با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب خانه‌ام همین جاست؛ خاطرات افسانه قاضی زاده اثر گلستان جعفریان

دانلود و خرید کتاب خانه‌ام همین جاست؛ خاطرات افسانه قاضی زاده

۴٫۵ از ۴ نظر
۴٫۵ از ۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب خانه‌ام همین جاست؛ خاطرات افسانه قاضی زاده  نوشته  گلستان جعفریان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب خانه‌ام همین جاست؛ خاطرات افسانه قاضی زاده

وقتی در اولین روزهای پاییز سال ۱۳۵۹ هواپیماهای عراقی بمب‌های خود را روی خانه‌ها و کوچه‌ها و خیابان‌های خرمشهر ریختند، افسانه هجده سال بیشتر نداشت. او بدون لحظه‌ای تأمل چادرش را سر می‌کند، بند کتانی‌هایش را می‌بندد و با وجود نگرانی‌های پدر و مادرش به کوچه‌ها و خیابان‌های بمباران شده می‌شتابد. وقتی به خود می‌آید می‌بیند که در دل جنگ فرو رفته است، حالا او چه دیده و چه کشیده، خانم گلستان جعفریان در صفحه‌های «کتاب خانه‌ام همین‌جاست» گوشه کوچکی از آن را پیش‌روی ما می‌گشاید: «ساک دستی را از روی زمین برداشتم و می‌خواستم بروم که پدرم مچ دستم را گرفت و گفت: «کجا؟ صبر کن ببینم چه خبره.» رفت و در حیاط را محکم پشت سرش بست. رفت ولی خیلی زود برگشت بهت‌زده و ناراحت بود. گفت: «از زمین و آسمان گلوله می‌بارد. چندین خانه خمپاره خورده و تعداد زیادی از مردم کشته شدند یک خمپاره هم خورده کنار خانه جهان‌آرا و حیاط خانه‌شان را خراب کرده مادرش هم مجروح شده بود. او را به بیمارستان بردند.» مادرم می‌لرزید. خواهر و برادر کوچکم - محمدمهدی و لیلا - گریه می‌کردند. نمی‌دانستیم چه خبر است. چه کسی شهر را می‌کوبد. رادیو یکسره روشن بود و هی آژیر می‌کشید. چند ساعت که گذشت رادیو اعلام کرد: عراق به شهرهای مرزی ایران حمله کرده. مردم! به پناهگاه بروید. پدرم اجازه نداد من و پروانه - خواهرم - برویم بیرون. اما جلوی پسرها را نتوانست بگیرد.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۳)
kian
۱۳۹۹/۰۹/۰۱

کتاب خوبیه از دید یه دختر نوجوون وقایع روایت میکنه مثه کتاب دا نه گوشه ای از زحمات مردم خرمشهرو میبینیم

کاربر ۲۵۲۴۱۴۰
۱۴۰۰/۰۵/۲۶

خیلی خیلی خوبه عالیه بهترین کتاب همینه

maryhzd
۱۳۹۹/۱۲/۲۱

این هم یکی از کتابهای خاطرات دختران خرمشهری است که در سالهای اول جنگ ماندند و هر جور کاری که از دستشان برآمد انجام دادند. البته خیلی خلاصه و جمع و جوره ولی این میتونه یک نقطه مثبت باشه برای

