معرفی و دانلود کتاب تفریحگاه خانوادگی + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب تفریحگاه خانوادگیsubscriptionAvailable

کتاب تفریحگاه خانوادگی

نوع کتاب
۳.۵(از ۹۳ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
یکتا کوپان، فرهاد سخا
انتشارات: 
نشر ماهی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب تفریحگاه خانوادگی

کتاب تفریحگاه خانوادگی نوشتۀ یکتا کوپان و ترجمۀ فرهاد سخا است. نشر ماهی این کتاب را روانۀ بازار کرده است. این اثر، مشکلات خانواده‌ای که در جامعۀ امروز ترکیه زندگی می‌کنند را روایت می‌کند.

درباره کتاب تفریحگاه خانوادگی

کتاب تفریحگاه خانوادگی روایت زندگی دو خواهر است.

«چیدم» و «مزین» دو خواهرند اما مزین، چیدم را دوست ندارد و او را مسئول مرگ مادرش می‌داند. او پدرش را هم نمی‌خواهد چون از زبان مادرش شنیده که مردی خائن بوده است.

داستان از زبان مزین تعریف می‌شود. او زندگی‌اش را شرح می‌دهد؛ از عشقش به مادرش می‌گوید؛ خیانت‌های پدرش در زمان حاملگی مادر را تعریف می‌کند و نفرتش از خواهر کوچکش چیدم را به خواننده منتقل می‌کند. نفرت از چیدم به‌خاطر وجودش که هم در زمان حاملگی مادر دست و پای او را بسته بود و نمی‌گذاشت که پدرش را ترک کند و هم با گریه بی‌جایش باعث مرگ مادر شد.

کوپان، این نویسندۀ ترکیه‌ای، در این اثر، زندگی حال‌حاضر مزین را با خاطراتش پیوند زده و با نگاهی روان‌شناسانه مسائل خانوادۀ او را به تصویر کشیده است. شخصیت مزین، در این داستان، آن‌قدر ملموس و نزدیک است که شاید هر زنی بتواند بخشی از خود را در آن ببیند و بیابد.

خواندن کتاب تفریحگاه خانوادگی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی و به‌ویژه آثار ترکیه‌ای پیشنهاد می‌کنیم.

درباره یکتا کوپان

 یکتا کوپان در سال ۱۹۶۸ در ترکیه به دنیا آمد. وی روزنامه‌نگار و نویسنده است. او تا کنون چند رمان و داستان کوتاه منتشر کرده است.

مجموعه داستان «طرز تهیه تنهایی در آشپزخانه عشق» در سال ۲۰۰۲ جایزه ادبی سعید فائک را نصیب او کرد و «ناگهان دیدم که نیستی»، اثر این نویسندۀ ترکیه‌ای، در سال ۲۰۱۰ برندۀ جایزه ادبی یونس نادی شد. آثار یکتا کوپان تاکنون به زبان‌های آلمانی، روسی، بلغاری، عربی، یونانی و فارسی ترجمه و منتشر شده است.

بخشی از کتاب تفریحگاه خانوادگی

«یکراست رفتم به اتاق نگهبانی گورستان. نگهبان پیرمردی طاس بود.

پولیوری ضخیم به تن داشت که تصورش هم کلافه‌ات می‌کرد، چه رسد به پوشیدنش! دمپایی به پا داشت! تضادی بی‌اعتنا به فصول. داشت در یک قهوه‌جوش پلاستیکی درب وداغان برای خودش قهوه درست می‌کرد.

گفتم: «صبح به خیر!» سرش را بلند کرد و چشمش به من افتاد. در عمق چشمانش لبخندی بود. با خودم گفتم چطور می‌شود کسی این‌قدر به مرگ نزدیک باشد ــ نزدیک که چه عرض کنم، توی آن باشد ــ و هنوز بتواند لبخند بزند؟ اما برای او فرقی نداشت. شغلش همین بود. چه فرقی می‌کند برای پی ساختمان زمین را بکنی یا برای دفن جسد؟ مگر همهٔ این کارها برای خدمت به انسان‌ها انجام نمی‌شود؟

گفت: «بفرمایید؟»

«می‌خواستم جای دقیق یکی از قبرها را بپرسم.»

«شمارهٔ قطعه را می‌دانید؟»

«نه، نمی‌دانم!»

