هی کلارک. یه چیز خوب بهم بگو.
از پنجره به آسمان آبی و درخشان سوئیس نگاه کردم و برایش داستان دو نفر را تعریف کردم. دو نفر که نباید با یکدیگر آشنا میشدند، و اول که یکدیگر را دیدند زیاد از هم خوششان نیامد، اما چه کسی میدانست آن دو نفر تنها کسانی در دنیا بودند که میتوانند یکدیگر را درک کنند. در مورد ماجراهایی که آن دو نفر با هم داشتند، جاهایی که رفته بودند و چیزهایی که دیده بودند که حتی فکرش را هم نمیکردند، به او گفتم.