کتاب بار باران سعید تشکری + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب بار باران

کتاب بار باران

معرفی کتاب بار باران

کتاب بار باران داستانی عمیق از زندگی گوهرشاد بیگم، عروس تیمور است و ماجرای سفر او به سرزمینی که تیمور برایشان به یادگار گذاشته است. این داستان را سعید تشکری نوشته و انتشارات کتاب نیستان به چاپ رسانده است. 

درباره کتاب بار باران

بار باران داستانی از زندگی گوهرشاد بیگم عروس تیموری است. او و شاهرخ، پس از اینکه تیمور از دنیا رفت، به سوی هرات سفر می‌کنند تا سرزمینی را که او برایشان به یادگار گذاشته است و تیمور نام دارد، پادشاهی کنند. تیمور که در راه چین و ماچین بود، مشغول فتح و جهانگشایی بود اما پنداری در سر داشت و آن این بود که مسلمانان بسیاری را کشته است و از همین رو، خدای مسلمانان با او قهر کرده است. تصمیمش این بود که کشتاری تازه از کفار ترتیب دهد و به این ترتیب، بازگشت خود را به سوی خداوند اعلام کند اما مرگش، فرصت را از او گرفت....

حال این پادشاهی به نام شاهرخ و گوهرشاد است. آنان در طوس به مادر گوهرشاد می‌رسند که بیمار است و خبری می‌شنوند. سلطانی به نام رضا (ع) شفای عرب و عجم، ترک و تاتار را با بهای شکستن دل می دهد. گوهرشاد با شنیدن این خبر با خود عهد می‌کند اگر مادرش شفا گرفت، خانه‌ای در کنار بارگاه سلطانی رضا بسازد....

کتاب بار باران را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

بار باران را به تمام علاقه‌مندان به داستان‌هایی با درونمایه مذهبی و تاریخی پیشنهاد می‌کنیم. 

درباره سعید تشکری

سعید تشکری، نویسنده، کارگردان و رمان‌نویس ایرانی، متولد سال ۱۳۴۲ است. او فارغ‌التحصیل ادبیات نمایشی است و فعالیت‌های بسیاری هم در همین زمینه دارد از جمله: عضویت در کانون ملی منتقدان تئاتر، عضویت بین‌المللی کانون جهانی تئاتر، تدریس ادبیات نمایشی و داستان نویسی و رمان‌نویس و همچنین چاپ مقالات در مطبوعات در حوزه‌ ادبیات و هنر.

سعید تشکری همچنین به ساخت فیلم و نگارش سریال‌های تلویزیونی، نگارش نمایشنامه‌های رادیویی در اداره کل نمایش رادیو از فعالیت‌های دیگر او در زمینه ادبیات و تئاتر و سینما مشغول است. از میان کتاب‌های او می‌توان به سینما مایاک، هرایی، سبز - آبی، آرتیست، اوسنه گوهرشاد، پاریس پاریس، ما سه تن بودیم، چنانکه! و رژیسور اشاره کرد. 

بخشی از کتاب بار باران

- تکه زمینِ خُرد و کوچکم را، نمی‌فروشم!

پیرزن این را گفت و رفت.

هر چه پریزاد ـ ندیمهٔ خاصِ گوهرشادـ او را صدا کرد و دنبالش رفت، حرفِ پیرزنِ سنابادی، همان بود که بود. نفرین‌نامه خواند. رو به سرای صاحبِ خانهٔ بانوی سلطان شاهرخ شاه، گفت:

- رَدَم کن بروم. تو کنیز گوهرشاد سلطانی. خود او هم باشی، حرفِ من یکی است. آبادسرایم را نمی‌فروشم. برای من، همین تکه زمین، همهٔ آبادانی‌ام است. اوسنه‌ها بر سَر دارید.

پریزاد، حریف زبان و سخنان پیرزن نشد.

پیرزن که رفت، پریزاد به حرم بازگشت تا بانویش، گوهرشاد را بیابد. رفت و گشت و یافت.

او را میان زایران جویید.

