آرتور گفت: «من میدونم برای تو فقط یه قصه نیستم. برای ثابت کردن حرفم مدرک هم دارم. قفل و کلیدی که برای اکسیر بهت دادم مال اتاق خودم بود. اگه برات مهم نبودم جواب نمیداد.»
الکس نمیدانست چه بگوید، پس ساکت ماند و از آنجا رفت. وقتی او را پشت سر گذاشت، فهمید ترک کردن آرتور سختترین کاری بوده که مجبور به انجامش شده؛ سختتر از شکست دادن ساحره، جنگ با ارتش بزرگ فرانسه و تعقیب عمویش در داستانها... این بار الکس با قلب خودش میجنگید.