معرفی و دانلود کتاب چیزهایی مانند عشق + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب چیزهایی مانند عشق
off
٪۲۰
subscriptionAvailable

کتاب چیزهایی مانند عشق

نوع کتاب
۲.۸ امتیاز(از ۱۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
جولین بارنز، سهیل سمی
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب چیزهایی مانند عشق

کتاب چیزهایی مانند عشق نوشتهٔ جولین بارنز و ترجمهٔ سهیل سمی است و نشر ثالث آن را منتشر کرده است. جولیان بارنز که دو بار در فهرست نهایی جایزهٔ بوکر قرار گرفت و یک بار هم آن را برنده شده، با مهارت خود در شخصیت‌پردازی و واژه‌پردازی، در این داستان به عشق و ازدواج و حسرت و غم پرداخته است. پس از گذراندن یک دهه در آمریکا، استیوئرت به عنوان یک تاجر موفق به لندن باز می‌گردد و تصمیم می‌گیرد به دنبال همسر سابقش گیلیان بگردد. رابطهٔ آن‌ها سال‌ها قبل به خاطر آلیور به پایان رسیده بود.

درباره کتاب چیزهایی مانند عشق

در کتاب چیزهایی مانند عشق خواننده با سه شخصیت اصلی به نام‌های استیوئرت، آلیور و گیلیان همراه می‌شود که هرکدام داستان خودشان را تعریف می‌کنند تا کتابی از آنها نوشته بشود. آلیور و استیوئرت باهم رفیق‌های دیرینه بودند تا زمانی که آلیور عاشق همسر استیوئرت، گیلیان می‌شود و باهم ازدواج می‌کنند. داستان حول احساسات این سه نفر می‌چرخد؛ اینکه چطور رابطه‌شان به اینجا رسید و همچنین در این مسیر، صحبت‌های افراد مختلفی را می‌خوانیم که در زندگی این سه نفر نقش داشتند.

خواندن کتاب چیزهایی مانند عشق را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران رمان‌های عاشقانه پیشنهاد می‌کنیم.

درباره جولین بارنز

جولین بارنز در سال ۱۹۴۶ در انگلستان متولد شد. او پس از فارغ‌التحصیلی از کالج مگدالن آکسفورد به مدت سه سال، فرهنگ‌نویس واژه‌نامه انگلیسی آکسفورد بود و پس از آن برای نیو استیتسمن و آبزرور نقد می‌نوشت. بارنز چهار مرتبه برای کتاب‌های طوطی فلوبر (۱۹۸۴)، انگلستان، انگلستان (۱۹۹۸)، آرتور و جورج (۲۰۰۵) و درک یک پایان (۲۰۱۱)، نامزد دریافت جایزه بوکر شده است. گفتنی است کتاب درک یک پایان، بالاخره او را موفق به دریافت جایزه بوکرد کرد. چاشنی فلسفه را باید از جذابیت‌های داستان‌های بارنز دانست؛ درواقع او سعی می‌کند خواننده را درگیر داستان کند.

بخشی از کتاب چیزهایی مانند عشق

«استیوئرت: سلام!

ما قبلاً همدیگر را دیده‌ایم. استیوئرت. استیوئرت هیوز.

بله. مطمئنم. قطعاً. حدود ده سال پیش.

اشکالی ندارد. گاهی پیش می‌آید. لازم نیست وانمود کنید. اما مسئله این است که تو را به یاد دارم. تو را به یاد دارم امکان نداشت فراموشت کنم، داشت؟ حالا که فکرش را می‌کنم، کمی بیش‌تر از ده سال است.

بله. تغییر کرده‌ام. البته. پیش از همه این‌که موهایم یکدست سفید شده. دیگر حتی نمی‌توانم بگویم جوگندمی، می‌توانم؟

اوه، راستی، شما هم تغییر کرده‌اید. احتمالاً فکر می‌کنید هیچ تکان نخورده‌اید و عین همان وقت‌ها هستید. حرفم را باور کنید، نیستید.

آلیور: این چهچههٔ خوشایند از تخت کثافت بغلی، این صدای فین‌فین و پاکوبی از آخور پوشیده از بالشتک بغلی چیست؟ یعنی دوست عزیز و قدیمی من استیوئرت است؟ البته این‌که می‌گویم دوست قدیمی یعنی دوست سابق.