گوهرشاد، کاری دیگر به سر نداشت. وقتی از هرات به سناباد می‌آمد، گوهرشاد یکسره، خانه‌اش، خانهٔ سلطان شهیدِ طوس بود.

خیره به مردمان می‌شد و می‌خواند.

خیره به شبستان‌ها می‌شد و می‌گفت.

اما، پریزاد بی‌حوصله می‌شد. اما گوهرشاد دلی در بیرون نداشت.

این برای پریزاد رازی شگفت و تازه بود.

او ندیمهٔ مخصوص بانویش بود، اما بانویش به او، نیازی نداشت. گوهرشاد حالا بعد از مدت‌ها، به پریزاد کاری سپرده بود.

- رضایتش را بگیر پریزاد. مِنَتش را بکش؛ هر طور که می‌توانی. زمینش را برای ساختن مسجد می‌خواهم. هیچ تکه زمینی را، بی‌رضایت صاحبش خراب نمی‌کنم؛ تا به نامِ مسجدِ خدا، آباد شود. این خواستِ قوام‌الدین شیرازی، معمارِ مسجد است.

- بلاگردانتان. فرمانِ شما برای من، بیشتر از فرمان قوام‌الدین شیرازی، جای اطاعت دارد.

- لازم باشد، خودم به او التماس می‌کنم.

- نمی‌خواهم شما به پیرزن سنابادی التماس کنید!

- پریزاد، نمی‌دانی! التماس برای ساختن خانهٔ او، از هر شادمانی‌ای، خواستنی‌تر است.

- من نمی‌گذارم شما التماس کنید. شأنِ شما بالاتر است.

پریزاد می‌گفت.

اما گوهرشاد نمی‌شنید.

سخن را گفته بود و حالا پریزاد، باز هم دست خالی برگشته بود.

پیرزن یکدنده و لجوج بود؛ یا می‌خواست سکهٔ بیشتر بستاند؟ زمینِ او، حالا درست، وسطِ زمینی افتاده بود، که گوهرشاد تکه‌تکه‌اش را خریده بود.

حالا وقت آن بود که زمین پیرزن را هم بخرد.

و او نمی‌فروخت.

دوباره نزد پیرزن برگشت و دَرِ کلبه‌اش را زد.

دوباره همان پاسخ را پریزاد از او شنید:

- نمی‌فروشم. حالی‌تان نمی‌شود؟ زورت به من پیرزن رسیده، زن مغول؟! شما که برای‌تان آسان است. قراولان شاهی‌تان بیایند و خانه‌ام را، بر سَرم خراب کنند.

پریزاد گفت:

- این‌ها مردمانی دیگرند.

- اگر مردمانی دیگرند، آسوده‌ام بگذارید. باید، حلال و حرام سرشان شود. اسمِ امروزش مسجد است. فردا که قصر شد، درش را به خانهٔ آقای ما باز می‌کنند. از مغولان هر چه بگویی بر می‌آید.

- مادرِ من، این چه سُخنی است!؟

- من مادرِ توی مغولم؟! خاک بر سرم اگر یک سنابادی، مغولی چون تو بزاید.

نظرات کاربران

فاطمه
۱۴۰۱/۱۰/۰۴

این کتاب به نوعی انگار بریده ای از کتاب غریب قریب نوشته ی همین نویسنده بود با این تفاوت که داستان انگیزه ساخت مسجد توسط گوهرشاد خانم در اون کتاب به نوعی دیگه روایت شده بود کاش در متن اشاره ای به