«حالا قبر کی هست؟»

نام مادربزرگم را گفتم. قهوه‌اش جوش آمده بود. پرسید: «شما با فاطمه خانم چه نسبتی دارید؟» بعد هم دوشاخهٔ قهوه‌جوش را از برق کشید.

«نوه‌اش هستم!»

«پشت آن درخت‌هاست، آن‌جا. خودم می‌برمت.»

«شما قهوه‌تان را بنوشید... عجله‌ای ندارم. منتظر می‌مانم!»

جوابی نداد. از روی تخته‌ای که به جای طاقچه به دیوار کوبیده بود، دو استکان برداشت و روی میز گذاشت. بعد قهوهٔ ترک را با دقت بین آن‌ها تقسیم کرد. استکانی را که کمی پُرتر به نظر می‌رسید جلو من گذاشت. «حیف ومیلش نکنیم. دو قلپ که بیش‌تر نیست!»

یک دستش را به کمر زد و قهوه‌اش را هورت کشید. منتظر ماند من هم بنوشم. بعد گفت: «استانبول زندگی می‌کنی؟»

«بله.»

«برای دیدن بابات آمده‌ای؟»

سرم را به تأیید تکان دادم. قهوه‌اش عالی بود.

«حالش بد است، نه؟ چند وقت پیش توی بازار شنیدم. چه می‌شود کرد؟ بالاخره خانهٔ آخر همه‌مان همین‌جا خواهد بود. بقیه‌اش دست خداست!»

قهوه‌ام که تمام شد، یک دبّهٔ خالی برداشت و پیشاپیش من به راه افتاد. پای چپش از پای راستش کوتاه‌تر بود. با هر قدم، پای کوتاهش را روی زمین می‌کشید. جلو شیر آب ایستاد و دبّه را پر کرد. دست وروی خودش را هم شست. دهانش را هم آب کشید و آب دهانش را تف کرد. بعد دستی به پس گردنش کشید و گفت: «خدایا شکرت!»»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب تفریحگاه خانوادگی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:تفریحگاه خانوادگی
موضوع:رمان، داستان خارجی
نویسنده:یکتا کوپان
مترجم:فرهاد سخا
انتشارات:نشر ماهی
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۴/۰۴/۰۹
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۱.۱ مگابایت
شابک:۹۷۸۹۶۴۰۰۰۰۰۰۰
تعداد صفحه‌ها:۱۷۶ صفحه
قیمت کتاب:۸۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

setare:|
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۰۶/۳۱

خیلی از نفرت ها و غم و اندوهی که تو زندگیمون وجود داره بخاطر برداشت یک طرفه ما هستش.اگه کمی با دید اطرافیانمون نگاه کنیم شاید این دردو کینه و نفرت ها وجود نداشتن اگه توی این داستان از نظر...بیشتر

۰
zara
۱۴۰۰/۰۵/۰۹

ترجمه و متن روان بود. داستان کشش لازم رو داشت و برای من نفرت و روح تیره‌ی "مزین" خیلی قابل درک بود. و آزارهای جسمی و روحی که به زنان شاغل وارد میشه.

۰
Zohreh
مطمئن نیستم.
۱۴۰۲/۱۱/۱۱

۱۳۰. یک داستان خانوادگی با ترجمه‌ای روان. بنظرم نویسنده تمام عناصر احساسی لازم برای خلق یک کتاب فوق‌العاده رو داشته؛ نفرت، حسرت، مادر و مادربزرگی مهربان، پدری فاسد و دختری که از بشدت از خواهر خودش متنفره تا اینکه مرگ پدر بهانه‌ای...بیشتر

۰
ha mora
مطمئن نیستم.
۱۴۰۰/۰۵/۰۳

سلیقه ای است و فضای خفه،گناه آلود و سیاه و خاکستری این گونه داستان ها را دوست ندارم ولی در کل داستان جذاب و پر کششی است که حدس و گمان های شما را در پیش بینی آخر داستان به...بیشتر

۰
ldnfatemi
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۰۱

نثر شیوا وروانی داشت طوری که آدم دلش نمی آید جمله ای را از دست بدهد .

۰
اسماء
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۱۵

کتاب خوبی بود و داستانش منو جذب کرد.توصیفاتش خیلی خوب بود

۰
TH
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۰۱

من خوشم اومد.چون به نظر واقعی و بدون تکلف بود.

