با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب شوروی ضد شوروی اثر ولادیمیر واینوویچ

دانلود و خرید کتاب شوروی ضد شوروی

۳٫۴ از ۷ نظر
۳٫۴ از ۷ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب شوروی ضد شوروی  نوشته  ولادیمیر واینوویچ  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب شوروی ضد شوروی

کتاب شوروی ضد شوروی نوشته ولادیمیر واینوویچ با ترجمه بیژن اشتری در نشر ثالث به چاپ رسیده است. نویسنده این اثر که بخش زیادی از زندگی خود را صرف مبارزه با رژیم شوروی کرده است این کتاب را در تبعید  نوشته است.

درباره کتاب شوروی ضد شوروی

شوروی ضد شوروی مانند دیگر آثار واینوویچ طنز است اما نیش قلم در این کتاب متوجه کلیت نظام شوروی است. این اثر مجموعه‌ای است از داستان‌های کوتاه، مقالات و مطالبی که گاهی آمیزه‌ای از تخیلِ داستان‌نویسانه و واقعیت به شمار می‌رود. با این حال تقریباً بیشتر مطالبش برگرفته از زندگی خود نویسنده یا در مواردی، زندگی دوستان و آشنایانش، است.

بوروکرات‌های بی‌سواد حزبی، امنیه‌چی‌های خشن و نادان، نویسندگان مرعوب و مزدور و مردم عادی از جمله شخصیت‌های اصلی در کتاب واینوویچ هستند. او با قلم روان و سبک ساده و دلنشین خود، نقطه‌ضعف‌های رژیمی را آشکار می‌کند که ادعای نجات بشر و خلق جامعهٔ بی‌طبقه را دارد. 

عنوان کتاب نیز اشاره به این واقعیت است که نظام شوروی عملاً به آرمان‌های خودش __ که نویسنده از آن به عنوان «شوروی بودن» یا «سوویت بودن» نام می‌برد __ خیانت کرد. واینوویچ در این‌جا همهٔ وجوه جامعهٔ شوروی را برای ما آشکار می‌کند؛ از کمبود مواد غذایی تا بردگی ادبیات و هنر، از نجاری تا سیاست.

 خواندن کتاب شوروی علیه شوروی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 همه دوست‌داران طنز انقادی مخاطبان این کتاب‌اند.

 درباره ولادیمیر واینوویچ

ولادیمیر واینوویچ در بیست‌وششم سپتامبر ۱۹۳۲ در شهر دوشنبه، پایتخت تاجیکستان، متولد شد. پدرش روزنامه‌نگار بود و مادرش معلم ریاضیات. مادرش یهودی بود و پدرش روس صرب‌تبار.

 اولین بخش زندگی‌اش، مثل بیشتر هم‌نسلانش در شوروی، کاملاً معمولی بود. هنوز چهارده‌ساله نشده بود که پدر را به یک اتهام سیاسی پوچ دستگیر کردند. در حقش «رحم» کردند و در نتیجه «فقط» پنج سال از کل دوران محکومیتش را سپری کرد. او این پنج سال را در اردوگاه کار اجباری گذراند. اما پس از ازادی‌اش دست ویلادیمیر را گرفت و به اوکراین پیش خواهرش برد.

 دوران آموزش ابتدایی او مثل همه کودکان با کودکستان، اشعاری دربارهٔ لنین، ترانه‌هایی دربارهٔ استالین، کلاس اول، جنگ جهانی، دو بار تخلیهٔ شهرها به دلیل حملهٔ آلمانی‌ها، گرسنگی در دورهٔ جنگ و زندگی نیمه‌گرسنه در دورهٔ پس از آن گذشت. پدرو مادرش قادر به تامین نیازی اساسی او نبودند بنابراین از یازده سالگی کار کرد. کار در کالخوز ( مزرعهٔ اشتراکی در شوروی را «کالخوز» می‌نامیدند. در این نوع مزارع، مالکیت زمین از آن دولت بود) و کارخانهٔ راه‌آهن تا عملگی و بنایی. برای دورهٔ کوتاهی، در یک دهکده، مربی کمیتهٔ اجرایی منطقه بود و چند صباحی هم در رادیو ویراستاری کرد. چهار سال هم پس از ان در ارتش خدمت کرد. 

