
Sajedeh
۳۰
خانواده یک درد بیپایان است.
Mr.horen~
۲۶
«آدمهای زیادی را نمیشناختم
و هیچکس را هم دوست نداشتم.»
ولادیمیر ناباکوف، چشم
Negin vali
۲۴
صدای کسی را میشنوی که چهرهاش را از یاد بردهای و چهرهٔ کسی را به یاد میآوری که صدایش را فراموش کردهای.
شلاله
۱۷
اما نمیداند آن حس رهایی را که خیسشدن زیر باران به آدم میدهد نمیتوان جور دیگری تجربه کرد. در آن لحظات احساس میکنی از انسانبودنت خجل نیستی، چرا که تو هم مثل درختان، گلها، سگها، پرندگان، گربهها و مثل همهٔ حیواناتی که میشناسی یا نمیشناسی خیس میشوی. حس میکنی تو هم جزئی از طبیعتی. برخلاف آن دسته از انسانها که با تکبر از پشت پنجره به منظره مینگرند، تو بخشی از آن منظره میشوی. خودپسندی نژاد خود را فراموش میکنی و آزاد همچون یک حشره خودت را در دل طبیعت رها میسازی.
Hamid Adibzadeh
۱۶
با خودم گفتم سکوتْ جادویی است که دروغها را صیقل میدهد.
شلاله
۱۳
همهٔ عمر از زندگی ترسیده بود، اما از مرگ هیچ واهمهای نداشت.
پریسا
۱۱
داری بازیای را که اصلا بلد نیستی به آدمهایی که نمیشناسی میبازی.
Zohreh
۱۱
وقتی هنوز تلفن همراه اختراع نشده بود، خبرهای بد شبانه میرسید!
اما حالا، هر لحظه و هرجا!
هروقت که هیچ پناهی در کار نیست، تلفنها گستاخانه زنگ میزنند.
Sajedeh
۱۰
خیلی دلم میخواست خبرهای خوبی هم به تو بدهم، اما دنیا هرروز بد و بدتر میشود. زندگی، خیلی وقتها، بیشتر از یک فحش نمیارزد.
شیلا در جستجوی خوشبختی
۹
«آدمهای زیادی را نمیشناختم
و هیچکس را هم دوست نداشتم.»
Hamid Adibzadeh
۷
او شعری بود که دلت میخواست تا ابد به آن گوش بسپاری و من چرکنویس یک رمان بودم!
|نستوه|
۵
زمان، از سر احترام، نوشتههای روی گور را پاک میکند...
Zohreh
۴
آدمهایی که زیاد حرف میزنند ترسو هستند. برای انجامدادن بعضی کارها باید مثل تو شجاع بود.
Sajedeh
۴
آدمهای بد به این سادگیها چیزیشان نمیشود!»
Lady Z
۴
صدای کسی را میشنوی که چهرهاش را از یاد بردهای و چهرهٔ کسی را به یاد میآوری که صدایش را فراموش کردهای
🦕
۴
وقتی هنوز تلفن همراه اختراع نشده بود، خبرهای بد شبانه میرسید!
اما حالا، هر لحظه و هرجا!
هروقت که هیچ پناهی در کار نیست، تلفنها گستاخانه زنگ میزنند.
Hamid Adibzadeh
۳
همیشه در کتابهایی که میخواندم دنبال قهرمانانی بودم که شباهتی به من داشته باشند. دائم در فیلمهایی که میدیدم یا نمایشنامههای رادیوییای که گوش میکردم دنبال یک جمله، آری، تنها یک جمله بودم که دربارهٔ من باشد، جملهای که بتواند مزین، دختر نجاتبیگ ساعتساز و مرالخانم خانهدار، را تعریف کند.
Hamid Adibzadeh
۳
خانواده یک درد بیپایان است
nedsalehani
۳
کار پیشپاافتادهای که انجام دادهای به جادویی خارقالعاده بدل میشود.
و ناگهان هدفی پیش رویت رخ مینماید.
حالا مسئلهای مهم پیش روی توست، مهمتر از خریدن لباس و رفتن پیش چشمپزشک، شنیدن خبر مادرشدن یک همکلاسی قدیمی، راهی سفرشدن، رژیمگرفتن یا آشناشدن با مردی که امیدواری عاشقت شود. آری، چیزی فراتر از همهٔ اینها، هدفی واقعی، روبهروی توست؛ چیزی به مراتب قویتر، چیزی که تا دستت به آن نرسد، همهٔ چیزهای دیگر به چشمت بیارزش خواهند بود.
|نستوه|
۳
باران نرمنرمک میبارید. لبههای ژاکتم را را روی هم کشیدم و راه افتادم. با هر قطرهای که بر شیشهٔ عینکم مینشست، احساس میکردم در اقیانوس شنا میکنم.
صبا
۳
آن شب فکر میکردم که دیگر هرگز در زندگیام شبی چنین تاریک را تجربه نخواهم کرد.
اما حقیقتی وجود دارد که در روزهای روشن زندگیام نادیدهاش گرفتهام: اگر آدم در زندگی، حتی فقط یک بار، شبی چنان تاریک را تجربه کند، هرگز در باقی زندگیاش نخواهد توانست خود را از چنگال آن تاریکی برهاند.
Sajedeh
۳
نتوانستم نفرتم را روی دنیا بالا بیاورم. نتوانستم سرم را از لاک امن خود بیرون بیاورم.
Akbaran nastarzade
۳
وقتی هنوز تلفن همراه اختراع نشده بود، خبرهای بد شبانه میرسید!
اما حالا، هر لحظه و هرجا!
Lady Z
۳
پدرم عاشق اینجور زنهای وسواسی است. هربار که به زندگی گند میزند، این زنها، که او روزشان را بدل به شبی بیپایان کرده، مشغول تمیزکردن زندگی میشوند.
🦕
۳
با ترسمان زمان را میکشیم. اما ثانیهشمار، بدون ترس، به دویدن ادامه میدهد.
Mary gholami
۲
این فحش همیشگی من است: «ای لعنت به هرچی زندگی که مثل این زندگی است!»
mohammad
۲
پدرهایی که وقتی سرحال بودند سکوت کردند، حق ندارند دَم مرگ چیزی بگویند...»
09184023228
۲
هیچ نقابی وجود ندارد که بتواند چهرهٔ بدیها را بپوشاند؟»
Hamid Adibzadeh
۲
هیچیک از این اندیشهها به صدایی تبدیل نشد. نتوانستم نفرتم را روی دنیا بالا بیاورم. نتوانستم سرم را از لاک امن خود بیرون بیاورم.
AS4438
۲
کسی که خاک را دوست داشته باشد، انسان را هم دوست دارد!»