- بیشتر
کاربر ۹۸۶۳۷۱
۱۴۰۱/۰۹/۲۶

بسیار زیبا نوشته بودند در یک کلام عالی بود خداوند او را را با امام رضا محشور کند

کاربر ۶۶۰۶۶۹۰
۱۴۰۲/۰۴/۱۴

کتاب جالبی بود توصیه میکنم بخونید

m
۱۴۰۱/۰۵/۱۲

متن روان زیبا و جذاب

بریده‌هایی از کتاب

- گوهرشاد! تو می‌دانی که من جز نَسَبِ پسر تیمور، چیزی از او به ارث نبرده‌ام. - چرا! شاهی‌ات را او برایت به ارث گذاشته است. - از این‌که ادامهٔ او و فرزند او هستم، گناه است؟ - اگر ادامهٔ او هستی، او را... او را همین جا قطع کن. درختی تازه بکار؛ میوه‌ای تازه. هسته‌ای دیگر در خاک بنشان. به هر جا می‌رویم... حکومت تیمور را بمیران؛ بخشکان؛ و حکومتی تازه با نام خودت سبز کن. آن‌قدر که سبز بماند؛ ریشه و میوه بدهد. هر چه او خون کرده است، تو صلح بجوی. هر چه او خراب کرده، ویران کرده، تو آبادان کن و بساز. صدای گوهرشاد... صدای خوشِ فرداها بود. صدای خوشِ چگور بود که برای شاهرخِ رنگ و آهنگی تازه بود. صدای غُرشِ ابری بود که در بهاری نو می‌غُرید؛ می‌بارید؛ می‌نالید؛ نو بود؛ آن‌چنان که شاهرخ در آن شب، مثل هر بار در خیمهٔ خود، با عشق، به گوهرشاد بیگُمِ خود نگاه کرد.
Fatemeh Akbarnejad24
مردان و زنان شادمان بودند. کسی نابَلدِ این خانه نبود. همه راهِ خانه را، خوب بلد بودند. می‌ایستادند. سلام می‌گفتند. یکی به سجده می‌رفت. یکی تا کمر خم می‌شد. یکی با نَمی اشک. یکی با خنده‌ای سرشار، سلام می‌گفت. سلام... سلام... هزار بار سلام، سلطان! گوهرشاد به این مردمان می‌نگریست. شاهرخ در این هیاهو، شاهی‌اش را گُم می‌کرد و پیدا می‌کرد
Fatemeh Akbarnejad24
همیشه وقتی شاهرخ قرآن را می‌خواند، و به این آیه که می‌رسید، می‌ترسید. هر آدمی، سنگی است بر گورِ پدرِ خویش!
محسن غلامعلیان دهاقانی
اول‌بار مردی زایر، تو را به خاطرِ من سپرد. او کنارِ درِ مسجدی که یادگار توست، ایستاد. طلبکار نبود؛ حاجتمند بود. باورمند گفت: «آقاجان یا کارم را، راه می‌اندازی و یا دیگر به خانه‌ات، حَرَمت نمی‌آیم. از این زنِ مغول که بَدتر نیستم. صدایش کردی. او هم جواب داد. ساختی‌اش، تا او مسجدی برای زائرانت بسازد. تو خواستی که او ساخت.» مرد حاجتش را گفت و رفت. و من با نامِ تو، بانو گوهرشاد آغا آشنا شدم.
Fatemeh Akbarnejad24
- من؟ می‌خواهم... گوهرشاد ناگهان فرمان داد: - من به دیدارِ صاحبِ طوس می‌روم. و رفت! سواران، مبهوت، بر ردِّ راهِ رفتهٔ اسبِ گوهرشاد نگاه کردند. در دشت طوس، گوهرشاد و اسبش چون آهویی می‌رمیدند و می‌رفتند. اسبی و سواری دیده نمی‌شد. فقط خاک مانده در هوا، چشمان شاهرخ شاه را پُر کرد.
Fatemeh Akbarnejad24
گوهرشاد، مغموم شویش را نگاه کرد. شاهرخ از چه در هراس بود؟ این سردار و شاه مغول، آیا پوست نو خواهد کرد؟ یعنی می‌شد آن‌قدر که او را می‌خواهد، شاهی‌اش را نخواهد؟ می‌شد، آن‌قدر که شاهی‌اش را می‌خواهد، طوس و صاحبش را بخواهد و بخواند؟ چه‌قدر گوش‌های گوهرشاد، از نامِ صاحب طوس پُر بود! رؤیا و شفا! او را چنین کرده بود. با من چه کردی سلطان؟ چه کردی صاحبِ باران... باران بود که بارید. باد بود که وزید. طوفان بود که آمد. موج بود که به دریا انداختی. آتش به کومه‌ام انداختی. و گریست.