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۷)
من اصلاً نمی‌توانستم حتی بدون چنگال غذا بخورم، اما خرمشهر که در محاصره بود رفتیم مسجد جامع، دیدم خورشت قیمه را می‌ریزند توی یک سینی بزرگ و همه با دست از یک ظرف غذا می‌خورند. چند روزی با یک تکه نان خودم را سیر کردم. اما دیدم این‌طوری نمی‌شود و روز به روز دارم ضعیف‌تر می‌شوم و این توی کارم تأثیر می‌گذارد. آخر من هم قاطی‌شان شدم و پنج انگشتی رفتم توی سینی!
راشین
شهلا طالب‌زاده که عروسی کرد، به جای حلقه ازدواج، یکی از این سیم‌های مسی برق بسته بود دور انگشتش. ما می‌گفتیم: «این را کجا سفارش دادی؟ زشته شهلا.» می‌گفت: «بی‌خیال، بالاخره یک چیزی باشه، نشون بده من ازدواج کردم بسه دیگه.» همه ساده زندگی می‌کردند و همه‌چیز را ساده می‌دیدند.
راشین
دخترم زینب می‌گوید: «مامان تو چطور دلت نخواست لباس عروس بپوشی؟» حتی بعدها این را پروانه چندبار گفت. اما من نه آن موقع دلم می‌خواست لباس عروس بپوشم، نه حالا از این کار پشیمانم، ما آن‌قدر شهید دیده بودیم، آن‌قدر درد کشیدن مجروح‌ها را لحظه به لحظه شاهد بودیم که این مراسم‌ها به نظرمان مال زندگی راحت و بی‌دردسر بود.
maryhzd
مستقیم آمد بیمارستان. بچه اولش بود. خیلی ذوق داشت. وقتی که باردار بودم، می‌گفت: «آقا روح‌الله حالش چطوره؟» می‌گفتم: «از کجا معلوم پسر باشه؟» می‌گفت: «من مطمئنم پسره.» بچه را که دید، گفت: «افسانه من توی زندگیم هرچی دارم از امام خمینی (ره) دارم. فکرم، شخصیتم، تو را. اسمش را می‌گذاریم روح‌الله.»
maryhzd
گفت: «خواهر ببخشید! دوست من با این اسم و فامیل و مشخصات، مجروح بود. بردنش اتاق عمل. نمی‌دانید نتیجه عملش چه شد؟» گفتم: «چرا عملش کردند.» گفت: «خوب!» گفتم: «پاش قطع شده. این هم پاشه که دارم می‌برم سردخونه.» من تجربه چندانی در این کارها نداشتم
راشین
یک روز سید آمد خانه. دیدم کچل کچل شده. گفتم: «خدایا! چرا این شکلی شدی؟ چرا بی‌اجازه من موهایت را زدی؟ من شوهر کچل نمی‌خواهم.» گفت: «توی منطقه شپش آمده. همه سرشان را تراشیدند. گفتند باید داماد هم اصلاح کند. نگران نباش زود در می‌آید.» شهلا طالب‌زاده که عروسی کرد، به جای حلقه ازدواج، یکی از این سیم‌های مسی برق بسته بود دور انگشتش. ما می‌گفتیم: «این را کجا سفارش دادی؟ زشته شهلا.» می‌گفت: «بی‌خیال، بالاخره یک چیزی باشه، نشون بده من ازدواج کردم بسه دیگه.» همه ساده زندگی می‌کردند و همه‌چیز را ساده می‌دیدند. شاید به خاطر همین بود که با وجود جنگ یک آرامش درونی و روحی داشتند و این در رفتارشان با یکدیگر کاملاً مشخص بود.
maryhzd
من، شهناز، فاطمه و فریده جهان‌آرا از دبیرستان با هم صمیمی شده بودیم (دوران قبل از انقلاب) آن سال‌ها سیزده یا چهارده سال داشتم. همه با هم می‌رفتیم عصمتیه خرمشهر و کتاب‌های شریعتی و مطهری را به هم می‌دادیم می‌خواندیم. من با آن‌ها که دوست شدم چادر سرکردم. یک روز پدرم چند تا از کتاب‌ها را توی کمد من پیدا کرد. دو دستی زد توی سرش و گفت: «خدایا دخترم از دستم رفت، چادری که شدی، از این کتاب‌ها که می‌خوانی، همین روزهاست که ساواک دستگیرت کند.»
maryhzd

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۱۶ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۰۵/۲۸
شابکundefined
دسته بندی
تعداد صفحات۱۱۶صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۳/۰۵/۲۸