کتاب دست های کوچولو کف می زنند دن رودز + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب دست های کوچولو کف می زنند

کتاب دست های کوچولو کف می زنند

نویسنده:دن رودز
انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۴.۰از ۱۶ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب دست های کوچولو کف می زنند

کتاب دست های کوچولو کف می زنند نوشتهٔ دن رودز با ترجمهٔ احسان کرم‌ویسی در نشر چشمه منتشر شده است.

درباره کتاب دست های کوچولو کف می زنند

در کتاب دست های کوچولو کف می زنند شما با داستانی ترسناک و عجیب روبه‌رو می‌شوید. آغاز داستان روایت پیرمردی را می‌خوانید که بر روی تختش عنکبوت می‌خورد و هم‌زمان زنی در طبقهٔ پایین خودش را حلق‌آویز کرده است. این کتاب ترکیبی از سبک‌های گوتیک، وحشت، عاشقانه، کمدی سیاه، درام جنایی، رئالیسم جادویی و حتی فانتزی است.

 رمان محور موزه‌ای می‌چرخد در خیابانی باریک در شهری بی‌نام در آلمان؛ موزه‌ای که با هدف مبارزه با خودکشی انسان‌ها تأسیس شده است. مؤسس این موزه زنی وسواسی است. هدف او خیلی ساده است، این زن خوش‌قلب می‌خواهد از غم و رنج آدم‌ها بکاهد و به زندگی دلگرمشان کند، تا اگر کسی وسوسه شده بود خودکشی کند، با آمدن به موزه و دیدن آثار شگفت‌آورِ آنجا پشیمان و به راه راست هدایت شود. ولی همین مکانْ منزل شخصیت‌های خبیث و اسرارآمیز دیگری نیز هست. 

خواندن کتاب دست های کوچولو کف می زنند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به داستان وحشت پیشنهاد می‌کنیم. 

بخشی از کتاب دست های کوچولو کف می زنند

«چراغ‌های موزه خاموش‌اند، اما نباید تصور کرد که کسی داخلش نیست. پشت یکی از همان پنجره‌های کوچک پیرمردی با لباس‌خواب و شب‌کلاه خوابیده است. سپیدی جامه‌اش توی تاریکیِ اتاق تلألؤیی دارد و از حجم سیاهی می‌کاهد. پیرمرد ملافهٔ سفیدی روی خودش انداخته است و بی‌اعتنا به سروصدای خیابان پایین، روی تخت باریکی دراز کشیده. پوست صورتش، در تضاد با حجم سفید پارچه‌ای که بدنش را پوشانده، خاکستری کمرنگ است و چروک‌های مثلثی و مستطیلی و اشکال غریبی بر چهره‌اش نقش بسته‌اند. دهانش باز است و چشمانش بسته و صدای خُروپفش تمام اتاق را پُر کرده. این پیرمرد تنها ساکنِ موزه است، اما او امشب تنها نیست. بازدیدکنندگان بایستی ساعت پنج این مکان را ترک کنند، ولی یک نفر نرفته و زمانی که درهای موزه قفل‌وبست می‌شده، خودش را پشت یک قفسهٔ چوبی بزرگ پنهان کرده و به خودش جرئت داده تا کاری را انجام دهد که او و امثال او مدت‌هاست قصد اجرایش را داشته‌اند. این‌جا نه صدای ناله‌ای شنیده می‌شود و نه هق‌هق گریه‌ای. بازدیدکننده آرام است و سرانجام خودش را آماده کرده.

وقتی این ماجراها تمام شود و داستانش همه‌جا بپیچد، البته مثل همیشه همهٔ ماجرا فاش نمی‌شود، این واردشوندگانِ غیرقانونی را این‌گونه توصیف می‌کنند که آن‌ها همچون پروانه‌ای که جذب شمع می‌شود به سمت این موزه کشیده می‌شدند. زمانی که آمار قربانیان را می‌گیرند و شناسایی‌شان می‌کنند، مقاله‌ها نوشته می‌شود؛ برخی معتدل و ملایم، بعضی هم از خوشی خودشان را جِر می‌دهند. هیچ‌کدام‌شان اما به اهمیت نقش پیرمرد در این وقایع پی نمی‌برد یا درست درک نمی‌کند که زیر این سقف واقعاً چه اتفاقاتی افتاده. آن‌ها چیزی به‌جز مبهم‌ترین جنبهٔ زندگی این پروانه‌های فرضی بیان نمی‌کنند، چون کاری به باطن زندگی این افراد ندارند، چیزی که برای‌شان مهم است تحصیلات فرد است و سابقهٔ کاری و این‌که طرف از چه چیزی خوشش می‌آمده یا از چه چیزی بدش می‌آمده و از این‌جور خزعبلات. آن‌ها بدون آن‌که ذره‌ای از اندیشه‌ها و احساساتی که وجود فرد را ساخته بشناسند، تاریخچه‌ای مختصر از زندگی این افراد تهیه کرده و آن‌ها را همچون رزومه‌ای خشک یا یک آگهی همسریابی به جهانیان معرفی می‌کنند؛ یک آگهی تبلیغاتی از جان‌هایی تنها.

