
کتاب هنوز نمرده ام
معرفی کتاب هنوز نمرده ام
کتاب هنوز نمردهام نوشتهی هالی جکسون با ترجمهی مریم هندوزاده داستانی جنایی، پرتعلیق و شخصیتمحور است که نشر گویا آن را منتشر کرده است. این کتاب در مجموعهی «رمانهای پلیسی؛ ۴۴» قرار گرفته و فضای آن در شهری کوچک و بهظاهر آرام شکل میگیرد؛ جایی که یک حملهی مرگبار در شب هالووین، زندگی یک خانواده و روابط قدیمی میان همسایهها را زیرورو میکند. قهرمان داستان، جت میسون، زنی ۲۷ ساله است که بعد از ضربههای شدید به سر، بهطور معجزهآسا زنده میماند اما میفهمد فقط چند روز تا مرگش فاصله دارد و باید بین یک جراحی بسیار پرخطر و پذیرفتن مرگ حتمی در زمانی کوتاه، یکی را انتخاب کند. او راه سوم را برمیگزیند: استفاده از همین چند روز برای حل معمای قتل خودش و فهمیدن اینکه چه کسی و چرا قصد کشتنش را داشته است. هنوز نمردهام با ترکیب فضای خانوادگی، روابط پیچیدهی دوستان قدیمی، تنشهای یک شهر کوچک و روند تحقیق پلیسی، روایتی پر از گفتوگو، جزئیات صحنه و کشمکشهای درونی میسازد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب هنوز نمرده ام
کتاب هنوز نمردهام داستان خود را از شبی شلوغ و رنگارنگ آغاز میکند؛ جشن هالووین در شهر کوچک وودستاک در ایالت ورمانت. هالی جکسون در این کتاب از همان صفحات نخست، فضای پرجزئیات یک شهر کوچک را ترسیم کرده است؛ شهری که همه همدیگر را میشناسند، خانوادهها سالها کنار هم زندگی کردهاند و روابط قدیمی، رفاقتها، رقابتها و کینههای پنهان در لایههای زیرین آن جریان دارد. جت میسون، قهرمان داستان، زنی است که در ۲۷ سالگی هنوز در خانهی پدر و مادرش زندگی میکند، از دانشکدهی حقوق انصراف داده و مدام با برادر موفقش لوک و همسر او سوفیا مقایسه میشود. در همان شب هالووین، بعد از جر و بحثهای خانوادگی و برخورد با دوستپسر سابقش جیجی و دوست دوران کودکیاش بیلی، جت به خانه برمیگردد و در آشپزخانه با ضربههای مرگبار به سرش از پا درمیآید. پلیس، همسایهها و خانواده درگیر شوک این حادثه میشوند و از همانجا خط اصلی معمایی کتاب شکل میگیرد. کتاب هنوز نمردهام در ادامه، با بههوشآمدن جت در بیمارستان و توضیحات دقیق دکتر لی، وارد مرحلهای تازه میشود. جت میفهمد علاوهبر بیماری کلیهی پلیکیستیک، حالا تکهای از استخوان جمجمهاش در کنار یکی از رگهای اصلی مغز گیر کرده و هر لحظه ممکن است باعث پارگی رگ و مرگ آنی او شود. انتخاب او بین جراحی با شانس کمتر از ده درصد برای زندهماندن و پذیرفتن مرگ قطعی در حدود یک هفته، محور اصلی تنش درونی داستان است. جت تصمیم میگیرد جراحی نکند و این «هفت روز» را بهعنوان آخرین فرصت زندگیاش به کار بگیرد؛ فرصتی برای انجام «کاری بزرگ» و حل معمای حملهای که عملاً یک اقدام برای قتل بوده است. ساختار کتاب فصلبندیشده است و با تاریخ و روزهای هفته پیش میرود؛ از «جمعه ۳۱ اکتبر» تا روزهای بعد، و در این میان گزارش تماس اضطراری، بازجوییهای پلیس، بازگشت جت به صحنهی جرم، گفتوگوهای خانوادگی و جزئیات فنی بررسی صحنهی جنایت، لایهبهلایه پیش چشم خواننده قرار میگیرد. هالی جکسون در این کتاب، علاوهبر خط اصلی معما، به موضوعاتی مثل فشارهای خانوادگی، احساس شکست، بیماری مزمن، گناه، سوگ و نقش گذشتهی مشترک در روابط امروز شخصیتها پرداخته است و از خلال همین روابط، دایرهی مظنونان و سؤالات تازه را گسترش میدهد.