از آنجایی که پدر و مادر ویلادیمیر کتاب‌خوان و اهل مطالعه بودند او نیز به آنها پیوست و علاقه‌مند به خواندن شد. از زمانی که در ارتش بود شروع به نوشتن شعر کرد و بلافصله چاپشان کرد.در ۱۹۶۰ همکاری با آهنگسازان مختلف را آغاز کرد و حدود پنجاه ترانه برایشان نوشت. در همان سال اولین داستانش را نوشت که دربارهٔ زندگی روستایی بود. منتقدان شوروی استقبال خوبی از قصه‌اش کردندو ورودش را به عرصه ادبیات تبریک گفتند اما منتقدان به اصطلاح «گوش به زنگی» هم بودند که بلافاصله تشخیص دادند نویسندهٔ دردسرساز تازه‌ای پا به عرصهٔ وجود نهاده است.

 یکی از آن‌ها در مقاله‌اش زیر عنوان «حقیقت زمانه و عینی‌گرایی قلابی» نوشت: «واینوویچ کلاً برای ترسیم زندگی «به آن صورتی که هست» از رویکرد شاعرانه‌ای بهره جسته که برای ما بیگانه است، اما او به آن همواره وفادار است.» اما او باز هم کوشید زندگی را به صورتی که هست تصویر کند و بازهم درد سر ساز شد اما فشار واقعی روی او از سال ۱۹۶۸ آغاز شد. او در این سال، نامه‌هایی را در دفاع از یولی دنیل، آندری سینیایفسکی و چند نویسندهٔ دیگر امضا کرده بود که اصلاً به مذاق حکومت شوروی خوش نیامده بود.

فشار موقعی شدت گرفت که مقامات حکومتی پی بردند بخش‌های آغازین رمان تازه‌اش زندگی و ماجراهای فوق‌العادهٔ سرجوخه ایوان چونکین، در خارج چاپ شده است. او فشارها را تحمل کرد اما بزودی دریافت که جایگاهش را به عنوان نویسنده رسمی تنها با زیر پا گذاشتن اصولش می‌تواند حفظ کند اما واینوویچ اصولش را زیر پا نگذاشت و بازهم فعالیت‌هایی علیه استبداد شوروی انجام داد تا بلاخره از اتحادیه نویسندگان اخراج شد.

 از این به بعد هفت سال زیر نظر پلیس مخفی شوروی زندگی کرد و تمام این هفت سال را آزار کشید اما به نوشتن ادامه داد. او کتاب‌هایش را به غرب می‌فرستاد و در انتقاد از مقامات نامه‌های سرگشاده می‌نوشت تا این که از او خواستند یا از کشور خارج شود یا به زندان برود و او راه اول را برگزید و در بیست و یکم دسامبر ۱۹۸۰ مهاجرت کرد و شش ماه بعد از تابعیت شوروی محروم شد.

ده سال بعد گورباچف شهروندی شوروی را به او برگرداند و او به مسکو بازگشت اما تا آخر عمر از منتقدان جدی حکومت باقی ماند. ولادیمیر واینوویچ در ۲۷ ژوئیه سال ۲۰۱۸بر اثر حمله قلبی در ۸۵ سالگی در مسکو درگذشت.

 بخشی از کتاب شوروی ضد شوروی

اجازه دهید دربارهٔ پاسپورت‌های شوروی حرف بزنیم. به این چند سطر شعر مایاکوفسکی توجه کنید:

از جیب شلوار پاچه‌گشادم بیرون می‌کشم

بارنامهٔ محمولهٔ ارزشمندم را

بخوانید آن را و به من غبطه بخورید.

