دخترم زینب میگوید: «مامان تو چطور دلت نخواست لباس عروس بپوشی؟»
حتی بعدها این را پروانه چندبار گفت. اما من نه آن موقع دلم میخواست لباس عروس بپوشم، نه حالا از این کار پشیمانم، ما آنقدر شهید دیده بودیم، آنقدر درد کشیدن مجروحها را لحظه به لحظه شاهد بودیم که این مراسمها به نظرمان مال زندگی راحت و بیدردسر بود.