«تو را به یاد دارم.» کاملاً هماهنگ با روحیهٔ استیوئرت. چنان کهنه‌پَرَ... چنان قدیمی‌پسند که آوازهای اُمُلانهٔ دوران قبل از تولدش را دوست دارد. منظورم این است که کلید کردن روی موسیقی بازاری، که برای عطش شهوانی آدم آبِ روی آتش است، از رندی نیومن تا لوییجی نونو، یک چیز است؛ و کلید کردن روی آوازهای دسته‌جمعیِ ساحلی بر صندلی‌های آفتابگیر در میان نسل گذشته چیزی دیگر؛ این دیگر با روحیهٔ استیوئرت هماهنگی رقت‌انگیزی دارد، ندارد؟

این قیافهٔ گیج و مبهوت را به خودتان نگیرید. فرنک آیفیلد. «تو را به یاد دارم.» یا تو را به یاد دارررم، تحقق رؤیاهایم را از تو دارم. بله؟ ۱۹۶۲. آقای چهچهه‌زنِ استرالیایی با نیم‌پالتوی چرم میش. البته. دو صد البته. و این خواننده نمایشگر چه تناقض جامعه‌شناختی عمیقی بوده. البته قصد ندارم به پسرعموهای گندمگونمان در سواحل بوندای بی‌احترامی کنم. وسط این معرکهٔ جهانی کُرنش و تکریمِ مزورانه در برابر خرده‌فرهنگ‌ها لزومی ندارد بگویم که به‌خودی‌خود با هیچ خوانندهٔ استرالیایی‌ای مشکل ندارم. خود شما ممکن است یکی از همین خواننده‌ها باشید. اگر به شما سقلمه بزنم و ترغیبتان کنم، چهچهه نمی‌زنید؟ و البته در این صورت، صادقانه چشم در چشمتان می‌دوزم و بدون این‌که شما را دون‌تر از خودم ببینم، با شما دست می‌دهم. با آغوش باز شما را در حلقهٔ اخوت بشری می‌پذیرم. همراه آن کریکت‌باز سوییسی.

و اگر از خوش حادثه واقعاً کریکت‌بازی سوییسی، توپ‌پرتاب‌کنی چرخشی از اهالی برن اوبرلند هستید، بگذارید صاف و ساده بگویم: ۱۹۶۲ دقیقاً سال نخستین انقلاب بیتل‌ها با صفحه‌های چهل‌وپنج دور در دقیقه بود، و استیوئرت هنوز آواز فرنک آیفیلد را می‌خواند. پرونده را همین‌جا می‌بندم.

راستی من آلیور هستم. بله، می‌دانم که می‌دانید. فهمیدم که مرا به یاد آوردید.

گیلیان: گیلیان. ممکن است مرا به یاد داشته باشید، ممکن هم هست نداشته باشید. حالا مشکلی هست؟

چیزی که باید بدانید این است که استیوئرت می‌خواهد دوستش داشته باشید، نیاز دارد که دوستش داشته باشید، حال آن‌که آلیور حتی تصورش را هم نمی‌کند که دوستش نداشته باشید. ناباورانه نگاهم می‌کنید. اما حقیقت این است که در خلال سالیان شاهد بوده‌ام که چطور مردم با آلیور چپ می‌افتند و تقریباً همزمان مسحورش می‌شوند. به حتم استثناهایی هم بوده. با همهٔ این احوال، حواستان باشد.

و من؟ خب، من ترجیح می‌دهم دوستم داشته باشید نه برعکسش. اما این طبیعی است، نه؟ البته بستگی دارد به این‌که چه جور آدمی باشید.

استیوئرت: راستش اشارهٔ من اصلاً به آن آواز نبود.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب چیزهایی مانند عشق و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابچیزهایی مانند عشق
موضوعرمان، داستان خارجی
نویسندهجولین بارنز
مترجمسهیل سمی
انتشاراتنشر ثالث
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۴۰۱/۰۲/۱۱
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۳۶.۴۹ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۴۰۵۸۶۲۹
تعداد صفحه‌ها۲۸۳ صفحه
قیمت کتاب۱۲۸۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

کافه کتاب
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۳/۲۳

خب اول اینکه جولیان بارنز یکی از نویسندکان محبوب من است . کتاب در مورد عشق و تاثیرات آن در زندگی است . خیلی رمان نیست ولی خواندنش روان است . به نظر من کتابی هستش که باید چندین بار...بیشتر

۰
minjoon
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۰۹

اگر علاقه‌مند به آثار بارنز هستید این کار رو حتما بخوانید

۰
شنیا
مطمئن نیستم.
۱۴۰۳/۰۵/۱۱

به نظرم پایان جذابی نداشت. اروم و روان جلو میرفت و برای تنوع بد نبود اما من چیز خاصی ازش یاد نگرفتم و نتونست اونقدر ها هم من رو به خودش جلب کنه. به نظرم نخوندنش چیزی رو ازتون کم نمیکنه