من تبعهٔ اتحاد شوروی هستم!

شکی نیست که شعر زیبایی است. محتوای محکم و قدرتمندی دارد. اما آن‌جا که صحبت از غبطه خوردن می‌کند، به نظرم شاید اغراق‌آمیز باشد.

یادم هست یک زمانی من و همسرم با ماشینِ شخصی‌مان در کشور سفر می‌کردیم. ماشینمان زاپوروژتس بود؛ نه از آن مدل‌های کوچک گوژپشتی که مردم درباره‌اش می‌گفتند اگر سگ ببیند، مثل گربه از درخت بالا می‌رود، بلکه یک زاپوروژتسِ ، با طراحی مدرن‌تر. طبیعتاً خوش‌ظاهرتر از مدل‌های قدیمی بود، اما به همان اندازه هم بدقلق و پر زحمت. یک دفعه می‌دیدی که در بدترین جای ممکن خاموش می‌کند: مثلاً موقع عبور از خط‌آهن یا موقع عبور از جاده‌های باریک. با این حال، ما با همین ماشین به همهٔ جمهوری‌های بالتیک سفر کردیم.

من و زنم در راهِ برگشت به خانه بودیم که تصمیم گرفتیم در شهر مینسک [در روسیه سفید] توقف و استراحتی بکنم. سعی کردیم در یکی از هتل‌های اصلی شهر اتاقی بگیریم و در این‌جا بود که بلافاصله آن شعر معروف مایاکوفسکی به یادم آمد.

آدم دنیاندیده‌ای داخل صف، جلوی من، ایستاده بود. کارمند هتل به او گفت: «اتاق خالی نداریم. ما منتظر مهمانانی از آلمان غربی‌ایم.» آدم دنیاندیده پس از این‌که اصرارها و سماجت‌هایش بی‌فایده از کار درآمد، رو به من کرد و زیر لبی گفت: «من طی دورهٔ جنگ این‌جا، در مینسک بودم. آن موقع هم روی درِ همین هتل تابلویی نصب کرده بودند که روی آن نوشته شده بود: فقط مخصوص آلمانی‌ها. از قرار معلوم، حالا هم دوباره فقط مخصوص آلمانی‌هاست. بگو ببینم مگر ما در جنگ [علیه آلمان] پیروز نشدیم؟»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱)
𝓓𝓻. 𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻
۱۴۰۰/۱۰/۰۴

این کتاب، اثری تاریخی است که در آن خاطرات سیاسی با رویکردی طنزمانند روایت می‌شود. در واقع این کتاب با ارائه تصویری داستانی و غیر داستانی از زندگی در کشور شوروی، مجموعه‌ای از پوچی‌های این سیستم را در زندگی روزمره