Fatemeh Akbarnejad24
این جا سناباد توست و نه تکه‌ای از خاورانِ ما. در سرزمینی هستیم که به باورِ این مردمان، که خورشیدش، جز با نامِ تو طلوع و غروب نمی‌کند. راهی دراز آمده‌ام تا تو را بخوانم و تو به اشارتی، ناخوشی مادرم را، به شفا، بشارت دادی. اشارتی که به شفای مادرم آمد. و من، گوهرشاد بیگم... خاتون همهٔ سَرای سلطان شاهرخ، می‌خواهم جز به نام او خوانده شوم؛ به نام مبارک تو. می‌خواهم زیبایی آن بشارت را، خجستگی‌اش را، سعادتش را، محبتت را، بزرگی‌ات را، حرف‌هایم را، حرف‌هایت را، پرسش‌هایم را، پاسخ‌هایت را، محبت‌هایت را، شُکرم را، لحظه لحظه، در سناباد بیابم.
Fatemeh Akbarnejad24
- خانه‌ای می‌سازم تا کنارِ خانهٔ او باشد. مسجدی می‌سازم، تا هر که به سوی او می‌آید، بداند روزگاری کنیزی، از کنیزان او بوده‌ام و مانده‌ام. شب بر طوس، ستاره‌باران بود. هوای عید، همه جا را سرشار کرده بود. هوای ولادت، بوی سعادت و رحمت و مِهر می‌آمد. بُغضِ گوهرشاد، هزار بار شکست. به قدرِ هفت دریا، شادی داشت و به قدر هفت صحرا، تشنگی.
Fatemeh Akbarnejad24
گوهرشاد در جنونی مِهرآسای، به تاراج و غارتِ دیروزهای خویش دست زده بود. خانه‌ای، جز خانهٔ یار نمی‌جست. لانه‌ای جز گُلدسته‌های حرم نمی‌دید. می‌رفت و نمی‌آمد. می‌آمد که نرود. رفت و آمدی نبود. فقط آمده بود، تا در حرم خانه کند، خانه کرده بود. زایران، دیگر او را چون غریبه‌ای یا ملکه‌ای، با دست نشان نمی‌دادند. یکی بود چون همه. تشنه... تشنه... او تشنه‌تر شده بود، یا سیراب‌تر؟ کسی نمی‌دانست.
Fatemeh Akbarnejad24
او راز سخنان بانو را نمی‌دانست. اما بارِ شماتت بود یا اِتمامِ کنیزی؟ هر چه بود بانویش او را رانده بود. مداوم از خود می‌تاراند. - بانویم. من چه گناهی کرده‌ام؟ - من از بودن و نبودن حرف نمی‌زنم. اما بودنی چنین را هم، نمی‌خواهم. برو چون دیگر کنیزان، خدمت بارگاهِ سلطانی شاهرخ شاه را به سامان برسان. اما اگر می‌خواهی هَمدمِ من باشی، کنار من و هم‌نامِ من باشی، کاری کارستان را، به سامان برسان. چون این مردمان، عرق بریز. چون من مباش که از خوانِ شاهان، اَرزَنی برای مِهر او می‌برم. تو می‌توانی مِهرت را با تَمامِ جان، به آستانش ببری. بخواه که بال و پَر یابی. بخواه اَرزنی را صاحب شوی. آنوقت، اگر آن مرغ دانه‌بَر، ارزن تو را به آسمان بِبَرد، مِهرِ او، چون وقتی که شکوفه‌های سیب، از درخت بر زمین می‌ریزد، بر سرت خواهد ریخت.
Fatemeh Akbarnejad24

حجم

۹۰٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۱۳۸ صفحه

حجم

۹۰٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۱۳۸ صفحه

قیمت:
۳۱,۰۵۰
۱۵,۵۲۵
۵۰%
تومان