خلاصه داستان هنوز نمرده ام
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! داستان هنوز نمردهام با تصویر جت در خانهی وحشت و جشن هالووین شروع میشود؛ جایی که او با ماسک زامبی، در آینه به «صورت نمردهاش» نگاه میکند و همین تصویر، پیشدرآمدی برای وضعیت بعدی اوست. در میدان شهر، جت با دوستپسر سابقش جیجی روبهرو میشود که تلاش کرده است با یک شوخی هالووینی دوباره به او نزدیک شود، اما جت از او فاصله میگیرد. رابطهی آنها تمام شده و جیجی ظاهراً پیام «نه» را نگرفته است. کمی بعد، برادرش لوک و همسرش سوفیا وارد میشوند؛ زوجی که نماد موفقیت و «زندگی مرتب» در خانوادهاند. گفتوگوهای تند میان جت، لوک و سوفیا، فشارهای پنهان خانواده، مقایسهها و تحقیرهای کوچک روزمره را آشکار میکند. بیلی، همسایه و دوست قدیمی جت، هم در جشن حضور دارد و از او میخواهد برای اجرای موسیقیاش به کافه بیاید، اما جت باز هم طفره میرود. در همین شب، اندرو اسمیت، پدر دختری که سال قبل خودکشی کرده، مست و خشمگین در جشن ظاهر میشود و با بیلی درگیر میشود؛ پلیس او را به خانه میبرد و این صحنه، سایهای از سوگ و خشم قدیمی را وارد داستان میکند. وقتی جت به خانه برمیگردد، در سکوت آشپزخانه مشغول خوردن کلوچه و چککردن اینستاگرام است و در ذهنش به زندگیهای «مرتب» دیگران فکر میکند؛ ازدواجها، شغلهای جدید و مسیرهایی که خودش رهایشان کرده است. سگش رجی کنارش است و همهچیز عادی بهنظر میرسد تا اینکه صدای قدمهایی از پشت سر میآید و ضربهای محکم به سرش وارد میشود. گوشی از دستش میافتد، رجی جیغ میکشد و دو ضربهی دیگر، جمجمهاش را خرد میکند. کمی بعد، بیلی با وحشت او را در خون غلتیده پیدا میکند و با پلیس تماس میگیرد. جت در بیمارستان بههوش میآید و دکتر لی برایش توضیح میدهد که سه ضربه به سرش وارد شده، جمجمهاش شکسته و تکهای از استخوان در کنار شریان بازیلار مغزش گیر کرده است. بهخاطر بیماری کلیهی پلیکیستیک، دیوارهی رگهایش ضعیف است و تشکیل آنوریسم و پارگی آن تقریباً حتمی است؛ فقط زمانش نامعلوم است، اما تخمین میزنند چند روز تا حدود یک هفته بیشتر وقت ندارد. جراحی برای برداشتن تکهی استخوان، شانس زندهماندن کمتر از ده درصد دارد. خانواده، بهویژه مادر، او را برای جراحی تحت فشار میگذارند، اما جت تصمیم میگیرد «بعداً» را انتخاب کند؛ یعنی این یک هفته را نگه دارد و بهجای مردن روی تخت عمل، با آگاهی از مرگ نزدیکش زندگی کند. او میخواهد «کار بزرگی» انجام دهد و آن را اینطور تعریف میکند: حل معمای قتل خودش. پلیس، بهسرپرستی بازپرس جورج اکر و با حضور جک فینی و رئیس پلیس لو یانکوفسکی، از جت بازجویی میکند. او مهاجم را ندیده و فقط صدای قدمها را به یاد دارد. تلفن همراهش و وسیلهی قتل پیدا نشدهاند. پلیس بهسراغ جیجی میرود، اما او بعد از شب هالووین ناگهان شهر را ترک کرده و در دسترس نیست، بنابراین بهعنوان مظنون جدی مطرح میشود. جت بعد از ترخیص، همراه جک به خانه برمیگردد و صحنهی جرم را میبیند: برکهی خون روی زمین، رد پنجههای خونآلود رجی، لکههای خون روی سقف و نشانههای زرد صحنهی جرم. جک برایش توضیح میدهد که الگوی پاشش خون نشان میدهد دو ضربهی اول وقتی او ایستاده بوده از پشت سر وارد شده و ضربهی سوم وقتی روی زمین افتاده، از سمت چپ سرش و از بالا فرود آمده است؛ مهاجم قدبلندتر از او و راستدست بوده و با قصد کشتن ضربه زده است. جت در این نقطه تصمیمش را روشنتر میکند: در همین زمان محدود، میخواهد بفهمد چه کسی و چرا چنین حملهای کرده و با این کار، آخرین هفتهی زندگیاش را به چیزی فراتر از انتظار منفعل برای مرگ تبدیل کند.