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۹)
به قول نیکالای اوشاکوف: به خودم آموختم واژه‌هایم را پنهان کنم تا از گزند دیگران در امان باشد. هر چه سکوت طولانی‌تر، کلام مبهوت‌کننده‌تر.
من این‌جا می‌نشینم و به این صنوبرها خیره می‌شوم و می‌نویسم. اگر خسته بشوم، می‌توانم بلیطی بخرم و به هر کجا دلم خواست، سفر کنم؛ به ایالات متحد آمریکا، به ایتالیا، به اسپانیا و به هر کشوری که انتخاب کرده باشم، البته بجز یک کشور! این کشور هم به رغم همه‌چیز، برایم هنوز از مجموع مابقی کشورهای دیگر عزیزتر است. مهم نیست که زندگی در آن‌جا چقدر فقیرانه و مفلوکانه است. مهم نیست که آن‌جا سوسیس، لامپ و مواد شوینده به اندازهٔ کافی ندارد. اما آن‌جا یک چیزی را ندارد که مهم است: آزادی. و این آزادی نه یک نیاز ذهنی، بلکه یک نیاز حیاتی برای هر فردی است که بر خویشتن خویش به عنوان یک فرد مستقل وقوف دارد.
حتی یک صفحه هم در این کتاب نمی‌توانید پیدا کنید که قادر به عبور از سد سانسور بوده باشد، زیرا حقیقت در تک تک صفحاتش جاری و ساری است.
این درس‌هایی که پروپاگاندای شوروی برای نهادینه کردن نفرت می‌دهد، چندان موفقیت‌آمیز نیست، اما طی سال‌ها و دهه‌های گذشته، به قدری تکرار شده که تأثیر خود را به جا گذاشته است
پس من حالا که در غربتم، چه چیزی را ندارم؟ آیا زبان مادری‌ام، زبان روس، را از دست داده‌ام؟ خوشبختانه هنوز برخی وجوه دوست‌داشتنی این زبان را از یاد نبرده‌ام و اصلاً هم دلتنگ آن زبان زمختی نیستم که رهبران شوروی از آن برای بیان خویش استفاده می‌کنند و بازجویان پلیس مخفی از آن برای نوشتن گزارش‌های جلسات بازجویی‌شان. پس چه چیز دیگری را از دست داده‌ام؟ نکند دلتنگ آن صنوبرهای زیبای روسی‌ام؟ اما تا جایی که می‌دانم، صنوبرها هیچ ملیت خاصی ندارند. من در ایالات متحد آمریکا، سوئیس و فرانسه صنوبرهای زیادی دیده‌ام. در همین دهکدهٔ آلمانی که زندگی می‌کنم، در نزدیکی مونیخ، در جلوی پنجرهٔ خانه‌ام سه صنوبر باشکوه وجود دارد. این صنوبرها دقیقاً مشابه همان صنوبرهایی‌اند که من در روستای «ورتوشینو» در نزدیکی مسکو، هر روز می‌دیدمشان.
موقعی که شما همهٔ این چیزها را می‌شنوید، حس نوستالژی‌تان برطرف می‌شود. فقط افسوس می‌خوری برای مردم کشورت. فقط بر شدت خشمت از رژیم اضافه می‌شود.
یک عمر دروغگویی بی‌وقفه و پایمال کردن مستمرِ اخلاقیات تأثیر عجیب و مبهوت‌کننده‌ای به جا گذاشته است: مردم شوروی عمیقاً علاقه‌مند به هر آن چیزی‌اند که پروپاگاندا آن را باطل و نجس اعلام کرده است؛
البته همهٔ ما (اکثریت ما) در معرض فرایند نامرئی خاصی قرار داشتیم. آن‌ها ایدئولوژی‌شان را از همان روزی که به دنیا آمدیم، در کله‌هایمان فرو کردند. برخی از ما صادقانه و خالصانه به این ایدئولوژی باور داشتیم. برخی دیگر از ما با آمیزه‌ای از اعتقاد و تردید به ایدئولوژی نزدیک شدیم؛ درست عین کسانی که به مذهب تقرب می‌یابند: اگر این همه آدم‌های فهمیده معتقدند که مارکسیسم خطاناپذیر است، پس شاید واقعاً چنین باشد؛ لابد آن‌ها بهتر از ما می‌دانند.
خیلی از این آدم‌ها کمونیست‌های سابقند. این‌ها از یک افراط به افرط دیگر در غلتیده‌اند.
چسبیدن به عقایدی که برخلاف تجربیات انسان از زندگی است یا برخلاف تجربیات تاریخی است، عملی احمقانه و بعضی وقت‌ها جنایتکارانه به شمار می‌رود.

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۹۷ صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۸,۵۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۶/۲۸
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۰۵۵۷۶-۵
تعداد صفحات۳۹۷صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۸,۵۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۶/۲۸
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۰۵۵۷۶-۵