معرفی و دانلود کتاب ضحاک بنده ابلیس + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب ضحاک بنده ابلیسsubscriptionAvailable

کتاب ضحاک بنده ابلیس

قصه‌های شاهنامه (جلد اول)

نوع کتاب
۴.۴(از ۱۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
آتوسا صالحی
انتشارات: 
نشر افق

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب ضحاک بنده ابلیس

کتاب ضحاک بنده ابلیس نوشتهٔ آتوسا صالحی در نشر افق منتشر شده است. این کتاب یکی از آثار مجموعهٔ قصه‌های شاهنامه است.

درباره کتاب ضحاک بنده ابلیس

شاهنامه مهم‌ترین و ارزشمندترین حماسهٔ زبان فارسی است. کتاب ضحاک بنده ابلیس داستان مردی به نام ضحاک است که برای به قدرت رسیدن جنایت‌های بسیاری انجام می‌دهد. شیطان به شانه‌های او بوسه می‌زند و دو مار بزرگ از شانه‌هایش رشد می‌کنند. ضحاک یکی از مشهورترین شخصیت‌های شاهنامه است که کودکان و نوجوانان با خواندن این کتاب از سرنوشت او آگاه می‌شوند. 

خواندن کتاب ضحاک بنده ابلیس را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام کودکان ایران پیشنهاد می‌کنیم. 

درباره آتوسا صالحی

آتوسا صالحی متولد ۱۳۵۱ شاعر، نویسنده، مترجم و ویراستار کتاب‌های کودکان و نوجوانان است. صالحی از سال ۱۳۶۹ فعالیت حرفه‌ای خود را با مجله سروش نوجوان آغاز کرد و بعدها با نشریه‌هایی چون مجله همشهری، هفته‌نامه و روزنامه آفتابگردان، روزنامه شرق و ایران همکاری کرد. از آن سال تا امروز، او مسئولیت‌هایی چون مدیریت باشگاه کتاب افق، عضویت در شورای مباحث نظری و رمان نوجوان کانون پرورش فکری و دبیری مجموعه‌های رمان‌هایی که باید خواند (نشر پیدایش) و کارگروه بازآفرینی (انتشارات نردبان) را بر عهده داشته است. هم‌چنین، داوری جایزه‌هایی مانند پروین اعتصامی و کتاب سال وزارت ارشاد، جشنواره‌ی سپیدار، جشنواره‌ی کتاب برتر و ادبیات کودک شیراز و کتاب سال کانون پرورش فکری نیز از مسئولیت‌های او بوده‌است.

از آثار او می‌توان به کتاب‌های مجموعه‌ٔ ۱۲ جلدی بازآفرینی قصه‌های شاهنامه، مجموعه‌ٔ ۴ جلدی داستان‌های جیرک و جورک، ماشین قشنگ من کاهو، حتی یک دقیقه کافی است، کوچ روزبه و مجموعه‌ٔ ۴ جلدی ماجراهای نارگل اشاره کرد. 

بخشی از کتاب ضحاک بنده ابلیس

«اَرمایِل سرش را میان دست‌هایش پنهان می‌کند. می‌گوید: «شاید هم این‌بار نوبت من و تو باشد. کسی چه می‌داند؟ می‌ترسم کَرمایِل، می‌ترسم. از کجا که امشب مغز سرِ ما، خورش ماران ضحاک نباشد؟ آن‌ها روی دوش ضحاک، گرسنه، چشم‌انتظار دو بخت‌برگشتهٔ دیگرند.»

صدای پا نزدیک می‌شود. نفسم را در سینه زندانی می‌کنم. می‌خواهم زمان بایستد. می‌خواهم چرخ فلک نگردد. کاش خورشید بالا نمی‌آمد و آسمان تاریک می‌شد. شرم از این روزگار! از این زندگی که نیستی است. ما دیگر مرده‌ایم. که توان‌مان رفته و نگاه‌مان خشک است و دل‌مان پر از اندوه. صدایی از خانهٔ کناری می‌شنوم. همهمه‌ای است. زنی فریاد می‌کند: «به پای‌تان می‌افتم. دست‌تان را می‌بوسم. پسرانم... رهای‌شان کنید. یکی را برایم بگذارید...»

جوان‌ها را به زنجیر می‌کشند. آوای پا دور و دورتر می‌شود... نیرویی دوباره پیدا می‌کنم. می‌دوم و ارمایل را در آغوش می‌گیرم: «شاد باش. امروز هم گذشت. ما می‌توانیم، یک روز، یک روز دیگر هم...»

ارمایل از خشم می‌لرزد. دستم را کنار می‌زند. خون در چشم‌هایش دویده است. می‌غرّد: «باور نمی‌کنم کرمایل! تو بهتر از این بودی. روزگاری در تو جز نیکی نبود. آن‌ها همسایه‌مان بودند. چگونه می‌شود از مرگ‌شان شاد شد؟ تنها به این امید که ما هنوز زنده‌ایم؟»

چیزی نمی‌گویم. ارمایل نیشخند می‌زند: «از کجا که دیروز هم آن‌ها نگفته باشند، امروز هم گذشت؟» و خشمگین دور خود می‌چرخد: «باید چاره‌ای کرد. ضحاک تمام جوانان سرزمین ما را می‌کشد. سرزمین ما خواهد مرد و از ما هیچ نشانی به‌جا نخواهد ماند. باید چاره‌ای کرد.»

