با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
من پیش از تو

دانلود و خرید کتاب من پیش از تو

۴٫۲ از ۲۷۴ نظر
۴٫۲ از ۲۷۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب من پیش از تو  نوشته  جوجو مویز  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب من پیش از تو

«من پیش از تو» نوشته جوجو مویز(-۱۹۶۹)، نویسنده زن انگلیسی است که رمان‌های او در جهان و در میان فارسی‌زبانان با استقبال زیادی رو به رو شده است.

لوئیسا کلارک، دختری بیست و شش ساله و از طبقه کارگر جامعه است که به همراه خانواده اش زندگی می کند. زندگی یکنواخت و فاقد بلند پروازی او مدام تحت الشعاع موفقیت های خواهر کوچکترش، ترینا، قرار دارد تا این که یک روز صبح شغل هفت ساله اش در کافه محلی را از دست می دهد. او به ناچار به مرکز کاریابی مراجعه می کند و با توجه به مهارتهای اندکش، شغلی منحصر به فرد به او پیشنهاد می شود:...

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

مه ماه عجیبی بود. سرفصل همه روزنامه‌ها و تلویزیون پر بود از چیزی که آن را «حق مردن» می‌نامیدند. زنی که به بیماری کشنده‌ای مبتلا بود، می‌خواست از شوهرش حمایت قانونی شود تا در صورت بیش از حد شدن درد و رنجش، همسرش او را به دیگنیتاس ببرد. بازیکن فوتبال جوانی باجلب رضایت والدینش برای رفتن به آنجا، دست به خودکشی زده بود. پای پلیس هم به ماجرا باز شده و قرار بود پارلمان اعیان انگلیس به این موضوع رسیدگی کند.

گزارش‌های اخبار را تماشا می‌کردم و به بحث و جدل حقوقی طرفداران زندگی گرفته تا فیلسوف‌های سرشناس اخلاق گوش می‌دادم، اما نتوانستم به نتیجه برسم که کدام یک درست می‌گوید. صحبت‌های همه آنها به شکل عجیبی نسبت به ویل بی‌ربط به نظر می‌رسیدند.

ما، در همین حین کم کم داشتیم بیرون رفتن‌ها و مسافت‌ها را افزایش می‌دادیم. مثلاً در راه رفتن به اجرای رقصندگان موریس، به تئاتر رفتیم (ویل در حالی که سعی می‌کرد به زنگوله و دستمال‌های آنها خیره بماند، صورتش قرمز شده بود)، یک شب به کنسرتی رفتیم که در فضای باز خانه باشکوهی در همان اطراف اجرا می‌شد (که بیشتر مورد علاقه ویل بود تا من)، و یکبار هم به سینما رفتیم که به دلیل تحقیقات ناکافی من به دیدن فیلمی در مورد دختری با بیماری لاعلاج ختم شد.

مَهیاس «تئو»
۱۳۹۸/۱۰/۱۷

آ دادا جونم براتون بِگد ؛ داستان اِز اونجایی شروع میشه کِ ؛ کلارک دُختِری ۲۶ ساله ی ما اِز کافه اخراج میشِد ! آ میره دنبالی کار ؛ اِز اون طرفَم ، ویل پِسری جذاب و مایه داری ما, توی ،

- بیشتر
مداد رنگی🖌
۱۳۹۹/۰۳/۲۳

کتاب عالیه اما ترجمه افتضاحه!!!!! can that thing get a puncture? nodding at his wheelchair. مترجم ورداشته اینجا رو گفته ویلچر رو تکون دادم. حتی منم میدونم nodding یعنی داره با سر به ویلچر اشاره میکنه. حالا فقط همین یه

- بیشتر
سیّد جواد
۱۳۹۷/۰۸/۰۲

***نظرم در رابطه با این کتاب فقط از منظر ادبی است*** شاید بتوان این کتاب را با اختلاف، بهترین کتاب نویسنده دانست ، داستان کشش خوبی دارد و هرچیزی که برای پرفروش شدن یک رمان نیاز هست در این کتاب موجوده

- بیشتر
"miss.maryam"
۱۳۹۹/۰۹/۱۰

عالی بود :)🌿❤

✿Farzaneh✿
۱۳۹۵/۱۲/۲۵

خیلی عالی بود. مدت ها بود که با خوندن کتابی گریه نکرده بودم ولی این کتاب با این که قبلا فیلمشو هم دیده بودم و آخرشو میدونستم ولی خیلی منو تحت تاثیر قرار داد.

بهار
۱۳۹۶/۰۵/۲۰

کتابو خوندم قلم نویسنده خوبه اما اگه خدا میخواست ویل بمیره خودش میکشتش پس نباید تو کار خدا دخالت کرد. خدا اگه درد میده صبر هم میده .غم و شادی همیشه باهمن .اگه سلامتی رفته لوییزا ی مهربان و وفادار

- بیشتر
sᴍMahdi ᴢ
۱۳۹۷/۱۱/۱۳

امتیاز: ۳.۵ (از اونجایی که آخر داستان قبلا واسم اسپویل شده بود متاسفانه نتونستم یه تجربه کامل از این کتاب داشته باشم) کلا من نسبت به آثاری که محبوبیت و معروفیت زیادی بین عموم پیدا میکنن یکم بدبین میشم و خوشحالم این

- بیشتر
یگانه
۱۳۹۷/۰۸/۱۱

فیلمش که خیلی خوب بود ❤ کتابشم عالیه🖒

Farnoosh
۱۳۹۶/۰۶/۱۶

داستان جذاب و پرکشش بود ولی تعریف هایی که از این کتاب شده بود سطح توقع رو بالا برده بود و اونطوری که فکر میکردم عاشقانه و پر سوز و گداز نبود. از واقع بین بودن نویسنده خوشم اومد که