گزارشگران جاه‌طلب‌تر سعی خواهند کرد چیزی تفکربرانگیز بنویسند، اما هر چه تلاش می‌کنند، درمانده از حجم خالیِ روبه‌روی‌شان، خسته‌تر از قبل می‌شوند. آن‌ها موفق نمی‌شوند که از سطح داستان فراتر بروند. مصاحبه‌هاشان با متخصصان شناخته‌شده هم چیزی به نوشته‌های‌شان اضافه نمی‌کند. ارجاعات‌شان به اتللو و اوفلیا، هایمون و آنتیگونه و آثار امیل دورکیم و دیوید هیوم کار را بدتر می‌کند و فقط نشان‌شان می‌دهد که هنوز در حد همان میرزابنویس باقی مانده‌اند. اما این نویسندگان زرد هستند که شادتر از همه خواهند بود. آن‌ها درحالی‌که توضیحات مزخرف را یکی پس از دیگری کنار هم می‌چینند حقایق ماجرا را با روان‌شناسی آبکی، برداشت‌های سطحی و پست، و اراجیف بیهودهٔ اخلاقی، با کلماتی موزون در هم می‌آمیزند.

خیلی از مردم که نمی‌خواهند چیزی بیش‌تر از مسائل پیش‌پاافتاده بدانند فقط نیم‌نگاهی به مقالات این روزنامه‌ها می‌اندازند. با نگاه به عکس‌ها شروع می‌کنند، اما بیش از آن پیش نمی‌روند، که بخواهند تصور کنند چه اتفاقی در پسِ نگاه‌هایی افتاده که به ایشان زل می‌زنند، و گاهی اخم می‌کنند، اما معمولاً لبخند می‌زنند.»

نظرات کاربران

Ghazaleh
۱۴۰۳/۰۱/۱۷

اولش که اسم کتاب رو می‌بینید، فکر می‌کنید که با یک کتاب لطیف روبرو هستید، اما نه! از همون وقتی که مقدمه‌ کتاب رو می‌خونید متوجه می‌شید که این طور نیست. و توصیه شخصی خودم اینه که ترجیحا مقدمه این

- بیشتر
ملیکا سوری
۱۴۰۲/۰۴/۱۴

از زبان سوم شخصه و هر فصل به کرکترای مختلفی می‌پردازه: یه کارمند موزه، دکتر، یه عاشق و معشوق و... ژانرش کمدی‌سیاه، درام، عاشقانه‌ و فانتزیه لذا اشاره زدن به داستان، حتی اجمالی ساده نیست. مدل روایت جالبه ولی به‌نظرم

- بیشتر
Spr-1396
۱۴۰۱/۰۹/۲۴

از معدود رمان‌هایی که مجتبی شکوری در اینستاگرام خودشون به همه معرفی کردند تا بخونن. قدر این کتاب را بدونید، شاید عجیب‌ترین کتابی باشه که توی زندگیتون می‌خونید. حیفه و عجیبه که این کار دیده نشده. ترجمه عالی بود، ممنون

- بیشتر
دختر بارون
۱۴۰۲/۰۲/۱۷

تنها نکته مثبت کتاب، ایده عجیب و جدیدش بود و نه چیزی بیشتر! اتفاقات به شدت سطحی و حوصله سربر بود.

توفنده متیو
۱۴۰۴/۱۲/۱۷

این سه ستاره رو دست بالا به این کتاب دادم. مطمئن نیستم اگر ادمای زیادی ازش لذت ببرن ( مگر اینکه یکسری مشکل روانی توی ماجرا دخیل بشه. )... فضای کتاب سیاه و دارک بود. ماجرای آدمخواری و افسردگی و

- بیشتر
امیر شیرازی
۱۴۰۴/۰۵/۰۲

کتاب با محتوای زیبا و متفاوت روایت داستان با شگردی جذاب و کم نظیر قلم نویسنده عالی و مسلط ترجمه روان و خوب دست های کوچولو کف می زنند، به افتخار این رمان زیبا