۰
AS4438
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۷/۲۱

تشکرازطاقچه بابت رایگان کردن این کتاب درایام عید، کتاب خوبی بود، پایانی باز داشت، ولی نفرتی سیاه برکتاب سایه افکنده بود، سیاه همچون سرنوشت تمامی قهرمانهای داستان ، کینه ای که باعثش فقط پدرخانواده وعیاشی اش بود، تشکرمجدد ازطاقچه.

۰
Kiyarash Tavakoli
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۰۸

فوقالعاده بود و تاثیر گذار

۰
کاربر 8986450
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۹/۱۱

داستان دختری که نتوانست با تولد خواهرش، مرگ مادرش و هرزگی پدرش کنار بیاید داستان خوبی بود و دوسش داشتم

۰
فاطمه جنتی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۳۰

دوستش داشتم هم کوتاه بود اضافه گویی و توضیحات حوصله سر بر نداشت با مزین می تونستم همذات پنداری کنم و بنظرم نگاه غیر کلیشه ای ای که به خانواده داشت جالب بود

۰
هیوا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۰/۱۴

عالی بود .. ترجمه روان و بی نظیر و البته شخصیت پردازی و داستان غم انگیز و آموزنده ای بود تشکر از طاقچه

۰
Nadi
مطمئن نیستم.
۱۴۰۰/۱۱/۰۴

ترجمه خوبی داشت. داستان یکم غم انگیز و خاکستری بود روایت یه دختر به اسم مزین که بعد از مرگ مادرش ازهمه اعضای خانوادش متنفر میشه و پدروخواهر کوچیکشو مسبب مرگ مادر میدونه

۰
ساکورا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۰/۱۷

به عنوان یک کتاب تفریحی معمولی توصیه میکنم خودم بعد خوندن یا بین خوندن کتابای سنگین دلم همچین کتابی میخواد یه قصه و روایت ساده سعی کرده مثل داستانهای عامه پسند نباشه ولی هست :)

۰
Eiman Maleksefat
مطمئن نیستم.
۱۴۰۰/۰۸/۲۸

متن روان ولی از داستانش خوشم نیومد...

۰

بریده‌هایی از کتاب

Sajedeh
۳۰
خانواده یک درد بی‌پایان است.
Mr.horen~
۲۶
«آدم‌های زیادی را نمی‌شناختم و هیچ‌کس را هم دوست نداشتم.» ولادیمیر ناباکوف، چشم
Negin vali
۲۴
صدای کسی را می‌شنوی که چهره‌اش را از یاد برده‌ای و چهرهٔ کسی را به یاد می‌آوری که صدایش را فراموش کرده‌ای.
شلاله
۱۷
اما نمی‌داند آن حس رهایی را که خیس‌شدن زیر باران به آدم می‌دهد نمی‌توان جور دیگری تجربه کرد. در آن لحظات احساس می‌کنی از انسان‌بودنت خجل نیستی، چرا که تو هم مثل درختان، گل‌ها، سگ‌ها، پرندگان، گربه‌ها و مثل همهٔ حیواناتی که می‌شناسی یا نمی‌شناسی خیس می‌شوی. حس می‌کنی تو هم جزئی از طبیعتی. برخلاف آن دسته از انسان‌ها که با تکبر از پشت پنجره به منظره می‌نگرند، تو بخشی از آن منظره می‌شوی. خودپسندی نژاد خود را فراموش می‌کنی و آزاد همچون یک حشره خودت را در دل طبیعت رها می‌سازی.
Hamid Adibzadeh
۱۶
با خودم گفتم سکوتْ جادویی است که دروغ‌ها را صیقل می‌دهد.
شلاله
۱۳
همهٔ عمر از زندگی ترسیده بود، اما از مرگ هیچ واهمه‌ای نداشت.
پریسا
۱۱
داری بازی‌ای را که اصلا بلد نیستی به آدم‌هایی که نمی‌شناسی می‌بازی.
Zohreh
۱۱
وقتی هنوز تلفن همراه اختراع نشده بود، خبرهای بد شبانه می‌رسید! اما حالا، هر لحظه و هرجا! هروقت که هیچ پناهی در کار نیست، تلفن‌ها گستاخانه زنگ می‌زنند.
Sajedeh
۱۰
خیلی دلم می‌خواست خبرهای خوبی هم به تو بدهم، اما دنیا هرروز بد و بدتر می‌شود. زندگی، خیلی وقت‌ها، بیش‌تر از یک فحش نمی‌ارزد.
شیلا در جستجوی خوشبختی
۹
«آدم‌های زیادی را نمی‌شناختم و هیچ‌کس را هم دوست نداشتم.»