عمیقاً اعتقاد داشت که خودکشی از رگ گردن به انسان نزدیکتر است. معتقد بود که خیلیها این اقبال را دارند که هرگز متوجه این تواناییشان نشوند، و شرایط و موقعیتشان آنها را از زل زدن به تاریکی دور نگه میدارد. ولی هستند کسانی که از این نعمت برخوردار نیستند. هر وقت بازی کردن بچهها را میدید، از اینکه هر کدامشان جرقهای از این توانایی مهیب در وجودشان دارند، قلبش درد میگرفت. در ظاهرِ آنها دنبال نشانهای میگشت، ولی بچهها مثل هر بچهٔ دیگری فقط بازی میکردند و میدویدند و داد میزدند و میپریدند و از اینور و آنور بالا میرفتند و اصلاً روحشان هم خبر نداشت که چنین استعدادی برای ترس و نومیدی دارند.