معرفی و دانلود کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراقsubscriptionAvailable

کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
مهناز فتاحی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق

عبدالمجید خزایی به دست یک گروهک ضد انقلاب اسیر می‌شود. او را به عراقی‌ها تحویل می‌دهند و یک سال در زندان‌های سلیمانیه اسارت می‌کشد. اما پس از یک سال راه فراری می‌یابد و به کمک کردهای عراقی به کشور بازمی‌گردد. این اثر خاطرات خزایی از دوران اسارت و داستان چگونگی فرارش به ایران است.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب اردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاباردیبهشتی دیگر؛ خاطرات فرار عبدالمجید خزائی از زندان سلیمانیه عراق
موضوعدفاع مقدس
نویسندهمهناز فتاحی
انتشاراتانتشارات سوره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۸۹/۰۱/۱۵
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱.۴۲ مگابایت
تعداد صفحه‌ها۹۶ صفحه
قیمت کتاب۱۳۴۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

کاربر ۱۸۰۲۹۱۶
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۳۰

کتاب میتونست بهتر از این نوشته شه خلاصه بود در صورتی که خیلی جذابتر میشد اگه یکم جزئیات بیشتر بود

۰
مریم کتاب دوست
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۱/۳۰

جالب بود ولی کمی می‌توانست مفصل تر باشد در کل جالب بود

۰
zahra.n
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۷/۱۳

خاطرات فرار یک ایرانی از زندان های عراق هست دلاوری ها و سختی های که این افراد کشیدن، بسیار خواندنی است.