- بیشتر
حمید رضا
۱۳۹۶/۰۳/۰۵

سلام بلاخره تمام شد، صفحات آخرش را مجبور شدم بروم در بالکن خانه بخوانم انگار دیوارهای اتاق مدام نزدیک و نزدیکتر میشدند. خواندن چنین ماجرایی دور از انتظارم بود. زلال بود گاهی بی پروا گاهی سخیف سه بار اشک درآور مطمین

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۰)
صورتی گرفته می‌گوید: «وقتی گوشیت همراهته همیشه حس می‌کنم یه شخص سومی هست که داره برای داشتن توجه‌ات باهام رقابت می‌کنه.»
amin
این کتاب ـ که در واقع به شکل عجیبی برایم قابل فهم بود ـ در مورد نوعی مبارزه دائمی برای بقاء بود. این کتاب ادعا می‌کرد که زن‌ها مردان خود را از روی عشق انتخاب نمی‌کنند، بلکه همیشه به سراغ قوی‌ترین مرد می‌روند تا بهترین فرصت را برای فرزندان خود ایجاد کنند و این از روی اختیار زن نیست بلکه غریزه‌ی ذاتی اوست.
morteza_ja97
«می دونی فقط به کسی می‌شه کمک کرد که ازت کمک بخواد»
Fāřñäż
همه گرم صحبت شدند، پدرم یکی دیگر از شیرین کاری‌هایم را تعریف کرد و به همراه مادر بلند بلند خندیدند. دیدن خنده آن‌ها برایم لذت بخش بود. در طول چند هفته گذشته پدرم خیلی شکسته شده بود و مادرم افسرده و پریشان به نظر می‌رسید و در عالم دیگری سیر می‌کرد، طوری که انگار زندگی واقعی‌اش در جای دیگری در جریان است. می‌خواستم طعم این لحظات را با تمام وجود مزه مزه کنم، لحظاتی که خانواده‌ام مشکلاتشان را برای لحظه‌ای فراموش کرده و به خنده و شوخی می‌گذراندند.
amin
ناگهان توجهش به صدای گوش خراش و خشن بوق ماشینی جلب می‌شود. سرش را بالا می‌گیرد و تاکسی سیاه را مقابل خود می‌بیند، راننده شیشه ماشین را پایین داده و در گوشه میدان دیدش چیزی را می‌بیند که به طور کامل قابل تشخیص نیست. چیزی که با سرعتی غیرقابل باور به طرف ویل در حرکت است. ویل رویش را به سمت آن چیز بر می‌گرداند و متوجه شود که در مسیرش قرار دارد. در می‌یابد که امکان ندارد بتواند خودش را به موقع کنار بکشد. از شدت غافلگیری گوشی بلک‌بری از دستش رها می‌شود و به زمین می‌افتد. صدای فریادی را می‌شنود، که احتمالاً صدای خودش است. آخرین چیزی که می بیند دستکش‌های چرم و چهره‌ای است زیر کلاه ایمنی. وحشتی که در چشمان موتورسوار موج می‌زند انعکاسی از احساس خود ویل است. انفجاری رخ می‌دهد، همه چیز درهم می‌شکند و بعد تاریکی محض حاکم می شود.
سلام
هی کلارک. یه چیز خوب بهم بگو. از پنجره به آسمان آبی و درخشان سوئیس نگاه کردم و برایش داستان دو نفر را تعریف کردم. دو نفر که نباید با یکدیگر آشنا می‌شدند، و اول که یکدیگر را دیدند زیاد از هم خوششان نیامد، اما چه کسی می‌دانست آن دو نفر تنها کسانی در دنیا بودند که می‌توانند یکدیگر را درک کنند. در مورد ماجراهایی که آن دو نفر با هم داشتند، جاهایی که رفته بودند و چیزهایی که دیده بودند که حتی فکرش را هم نمی‌کردند، به او گفتم.
sahar..
در خانواده ما هیچ حال و هوایی وجود نداشت که با یک فنجان چای بهتر نشود.
|قافیه باران|
عطر گل‌های نیلوفر را در نسیم شب استشمام می‌کردم، صدای به هم خوردن جام‌های شراب و عقب کشیده شدن صندلی‌ها، موسیقی، و انرژی رها شده طبیعت را از دور می‌شنیدم. دستم را به سمت دست ویل بردم و آن را گرفتم. برای‌لحظه‌ای فکر کردم، که احتمالاً هرگز به اندازه آن لحظه اتصالم به دنیا و یک شخص دیگر را حس نخواهم کرد. ویل سکوت را شکست. ـ کلارک زیاد هم بد نیست، نه؟ در مقابل طوفان، چهره او آرام و راحت بود. کمی سرش را برگرداند و به من لبخند زد. چیزی در چشمانش موج می‌زد، حسی پیروزمندانه. ـ نه، اصلاً بد نیست.
صیاد
یک عکس چیزی را ثابت نمی‌کرد. من و پاتریک هم عکسی داشتیم که در آن طوری به او نگاه می‌کردم که انگار مرا از ساختمان در حال سوختنی نجات داده است، اما در اصل به او گفته بودم که «بی شعورِعوضی» و او با یک «گورت روگم کن» صمیمی جوابم را داده بود.
Dayana
برخلاف نظر پدرم، تجربه به من ثابت کرده مشکلی وجود نداره که نشه با یه فنجون چای خوب و خوش عطر حلش کرد...
Fāřñäż

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۴۹۶ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۰۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۴۳۶-۶۹-۱
تعداد صفحات۴۹۶صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۰۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۴۳۶-۶۹-۱