«میخواهم برایت خاطره باشد» (داستانهای امریکایی)، مجموعه ده داستان از نویسندگان امریکایی، ارنست همینگوی، توبیاس وولف، جان آپدایک، ری بردبری، جان چیور، سال بلو و دیگران است.که جویس کرول اوتس (-۱۹۶۳) از نویسندگان مطرح حال حاضر امریکا گردآوری کردهاست.
در بخشی از داستان «قلب افشاگر» اثر ادگار آلنپو ( ۱۸۴۹-۱۸۰۹) میخوانیم:
درست است! «عصبی» بسیار، بیاندازه عصبی بودم و هستم ولی چرا اصرار دارید بگویید دیوانهام؟ بیماری احساساتم را تندتر کرده بود، نه نابود یا کند. بیش از هرچیز حس شنواییام تیزتر شده بود. همهچیز را در آسمان و زمین میشنیدم، همچنین بسیاری از چیزهای جهنم را؛ بنابراین چطور میشود دیوانه باشم؟ توجه کنید! ببینید با چه درستی و آرامشی همهٔ ماجرا را برایتان تعریف میکنم.
اینکه آن فکر از ابتدا چطور به ذهنم رسید ناممکن است؛ اما پس از اینکه به ذهنم آمد، شب و روز رهایم نکرد. هدفی در کار نبود، اشتیاقی هم نبود. من به پیرمرد علاقه داشتم؛ هرگز به من بدی نکرده بود، هرگز به من ناسزا نگفته بود و به طلاهایش هم چشم طمع نداشتم. گمان میکنم چشمش بود! بله، همین بود! یکی از چشمهایش مثل چشم لاشخور بود، چشمی به رنگ آبی روشن که رویش را لفافیگرفته بود. هروقت به من خیره میشد، تنم یخ میکرد و این بود که رفتهرفته، بهتدریج و بهکندی تصمیم گرفتم او را از بین ببرم و خود را تا ابد از نگاهش خلاص کنم.
حالا نکته این است؛ شما خیال میکنید من دیوانهام. دیوانهها هیچ نمیدانند ولی شما باید مرا میدیدید. باید میدیدید با چه هوشیاریای پیش رفتم، با چه احتیاطی، با چه دوراندیشیای، با چه نیرنگبازیای دست به کار شدم!
معرفی این کتاب در تاریخ ۲۶ بهمن ۱۴۰۴ بهروزرسانی شده است.
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب میخواهم برایت خاطره باشد و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
من با حرفهها کاری نداشتم. بههیچوجه. در صف کسانی که برای گرفتن سوپ مجانی از خیریهها میایستادند مهندس و حسابدار هم بود. در وضعیت رکود جهانی، حرفهآموزی دردی را دوا نمیکرد. بههمیندلیل آزاد بودی که آدم خارقالعادهای بشوی.
FMG
۲
«هر کتاب خوب خونریزی ارزشمند روح یک استاد است.»
Mari
۱
سپیدهدم بهآرامی از شرق هویدا شد. میان خرابهها یک دیوار بهتنهایی ایستاده بود. از درون دیوار، آخرین صدا، حتی وقتی خورشید طلوع کرد و بر مخروبهٔ پر از بخار تابید، مدام تکرار میکرد: «امروز ۲۵ اوت ۲۰۲۶ است، امروز ۲۵ اوت ۲۰۲۶ است،
FMG
۱
«من از اونهاییام که میخوان تا دیروقت توی کافه بمونن، همراه همهٔ کسانی که نمیخوان زود بخوابن، همراه همهٔ شب زندهدارها.»
جوجه طلایی
۰
گاه خاطرات هجوم میآوردند؛ خاطرههای بازارها، گالریهای هنری، خیابانهای شلوغ، لباسهای شب و مشغلههای اجتماعی و مردان خوب و زنان عزیزی که شناخته بود؛ اما گویی خاطرات مبهمی از زندگی چند قرن پیش بودند - در سیارهای دیگر. حالا واقعیت، این وضعیت وهمآلود بود.
نظر شما دربارهٔ این کتاب