۰
کاربر ۳۰۵۵۰۴۲
۱۴۰۰/۰۲/۰۳

شیرین وجذاب ودلنشین بود

۰
z.gh
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۵/۲۴

آفرین به این همه شجاعت

۰

بریده‌هایی از کتاب

مادربزرگ💝
۱۳
فقط دو اسلحه برای شلیک داشتیم، اما وقتی خوب نگاه کردیم دیدیم آن‌ها حدود سی نفر هستند. ناگهان صدای فریاد حشمت‌اله گودرزی که رانندۀ خودرو هم بود به گوشمان رسید. گلوله به مچ پایش خورده بود. گودرزی از درد به خود می‌پیچید. من اسلحه نداشتم. صدای آن‌ها را شنیدیم که به زبان کردی و فارسی به ما می‌گفتند: «دست‌ها بالا.» به هم تکیه دادیم. کاملاً بی‌پناه شده بودیم. گودرزی درد می‌کشید. سرگروه مهاجمان فریاد زد: «تسلیم شوید.» ما دست‌هایمان را بالا بردیم. احساس می‌کردم مغزم از کار افتاده، خیلی ترسیده بودم. سعی کردم بفهمم مهاجمان عراقی هستند یا ایرانی، اما وقتی جلو آمدند دیدم لباس محلی پوشیده‌اند. بعضی فارسی و بعضی کردی حرف می‌زدند، ایرانی بودند. از گروه‌های رزگاری و کومله و دمکرات بودند. وقتی دست‌هایمان را بالا بردیم تیراندازی قطع شد. سرگروه آن‌ها بسیار خشن بود و با زبان کردی صحبت می‌کرد و شروع کرد به فحش دادن. یکی از مهاجمین جلو آمد و اسلحه سربازان مرا گرفت و به زبان کردی گفت: «بیانکژن (بکشیدشان)». اما سرگروه گفت: «نه، وَتکی خومان آیان وین (نه با خودمان می‌بریمشان).
مادربزرگ💝
۱۲
دنیا جلوی چشممان سیاه شد. ما تحویل نظامیان عراقی شده بودیم. سربازها به زبان عربی صحبت می‌کردند. و تفنگ‌هایشان را آماده و فشنگ‌گذاری می‌کردند. به طرف یکی از مهاجمین که ما را تحویل داده بود برگشتم و با تمام کینه و ناراحتی گفتم: «چرا ما را به اجنبی فروختید؟... شما که گفتید ما را تحویل ایرانی‌ها می‌دهید!» گفت: «اگر ایرانی باشم شما را برمی‌گردانم!» برایم جالب بود که باز هم فریبکاری می‌کرد. دلم می‌خواست خفه‌اش کنم. دلم می‌خواست دست‌هایم باز بود و به آن‌ها می‌فهماندم خیانت چه معنایی دارد. همه ما وحشت کرده بودیم. و هزار خیال به مغزم می‌رسید. هر لحظه منتظر بودم تیرباران شویم. لحظه‌ای فکر می‌کردم اعدام می‌شویم. و لحظه‌ای دیگر فکر می‌کردم ما را در کوره آتش‌سوزی می‌اندازند. ما را سوار خودروی وانت‌بار که کردند ماشین به سرعت به حرکت درآمد. سربازهای همراهم به گریه افتادند. آن‌ها از ترس می‌لرزیدند.
مادربزرگ💝
۱۱
یکی دیگر از آن‌ها جلو آمد و گفت: «اگر زودتر به آنجا برسیم شما را آزاد خواهیم کرد. پس عجله کنید تا زودتر برسیم. آنجا ماشین‌ها منتظرند.» فهمیدیم گروه رزگاری ما را اسیر کرده و بقیه افراد از حزب کومله و دمکرات هستند. آن‌ها زبان عربی را هم خوب صحبت می‌کردند. ما را جلو انداختند و دوباره به راه افتادیم. از کوه بالا کشیدیم. خسته بودیم. به گیاهان چنگ می‌انداختیم و بالا می‌رفتیم. آن‌ها مرتب تکرار می‌کردند که عجله کنید. الان آزادتان می‌کنیم... اما ما می‌دانستیم حرف‌هایشان بی‌پایه و اساس است. وقتی به بالای کوه رسیدیم سربازهایی را دیدیم که شکل سربازهای خودمان نبودند. آن‌ها سیاه و بدترکیب بودند. انگار ساعت‌ها که منتظر ما بودند. جلو آمدند. چشم‌های ما را با پارچه‌های سیاه پوشانده و دست‌هایمان را به هم بستند و سوار یک وانت بار کردند. دنیا جلوی چشممان سیاه شد. ما تحویل نظامیان عراقی شده بودیم.
مادربزرگ💝
۱۰
با پدرم به بازار رفتیم و او برایم لباس و کیف و دفتر خرید. نمی‌دانم تا شب چند بار لباس‌های نو را پوشیدم و درآوردم (البته لباس‌ها چند سایز بزرگ‌تر از من بودند).
مادربزرگ💝
۱۰
کلاس اول برایم سخت بود. معلم مهربانی داشتیم به نام آقای میرانی، به او اصرار کردم که امید پسر همسایه را بیاورد توی کلاس ما، گفت نمی‌شود امید کلاس دوم است.
Zeinab
۰
توی راه گفتم بیایید ماشین را تکان بدهیم تا واژگون شود و فرار کنیم. چند نفر موافق نبودند. از حرصم تنهایی شروع کردم به تکان دادن ماشین، اما فایده نداشت. بهترین فرصت برای ما بود اما نشد.
Zeinab
۰
هنوز آموزش‌های مرزن‌آباد را به خاطر داشتم. گفتم: «در ایران طلوع خورشید از شمال شرقی یعنی از استان خراسان است.» با توجه به جهت‌ها گفتم: «مطمئنم که راه را پیدا می‌کنم. حتی در شب هم از روی ستاره‌ها می‌شود راه را پیدا کرد. در آسمان ستاره‌های هفت برادران به صورت ملاقه‌ای در آسمان درآمده، ملاقه به ستاره‌ای پرنور می‌رسد که آن ستاره، شمال ایران را نشان می‌دهد و می‌شود در شب موقعیت را پیدا کرد.»
Zeinab
۰
روزها و شب‌ها نرده‌ها را فشار می‌دادیم تا باز شوند. میله‌ها به مرور کمی باز شدند و دل ما لبریز از اضطراب و شادی بود، نرده حالت فنر به خود گرفته بود.
Zeinab
۰
به مرد گفتم که می‌خواهم بروم مریوان. گفت: «نه حاجی سفارش کرده که تو را تحویل حزب کومله بدهم تا راحت به کرمانشاه بروی!» قلبم لرزید. برایم باورکردنی نبود. در خاک غریبه، همه کمک کرده بودند تا به اینجا برسم. حالا این مرد در خاک خودم می‌خواست دوباره مرا تحویل حزب کومله بدهد و خدا می‌داند دوباره از کجا سر در می‌آوردم؟!
Zeinab
۰
من عبدالمجیدم. عبدالمجیدی که در یکی از روزهای اردیبهشت به دنیا آمد. در چشمه عبدل کنگاور و درست سال‌ها بعد همان روز تولدش به چشمه عبدل برگشت. تولدی در بهار. من مرده‌ای در قفس عراقی‌ها بودم که به دنبال زندگی گشتم و آن را پیدا کردم. من نتوانستم قفس‌ها را تحمل کنم. قفس‌ها را شکستم. من در اردیبهشتی دیگر تولد پیدا کردم. گرچه طعم آن روزهای تلخ را همیشه حس می‌کنم؛ اما طعم شیرینی آزادی را در روزهای خوش بهار هرگز فراموش نمی‌کنم.
آن روز سه و نیم بعد از ظهر
سیدسعید غیاثیان
بادهای برفی؛ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺳﺮﻭﺍﻥ ﻋﺮﺍقی ﺍﺣﻤﺪ ﻏﺎﻧﻢ ﺍﻟﺮبیعی
محمد نبی ابراهیمی
ساعتَ ۱:۲۵ شب به وقت بغداد: خاطرات اسیر آزاد شده ایرانی عادل خانی
اسماعیل امامی
بلدچی؛ جلد دوم
اسماعیل سپه‌وند
با چشم‌هایم جنگیدم؛ خاطرات دیدبان و دیده‌ور هرمزگانی جانباز شهید مراد هنرمند
زهرا اسپید
بلدچی؛ جلد اول
اسماعیل سپه‌وند
یکی از این روزها به بلوغ رسیدم
محمود نجیمی
سال های خوش جوانی
حیدر مالمیر
راز دوران پرالتهاب؛ خاطرات سروان عراقی ثامر حمود الخالصی
ثامر حمود الخالصی
وری وقت جنگه؛ خاطرات شفاهی اکبر کمالی
سیدقاسم یاحسینی
چه کسی قشقره‌ها را می‌کشد؟
حجت شاه‌محمدی
تاکسی سرویسی برای فاو؛ خاطرات خودنوشت محمد بلوری
محمد بلوری
فرار از موصل: خاطرات شفاهی محمدرضا عبدی
حسین نیری
عبور از آخرین خاکریز (خاطرات اسیر عراقی دکتر احمد عبدالرحمن)
احمد عبدالرحمن
تک آور گردان یکم
اکبر پیرپور
بچه‌های کوهستان (خاطرات سیدرضا موسوی)
احمد دهقان
یک دریا ستاره
سیدقاسم یاحسینی
خانه‌ام همین جاست؛ خاطرات افسانه قاضی زاده
گلستان جعفریان
سید آسایشگاه ۱۵: خاطرات اسیر آزادشدۀ ایرانی سید جمال ستاره‌دان
ساسان ناطق
جنایت‌های ما در خرمشهر؛ خاطرات افسران عراقی از خرمشهر
محمدنبی ابراهیمی