایشان لازم داشتند، می‌انداختند توی شیشه و می‌بردند به خانه‌شان.

این گردهمایی‌های نیمه‌شبی در قهوه‌خانهٔ جادوگران برگزار می‌شد؛ قهوه‌خانه‌ای قدیمی که تمامش از شاخ‌وبرگ و کود گیاهی ساخته شده بود و مثل سد عظیم سگ‌های آبی، در وسط رودخانهٔ مرد مرده قرار داشت. دود از تنها دودکش قهوه‌خانه بلند می‌شد و هوا را پر از بویی نامطبوع می‌کرد؛ به جادوگرهایی که به‌سمت رودخانه می‌آمدند هم علامت می‌داد که گردهمایی به‌زودی شروع می‌شود.

معمولاً این گردهمایی‌ها کسل‌کننده بودند و جادوگرهای زیادی در آن‌ها شرکت نمی‌کردند، اما با توجه به بحران اخیر که مثل توفان تمام سرزمین‌ها را درنوردیده بود، انتظار می‌رفت گردهمایی آن شب شلوغ‌تر از همیشه باشد.


نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴۴)
ویان ꧇)!
۱۳۹۹/۰۶/۰۴

سلام دوستان من نسخه چاپی این کتاب و 3 جلد بعدی ش رو دارم و اگر به داستان های مهیج و ماجراجویانه علاقه دارید حتما این کتاب رو بخونید در ضمن خیلی خوشحال میشم که نوجوون های عزیز کتاب هایی

- بیشتر
♡☆ 나자닌 자라☆♡
۱۳۹۹/۰۸/۲۱

واقعاً کتاب قشنگیه بهتون توصیه می کنم که حتماً این کتاب را بخونید.👌🏻👍🏻💖

°•Dina•°
۱۳۹۹/۰۸/۲۲

کتاب قشنگ و جالبیه توصیه میکنم حتما بخونید☺🌷💐

booklove
۱۳۹۹/۱۲/۱۰

عالیه حتما بخونید امیدوارم جلد پنجش هر چه زودتر چاپ شود🥺📚

ⓢⓐⓑⓐ
۱۳۹۹/۱۰/۰۷

عالیه ولی من بهتون توصیه میکنم که برید و نسخه ی چاپی کل کتاب رو بخرید

✓✓
۱۳۹۹/۱۰/۱۲

عالیه من نسخه ی چاپی اش را دارم حتما بخونید پشیمون نمیشی😘🤗

راحیل
۱۴۰۰/۰۲/۱۲

کتاب جالبی بود ولی به پای جلد یک و دو نمی‌رسه من از بعد اینکه الکس پری مهربون شد و مادربزرگشون مُرد خوشم نیومد بعدش کانر و الکس رفتاراشون بزرگونه شد و تا گردن فرو رفتن توی مسئولیت دیگه دو

- بیشتر
Ayda
۱۳۹۹/۰۸/۲۸

عالی بود 😘😘 البته باید سه جلد دیگرش هم بخونید ۱- طلسم آرزو ۲- بازگشت ساحره ۳- هشدار برادران گریم ⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩

کاربر ۲۱۴۲۶۲۶
۱۳۹۹/۰۵/۳۱

زیباست اگه جلد پنجمش هم چاپ بشه من میخرمش واقعا زیباست زیبا زیبا زیبا ❤❤❤💕💕⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐

کتاب می خوانم تا روز آخر
۱۴۰۰/۰۶/۰۹

همممممم! قبل از نقد بگم، کتاب توی جلد چهارم پیشرفت کرده، پیشرفتش محسوس نیست، ولی خب، پیشرفته!🤷🏻‍♀️ نکات مثبت: ۱.الکس بالاخره جذاب شد!(منظورم اینه که شخصیتش جذاب شد.) ولی هنوزم پر ایراده. ۲.با وجود نبودن یکی از شخصیت های اصلی توی داستان، کتاب نسبت