به زانو می‌افتم و دست‌هایش را در دست می‌گیرم. می‌گویم: «از خود شرمنده‌ام. ضحاک ما را هم به پستی می‌کشاند. اما چه می‌شود کرد؟ ما توان جنگیدن با او را نداریم. توانایی در دست‌های اوست. دیگر ‌هیچ‌کس از ترس نمی‌تواند از خانه‌اش بیرون بیاید و ضحاک -این بندهٔ ابلیس- هر روز دو جوان را برای مارهای گرسنهٔ دوشش گردن می‌زند. من از مرگ نمی‌ترسم ارمایل، ولی مرگ ما چه چیزی را چاره می‌کند؟»

ارمایل آشفته _ چون شیری زخمی - به این‌سو و آن‌سو می‌رود. برمی‌گردم تا آبی به رویم زنم. می‌خواهم پنهان شوم. از بس که اشک، چشم‌هایم را می‌سوزاند. از بس که ضحاک مرا _ که روزی دلاوری بودم _ خوار و کوچک کرده است. کاش زمین باز می‌شد و من _ این پسر بزدل خاک_ را در خود فرومی‌کشید. ارمایل دست روی شانه‌ام می‌گذارد. نگاهش که می‌کنم، چشم‌هایش می‌درخشند. می‌خندد آرام: «چاره‌ای پیدا کردم. ما می‌توانیم. باور کن. ما می‌توانیم!»»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب ضحاک بنده ابلیس و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:ضحاک بنده ابلیس
عنوان دیگر:قصه‌های شاهنامه (جلد اول)
موضوع:داستان کودک و نوجوانان
نویسنده:آتوسا صالحی
انتشارات:نشر افق
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۷۶/۰۶/۲۲
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۳۶.۳۲ مگابایت
شابک:۹۷۸۹۶۴۶۰۰۳۹۱۰
تعداد صفحه‌ها:۴۸ صفحه
قیمت کتاب:۳۷۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه قصه‌های شاهنامه

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

m.norouzzadeh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۸/۲۲

لطفا این مجموعه کتاب رو به بی‌نهایت اضافه کنید😥😥😥

۰
Zahra Zeyni
۱۴۰۵/۰۱/۰۱

لطفا جلد سوم این مجموعه رو به طاقچه اضافه کنید🙏 کل مجموعه هست به جز جلد سه

۰
دختر کتابدوست
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۰/۱۸

لطفا به بی نهایت اضافه کنید.

۰
محمدتقی ریاحی
مطمئن نیستم.
۱۴۰۵/۰۲/۰۲

به نام خداوند که خردمندان را دوست دارد سیزدهمین کتاب مطالعه شده در طاقچه :) موضوع و ایده‌ی داستان ، و قلم نویسنده خوب بود. این داستان بلند خیلی خوب توانسته است ماجرای ضحاک را بازنویسی کند. اما دو دلم که به...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

fuzzy
۷
من سخت‌ترین سختی‌ها را از این زندگی بیشتر دوست دارم. این سخت‌تر است. اینکه زشتی ضحاک را ببینیم و نتوانیم چیزی بگوییم. اینکه کسی نباشد که حرف‌مان را بفهمد. اینکه در گروهی باشیم که ضحاک را با همهٔ زشتی‌اش می‌ستایند. این‌ها دارد مرا از پای درمی‌آورد. دیگر نمی‌توانم ادامه دهم. می‌شنوی برادر؟
Elliny
۶
دست‌های پلید تو به خون هزاران جوان آغشته است و تو، گستاخ، با من از خدا می‌گویی؟ تو مگر از ایمان بویی هم برده‌ای، ای سنگدل؟»
fuzzy
۵
اکنون هر خشت از ستون‌های ضحاک را چون سر بریدهٔ جوانانی می‌بینم که روی هم چیده شده‌اند
محمدتقی ریاحی
۵
- سخت است. - با سختی بجنگ...
o_o
۴
می‌اندیشم: «پس ضحاک چنین خوار بود و ما او را چنان بزرگ می‌داشتیم؟»
nazanins.hn
۲
هر که از مادر زاده شد، دیر یا زود خواهد مرد. مرگ پایان کار همهٔ ماست و هیچ‌کس را از آن چاره نیست. پیش از تو جهان‌داران بسیاری بودند، پس از تو نیز. اگر کوهی از آهن باشی نیز روزگار تو را از پای در خواهد آورد.
fuzzy
۱
در خواب ناگهان سه جنگی به کاخم آمدند و آن که از همه به سال کمتر بود، در من بیاویخت و بر گردنم بند آویخت و مرا کشان‌کشان به سوی کوهی برد. در خواب گاه چهرهٔ گاوی را می‌دیدم، تاریک و روشن. می‌آمد و می‌رفت. گاوی بزرگ بود و چشم‌هایی درخشان داشت. پس بالای کوه بودم. نزدیک بود مرا از کوه پایین بیندازند. فریادی کشیدم و به ناگاه از خواب پریدم.
Zahra Zeyni
۱
به شهر می‌نگرم که آرام و خالی است. غبار سیاهیِ هزارسالهٔ ضحاک هنوز خانه‌های‌مان را پوشانده است. باید نام پلید ضحاک را از چهره‌اش، برای همیشه بشوییم. باید خانه‌تکانی کنیم.
nazanins.hn
۱
من از مرگ نمی‌ترسم ارمایل، ولی مرگ ما چه چیزی را چاره می‌کند؟»
کاربر ۷۹۲۷۱۲۶
۱
ما دیگر مرده‌ایم. که توان‌مان رفته و نگاه‌مان خشک است و دل‌مان پر از اندوه.