کاربر 7911811
۱۴۰۳/۱۰/۰۴

شخصیت پردازی‌ها 👌🏼

بریده‌هایی از کتاب

«یا می‌شود یا نمی‌شود»؛ بخشی از جمله‌ای منسوب به سنکا، فیلسوف و نمایش‌نامه‌نویس رواقی، که کاملش چنین است: ‌«حتی در بختِ کم اندک‌امیدی هست. یا می‌شود یا نمی‌شود. در مسائل خیلی ریز نشو. همیشه امید به بهترین‌ها داشته باش.»
کاربر ۷۰۸۴۴۸۲
وقتش شده که بزرگ شود. شوهرش هم متوجه این تغییر نگرش می‌شود و راستش او هم بدش نمی‌آید. چون بالاخره ازدواج با یک پرتوِ آفتاب که همیشه نور مثبت از او می‌تابد قطعاً باید چیز خسته‌کننده‌ای باشد.
توفنده متیو
عمیقاً اعتقاد داشت که خودکشی از رگ گردن به انسان نزدیک‌تر است. معتقد بود که خیلی‌ها این اقبال را دارند که هرگز متوجه این توانایی‌شان نشوند، و شرایط و موقعیت‌شان آن‌ها را از زل زدن به تاریکی دور نگه می‌دارد. ولی هستند کسانی که از این نعمت برخوردار نیستند. هر وقت بازی کردن بچه‌ها را می‌دید، از این‌که هر کدام‌شان جرقه‌ای از این توانایی مهیب در وجودشان دارند، قلبش درد می‌گرفت. در ظاهرِ آن‌ها دنبال نشانه‌ای می‌گشت، ولی بچه‌ها مثل هر بچهٔ دیگری فقط بازی می‌کردند و می‌دویدند و داد می‌زدند و می‌پریدند و از این‌ور و آن‌ور بالا می‌رفتند و اصلاً روح‌شان هم خبر نداشت که چنین استعدادی برای ترس و نومیدی دارند.
توفنده متیو
بیش‌تر اهالی هاملن این قابلیت را دارند که قضیهٔ بچه‌های گمشده را جایی در پس‌زمینهٔ زندگی‌شان نگاه دارند، اما کسانی هم هستند که این کار برای‌شان غیرممکن است و اصلاً نمی‌توانند تصاویر آن بچه‌ها را از ذهن‌شان پاک کنند که اولش آن‌ها چه‌قدر شاد و خوشحال‌اند، با دست‌های کوچولو کف می‌زنند و با زبان‌های کوچک‌شان پچ‌پچ می‌کنند، و بعدش گیج و مبهوت از ترس خشک‌شان می‌زند و نمی‌فهمند قرار است چه بلایی سرشان بیاید. در این مواقع که ذهن خلاق اهالی هاملن به آن‌ها تلنگر می‌زند، هر کاری می‌کنند تا غم داستان و حس گناه خُردکننده‌ای را که القا می‌کند مهار و به چیزی مثبت تبدیل کنند.
توفنده متیو
داماد وقتی دستش را دور گردن عروس انداخت احساس کرد که انگار با مشت به شکمش کوبیده‌اند، و لبخند زد.
توفنده متیو
هر چند پسر از این‌که می‌دانست موجب رونق کسب‌وکار خانواده‌اش شده خوشحال بود، این‌که خودش را غرق کارش کرده بود تنها یک علت داشت، و آن این فکر بود که یک روز نانی از اجاقش بیرون بیاید، نانی که بر اثر سخت‌کوشی مستمر به کمال مطلوب رسیده باشد و مادر مادالنا آن را بخرد و به خانه ببرد و به دخترش بدهد و برسد به لبان نرم و دهان گرم و شکم مقدس دختری که او عاشقش بود.
توفنده متیو
«جای خالی تو همیشه تو زندگی من می‌مونه، ولی من همین جای خالی رو با هیچی عوض نمی‌کنم.»
توفنده متیو
«هر جای دنیا که بودی، اگه بوی نون به مشامت خورد، می‌شه فقط واسه یه لحظه هم که شده، به من فکر کنی؟ ازت نمی‌خوام که عاشقانه به‌م فکر کنی، ولی اگه بتونی با کمی محبت ازم یاد کنی برام کافیه… این کار رو واسه من می‌کنی، مادالنا؟»
توفنده متیو
زن از پی‌گیری و دلبستگی پیرمرد به ادامهٔ مطالعاتش سخت تحت‌تأثیر قرار گرفته بود؛ از این‌که می‌دید آدمی با این سن‌وسال همچنان پی‌گیر و دلبستهٔ مطالعاتش است واقعاً خوشش آمده بود، بی‌خبر از این‌که مطالعه برای پیرمرد تنها یک دلیل داشت، و آن هم این بود که او با خواندن آن‌ها به خواب می‌رفت. دوست داشت تا جایی که می‌تواند بخوابد، به عبارتی تمایل عجیبی داشت که بیدار نباشد، و هر چه مهارت زبانی در خلال این قرائت‌های کوتاهِ قبل از خوابش به دست آورده بود، صرفاً تصادفی بود و بس.
توفنده متیو
هر چند اصلاً طرف را نمی‌شناخت، می‌توانست خیال‌ها برایش ببافد، آن‌قدر که دیگر برای خودش نیز واقعی جلوه کنند.
توفنده متیو

حجم

۲۴۶٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۸۳ صفحه

حجم

۲۴۶٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۸۳ صفحه

قیمت:
۱۸۰,۰۰۰
تومان