۰

بریده‌هایی از کتاب

niloufar.dh
۱۷
نه، خیانت واقعی در میان دوستان رخ می‌دهد، بین کسانی که عاشقشان هستید. قرار است دوستی و عشق باعث شود رفتار مردم بهتر شود، نه؟ اما تجربهٔ من این نبوده. اعتمادْ پدرِ خیانت است. حتی می‌شود گفت اعتماد جاده‌صاف‌کنِ خیانت است.
niloufar.dh
۱۱
بعضی دیگر از آدم‌ها، از بخت خوش یا ناخوش، فقط می‌توانند در زندگی‌شان یک بار عاشق شوند. یک بار عشق می‌ورزند و هر چه بشود یا نشود، آن عشق دیگر دست از سرشان برنمی‌دارد. بعضی‌ها فقط و فقط از عهدهٔ یک بارش برمی‌آیند. به این نتیجه رسیده‌ام که من یکی از همین آدم‌های گروه دوم هستم.
..
۱
مسئله بیش‌تر این است که دیگر نمی‌خواهم که بخواهم. دیگر آرزو ندارم که آرزو داشته باشم
شراره
۱
«هر رابطه‌ای آبستن اشباح یا سایه‌های همهٔ روابط پیشین است. همهٔ کسانی که رهایشان کرده‌اید، انتخاب‌های فراموش‌شده، زندگی‌هایی که ممکن بود در پیش بگیرید، اما نگرفتید و نگرفته‌اید»
..
۰
ا پایه و مایهٔ ازدواج عشق است، حرفی که صد البته مزخرف است، چون عشق آکنده از هرج‌ومرج است و شور عشق و احساس به حتم فرو می‌نشیند و می‌میرد؛ و البته این احساس نباید شالوده‌ای عاقلانه برای ازدواج باشد
شراره
۰
اگر قرار است جلای وطن کنید، باید روحیه‌اش را داشته باشید، چون دور از وطن هر اشتباهی که پیش بیاید بسیار بزرگ‌تر جلوه می‌کند. هر چیزی که درست پیش برود، به شدت از خودتان خشنود می‌شوید. فکر می‌کنید تصمیم درستی گرفته‌اید که از همه‌چیز دل کنده‌اید... اما هر مشکلی که پیش بیاید ــ مرافعه، بی‌پولی، بیکاری، هر چه که باشد ــ احتمالاً در این شرایط دو برابر مایهٔ عذاب می‌شود.
شراره
۰
وقتی آدم‌ها کنار هم زندگی می‌کنند، بعضی از آن‌ها چیزی معادل سموم دفع آفات تولید می‌کنند که برای دیگران مضرند.
شراره
۰
آخرین بار چه موقع این جمله را به آلیور گفتم؟ یادم نیست. بعد از چند سال، بنا به عادت، ضمیر «من» را از جمله‌هایمان حذف کردیم. یکی از ما می‌گفت: «عاشقتم» و آن دیگری هم می‌گفت: «عاشقتم.» این مسئله هیچ جایش شوکه‌کننده نیست، هیچ‌چیز غیرعادی‌ای نیست، اما یک روز بی‌اختیار به این فکر افتادم که شاید معنایی داشته باشد. انگار آدم با حذف «من» دیگر مسئولیت احساسش را به عهده نمی‌گیرد. انگار احساس آدم خیلی کلی‌تر و تا حد زیادی عاری از تمرکز شده است.
شراره
۰
این‌که کسی شما را له‌ولورده کند، به این معنا نیست که شما دیگر درباره‌اش فکر نکنید. معمولاً درست عکس این اتفاق می‌افتد. طوری که ذهنتان دربارهٔ طرف درگیر نوعی وسواس می‌شود.
عطیه
۰
اشتباه برداشت نکنید. از آن دست زن‌ها نیستم که «دوست دارند تحت تسلط باشند». تصور این‌که مردی مثل توفان وارد زندگی‌ام شود و افسارم را به دست بگیرد و به همه‌چیزم سروسامان بدهد جزو خیالات جذابم نیست. خودم به زندگی‌ام سروسامان می‌دهم. و از کسی که برایم قلدری کند یا تمکین کردن در برابر چنین کسی خوشم نمی‌آید. دربارهٔ چیزی کاملاً متفاوت حرف می‌زنم، دربارهٔ لحظه‌ای که ناگهان کسی جلوی راهتان سبز می‌شود و بدون هیچ کلامی، به شما می‌گوید: «منم. تویی. فقط همین رو می‌شه گفت.» پنداری در مقابل چشمانتان ناگهان به حقیقتی بسیار وسیع و دامن‌گستر اشاره می‌شود، و کاری که باید انجام بدهید فقط همین است که جواب بدهید: «آره، به نظرم عین حقیقته.»