
بریدههایی از کتاب ضحاک بنده ابلیس
۴٫۴
(۱۶)
من سختترین سختیها را از این زندگی بیشتر دوست دارم. این سختتر است. اینکه زشتی ضحاک را ببینیم و نتوانیم چیزی بگوییم. اینکه کسی نباشد که حرفمان را بفهمد. اینکه در گروهی باشیم که ضحاک را با همهٔ زشتیاش میستایند. اینها دارد مرا از پای درمیآورد. دیگر نمیتوانم ادامه دهم. میشنوی برادر؟
fuzzy
دستهای پلید تو به خون هزاران جوان آغشته است و تو، گستاخ، با من از خدا میگویی؟ تو مگر از ایمان بویی هم بردهای، ای سنگدل؟»
Elliny
اکنون هر خشت از ستونهای ضحاک را چون سر بریدهٔ جوانانی میبینم که روی هم چیده شدهاند
fuzzy
- سخت است.
- با سختی بجنگ...
محمدتقی ریاحی
میاندیشم: «پس ضحاک چنین خوار بود و ما او را چنان بزرگ میداشتیم؟»
o_o
هر که از مادر زاده شد، دیر یا زود خواهد مرد. مرگ پایان کار همهٔ ماست و هیچکس را از آن چاره نیست. پیش از تو جهانداران بسیاری بودند، پس از تو نیز. اگر کوهی از آهن باشی نیز روزگار تو را از پای در خواهد آورد.
nazanins.hn
در خواب ناگهان سه جنگی به کاخم آمدند و آن که از همه به سال کمتر بود، در من بیاویخت و بر گردنم بند آویخت و مرا کشانکشان به سوی کوهی برد. در خواب گاه چهرهٔ گاوی را میدیدم، تاریک و روشن. میآمد و میرفت. گاوی بزرگ بود و چشمهایی درخشان داشت. پس بالای کوه بودم. نزدیک بود مرا از کوه پایین بیندازند. فریادی کشیدم و به ناگاه از خواب پریدم.
fuzzy
به شهر مینگرم که آرام و خالی است. غبار سیاهیِ هزارسالهٔ ضحاک هنوز خانههایمان را پوشانده است. باید نام پلید ضحاک را از چهرهاش، برای همیشه بشوییم. باید خانهتکانی کنیم.
Zahra Zeyni
من از مرگ نمیترسم ارمایل، ولی مرگ ما چه چیزی را چاره میکند؟»
nazanins.hn
ما دیگر مردهایم. که توانمان رفته و نگاهمان خشک است و دلمان پر از اندوه.
کاربر ۷۹۲۷۱۲۶
«ای بندگان دیو، از چه به این پستی و تباهی تن در دادهاید؟ این سزاوار شما نیست. از او نترسید. او بی شما هیچ ندارد. دل از او برگیرید و از سرانجام کارتان اندیشه کنید.»
Elliny
از بزرگان شنیدهام که دشمن را اگرچه کوچک، باید بزرگ پنداشت.
nazanins.hn
از چه به این پستی و تباهی تن در دادهاید؟ این سزاوار شما نیست. از او نترسید. او بی شما هیچ ندارد. دل از او برگیرید و از سرانجام کارتان اندیشه کنید.»
nazanins.hn
- سخت است.
- با سختی بجنگ... وگرنه، تنها خواهم رفت.
نه، نمیتوانم. نمیتوانم او را، تنها همراهم را رها کنم. باید با او بروم. چارهای نیست. با سختی میجنگم.
o_o
- تو همیشه شتاب میکنی و این به سودمان نیست.
- پشیمان میشوی، ارمایل!
o_o
حجم
۸۵۴٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۷۶
تعداد صفحهها
۴۸ صفحه
حجم
۸۵۴٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۷۶
تعداد صفحهها
۴۸ صفحه
قیمت:
۳۷,۰۰۰
تومان