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸)
هانس دستش را روی چشم‌هایش گذاشت و غرید: «نه، نه، نه! این دیگه چه فکری بود؟ نباید داستان رو این‌طوری شروع کنم
missy(باحروف کوچک)•
آرتور گفت: «من می‌دونم برای تو فقط یه قصه نیستم. برای ثابت کردن حرفم مدرک هم دارم. قفل و کلیدی که برای اکسیر بهت دادم مال اتاق خودم بود. اگه برات مهم نبودم جواب نمی‌داد.» الکس نمی‌دانست چه بگوید، پس ساکت ماند و از آنجا رفت. وقتی او را پشت سر گذاشت، فهمید ترک کردن آرتور سخت‌ترین کاری بوده که مجبور به انجامش شده؛ سخت‌تر از شکست دادن ساحره، جنگ با ارتش بزرگ فرانسه و تعقیب عمویش در داستان‌ها... این بار الکس با قلب خودش می‌جنگید.
missy(باحروف کوچک)•
«آره، ولی اون یه شب‌پرهٔ معمولی نبود. انگار یه موجود ماورایی بود.» «یه شب‌پرهٔ ماورایی؟» «از یه جایی بین ستاره‌ها اومد. فکر کنم مامان‌بزرگ فرستاده بودش.» «مادربزرگ از توی فضا برات یه شب‌پرهٔ ماورایی فرستاد؟» «تقریباً! بگذریم، شب‌پره من رو برد توی جنگل و به چندتا گوی تبدیل شد که یه خاطره رو بازسازی می‌کردن... کانر، این‌جوری نگاهم نکن! حرفم اینه که مرد نقابدار پدرمون نیست!» بقیه انگار مشغول تماشای بازی تنیس بودند؛ از الکس به کانر و از کانر به الکس نگاه می‌کردند. چنین گفت‌وگوی عجیبی بین آن‌ها سابقه نداشت. کانر به آن‌ها گفت: «بچه‌ها، من هرچی که قبلاً گفته‌م رو پس می‌گیرم. به نظرم الکس عقلش رو از دست داده و احتمالاً من هم نفر بعدی هستم.»
Nazanin
پسرک خواب بود؛ او موهای تیره، گونه‌های گُل‌انداخته و پوستی روشن داشت... اِمِریش هیملزباخ. مورینا با غرور گفت: «ببینین، این پسرِ مرد نقابداره. سال‌ها پیش، این پسر قبل از اینکه پدرش از وجودش باخبر بشه، مخفی می‌شه. هر وقت مرد نقابدار و ارتشش بخوان تهدیدمون کنن، از این بچه استفاده می‌کنیم و باهاش اون‌ها رو عقب نگه می‌داریم! راه نجاتمون همراهمونه!»
Dina
سیندرلا نصف‌شب از روی پله‌ها سُر خورد، سیب سمی توی گلوی سفیدبرفی گیر کرد و وقتی زیبای خفته از خواب بیدار شد فهمید از اون دوک نخ‌ریسی مرض گرفته.» دوقلوهای گمشده با غصه دماغشان را بالا کشیدند و گفتند: «شاهزاده‌خانم‌های بیچاره!» شنل‌قرمزی گفت: «ولی قراره این قصه‌ها بهمون درس‌های ارزشمندی بدن. اینکه هیچ‌وقت روی پله‌ها ندوین، غذاتون رو بجوین و اگه دستتون با یه فلز زنگ‌زده زخم شد، حتماً برین پیش پزشک.»
کاربر ۲۸۵۱۴۲۹
گفت: «چه شرم‌آور! آدم‌هایی که همیشه بهشون اعتماد داری و بهشون تکیه می‌کنی، بیشتر از همه ناامیدت می‌کنن.»
کاربر ۲۸۵۱۴۲۹
الکس گفت: «اول از همه، ممنون بابت اعتمادتون. برام ارزشمنده. ولی من اشتباه می‌کردم. مرد نقابدار پدر نیست... اون برادر پدره. خودم تازه این رو فهمیده‌م!» کانر ابرویش را بالا داد و گفت: «کی این رو بهت گفته؟» الکس نمی‌دانست چطور تجربهٔ آن خاطره را توضیح بدهد. «چیزه.... اممم.... یه شب‌پره.» کانر با چشمان باریک نگاهش کرد و دهانش از تعجب بازماند. منتظر جواب بهتری بود. «یه شب‌پره این رو بهت گفت؟»
Nazanin
کانر با اداهای بیش از حد نمایشی گفت: «اجازه بده دوستانم رو بهت معرفی کنم. جک مرد قوی سیرک ماست. گلدی مسئول نمایش با شمشیره و قرمزی استاد بندبازیه. این هم لِستِرساروس از دل جنگل‌های ماداگاسکار و این هم مربی‌ش خانم‌غازه. و در آخر، این هم خواهر من الکساندرا، بانوی ریشو!»
کاربر ۲۸۵۱۴۲۹

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۷۶ صفحه
قیمت نسخه چاپی۵۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۶۶۸-۲
تعداد صفحات۳۷۶صفحه
قیمت نسخه چاپی۵۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۶۶۸-۲