چرا باید کتاب هنوز نمرده ام را بخوانیم؟
هنوز نمردهام اثری است که در آن یک معمای جنایی کلاسیک با موقعیتی وجودی و عاطفی گره خورده است. هالی جکسون در این کتاب فقط بهدنبال پاسخدادن به سؤال «قاتل کیست؟» نبوده است، بلکه نشان داده است وقتی کسی میفهمد زمان محدودی برای زندگی دارد، نگاهش به خودش، خانوادهاش و گذشتهاش چطور تغییر میکند. جت میسون نه کارآگاه حرفهای است و نه قهرمانی شکستناپذیر؛ او زنی است با احساس شکست، بیماری مزمن، روابط پیچیدهی خانوادگی و حس عقبماندن از دیگران، که ناگهان مجبور میشود در برابر مرگ نزدیک، انتخابی آگاهانه انجام دهد و مسئولیت روایت آخرین روزهایش را خودش بهعهده بگیرد. این کتاب برای کسانی که به جزئیات صحنهی جرم، روند بازجویی، تحلیل الگوی خون و فضای پلیسی علاقه دارند، نکات زیادی دارد؛ از گزارش تماس اضطراری و توصیف دقیق جراحی مغز تا بازگشت به صحنهی جرم و گفتوگوهای فنی میان پلیس و کارشناسان. درعینحال، لایهی احساسی و خانوادگی داستان پررنگ است: رابطهی پرتنش جت با مادرش، رقابت خاموش با برادرش لوک، دوستی پیچیده با بیلی و سوفیا، و حضور شخصیتهایی مثل اندرو اسمیت که سوگ و خشمشان در پسزمینهی شهر جریان دارد. ترکیب این دو لایه، داستان را هم برای علاقهمندان به معما و هم برای کسانی که دنبال روایتهای شخصیتمحور و احساسی هستند جذاب میکند. زاویهی دید نزدیک به جت و آگاهی او از مرگ قریبالوقوع، تعلیق خاصی ایجاد کرده است؛ هر سرنخ تازه، نهتنها به حل پرونده، بلکه به این سؤال هم ربط پیدا میکند که او با این زمان محدود چهقدر میتواند پیش برود و چه چیزی برایش مهمتر است: انتقام، حقیقت، آشتی یا فقط اینکه احساس کند «کاری کرده است».
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن هنوز نمردهام به کسانی پیشنهاد میشود که به رمانهای پلیسی و معمایی با تمرکز بر روان و زندگی شخصی قهرمان علاقه دارند، به خوانندگانی که از داستانهای شهرهای کوچک با روابط درهمتنیدهی خانوادگی و همسایگی خوششان میآید، و به کسانی که دوست دارند در کنار تعقیب یک پروندهی جنایی، با پرسشهایی دربارهی مرگ، انتخاب، احساس گناه و فرصتهای ازدسترفته روبهرو شوند.
بخشی از کتاب هنوز نمرده ام
«جت پلک زد. دستگاهی بوق زد و کسی نفسش بند آمد. - اون به هوش اومد، دکتر. به هوش اومد. اتاق تار بود، زیادی سفید و روشن. چشمهای جت و حتی لایههای زیرین پلکش میسوخت. دوباره پلک زد، لکههای محوی از گوشت و مو و دندان بالای سرش ظاهر شدند. - لوک دکتر رو صدا بزن، همین الان. برو. صدای مادرش آشنا نبود. جت با صدایی گرفته و محزونتر از همیشه گفت: «مامان». سعی کرد بنشیند، اما بدنش خواب رفته بود و در بین ملحفههای نازک و زبری که تا روی دستهایش کشیده شده بود گیر افتاده بود. لباس بلند سفیدی با نقشونگارهایی لیمویی و آبی روشن تنش بود. اکنون صدای پدرش میآمد. «بذار کمکت کنم.» حتماً صدای آن شبح محوی بود که درست کنار دستش ایستاده بود. دستهای گرمی روی شانهاش بود. نشست. چیزی به سرش چسبیده بود که در تماس با بالشهای پشت سرش خشخش میکرد و پشتش تیر دردناکی کشید. چشمانش را مالید، لولههایی که از پشت دستش بیرون زده بودند، در هم گره خوردند. مادرش گفت: «آب؟» و آن را نزدیک لبهایش برد. جت درست متوجه نمیشد کجاست. او نوشیدنی را با صدا هورت کشید. میدانست مادرش از این کار متنفر است، اما شاید اینبار که جت در بیمارستان بود او را میبخشید. و فهمید چرا. بهخاطر آورد. اتاق تار بود؛ اما مغزش نبود. یک نفر میخواست او را بکشد. به سرش کوبیده بود. صدای خردشدن کلوچهٔ کدویی و جمجمهاش و فریاد عجیب سگ. اما جت هنوز اینجا بود و نفس میکشید. این یکی را با صدای بلند هورت کشید تا خیالش راحت شود. واقعی بود، باز هم پلک زد تا مطمئن شود. اعضای بدنش همانجا بودند، دو دست، دو پا که وقتی میخواست تکانشان میداد. و قطعاً سر داشت چون میتوانست ببیند، بشنود و نفس بکشد. او زنده بود. او نجات پیدا کرده بود. لعنتی. شکر، شکر، شکر!»
حجم
۵۳۸٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۴۲۳ صفحه
حجم
۵۳۸٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۴۲۳ صفحه