با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب خاطرات یک تابستان اثر ککلا مگونoff

کتاب خاطرات یک تابستان

نویسنده:ککلا مگونمترجم:غزال وکیلیانتشارات:انتشارات پرتقالسال انتشار:۱۴۰۰تعداد صفحه‌ها:۲۷۶ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۳.۸از ۸ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها۲۷۶ صفحه

معرفی کتاب خاطرات یک تابستان

کتاب خاطرات یک تابستان داستانی نوشته ککلا مِگون با ترجمه غزال وکیلی است. این داستان ماجرای یک تابستان خسته کننده است که قرار است به یک ماجراجویی بزرگ تبدیل شود، ماجرایی که رازهای عجیبی در دل خودش دارد...

انتشارات پرتقال با هدف نشر بهترین و با کیفیت‌ترین کتاب‌ها برای کودکان و نوجوانان تاسیس شده است. پرتقال بخشی از انتشارات بزرگ خیلی سبز است.

درباره کتاب خاطرات یک تابستان

کیلب فرانکلین از شهر کوچکشان خسته شده و تصمیم گرفته که دست به یک ماجراجویی بزرگ بزند. او دقیقا برعکس پدرش است که دوست دارد زندگی، تکراری و بدون دردسر باشد. بهرحال او و برادر بزرگترش، بابی جین،  قرار است کل تابستان را توی جنگل پشتی خانه شان بگذرانند. اما انگار قرار است ماجراجویی کیلب آغاز شود. آن هم درست زمانی که استایکس ملون به محله آن‌ها می‌آید.

استایکس ملون؛ پسری شانزده ساله است که به جاهای زیادی سفر کرده و زندگی پرماجرایی داشته است. او کسی است که کیلب و بابی جین را ترغیب می کند تا همراه او دست به معامله‌های بزرگ بزنند، اما برادرها فقط کمی زمان نیاز دارند تا متوجه شوند استایکس رازهای زیادی دارد...

کتاب خاطرات یک تابستان را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

خاطرات یک تابستان را به تمام نوجوانانی که دوست دارند روزهایشان را با یک داستان خوب بگذرانند، پیشنهاد می‌کنیم. 

بخشی از کتاب خاطرات یک تابستان

من و بابی‌جین کلی کلنجار رفتیم تا مامان و بابا را متقاعد کنیم که جای سوزی توی خانهٔ کوری کورمیر احتمالاً بسیار خوب و امن است. نباید می‌گفتیم «احتمالاً». چشم‌های مامان شد عین دوتا لیزر قهوه‌ای شکلاتی که از همان دم در اتاق داشت نصفمان می‌کرد. بابا پشت‌سر او، توی راهرو ایستاده بود و زیر لب گفت: «باورم نمی‌شه.»

مامان با صدایی زیر و عصبانی گفت: «برین توی ماشین.» از صدایش معلوم بود که پوستمان کنده است. صدایش از حالت فریاد به جیغی رسیده بود که سگ‌خفه‌کن بود.

محض روشن کردن قضیه: من و بابی‌جین سگ‌های داستان بودیم. دممان را گذاشتیم روی کولمان و جیم شدیم توی ماشین استیشن مامان.

***

خانم کورمیر در توری را باز کرد و بلافاصله سوزی را داد بغل مامان: «واقعاً متأسفم. وقتی کوری باهاش اومد خونه، زهره‌ترک شدم. البته می‌خواستم بیارمش پیشتون؛ ولی بهم نمی‌گفت مال کیه.» و سر برگرداند و با عصبانیت خیره شد. کوری کورمیر پشت میز ناهارخوری نشسته و سرش را پایین انداخته بود.

مامان گفت: «ممنونم.» صورت خواب‌آلود و تفی سوزی را بوسید و او را محکم در آغوش گرفت. از این حجم حماقت آخرمان داشتم آب می‌شدم.

خانم کورمیر درِ توری را بیشتر هل داد و گفت: «بیاین داخل، پسرها، همگی بنشینین روی کاناپه.»

توی مبل فرورفتیم. کوری فی‌الفور از پشت میز آمد و به ما ملحق شد. کاناپه آبیِ راه‌راه و زهواردررفته بود و پف کوسن‌هایش از استفادهٔ زیاد خوابیده بود. من گوشه‌ای از مبل نشستم، کوری گوشهٔ دیگر و بابی‌جین وسط.

مامان و خانم کورمیر جلوی ما ایستادند. نگاه خیرهٔ دو عدد مامان. کلکمان کنده بود. توی بد منجلابی افتاده بودیم.

«خودتون توضیح بدین.»

کوری گفت: «کیلب و بابی‌جین خودشون دادنش به من. ندزدیدمش.»

بابی‌جین بی‌هوا گفت: «یه معاملهٔ منصفانه بود.» چشم‌های کوری کورمیر از وحشت چهارتا شد.

مامان خیره شد به ما و تشر زد: «خواهرتون مگه ارز معاملاتیه؟»

خانم کورمیر پرسید: «معامله سر چی؟» ما را مشکوک نگاه می‌کرد.

کوری کورمیر نگاه درمانده‌اش را دوخت به من. بازوی بابی‌جین را محکم گرفتم: «کوری یه خواهر می‌خواست! قرار بود چندتا کلک بسکتبال نشونمون بده و بذاره با هولاهوپش بازی کنیم.»

مامان گفت: «پس حالا به‌جاش، شما سه‌تا باید با هم کار خونهٔ بیشتری انجام بدین.»

مثل بچه‌داری؟ می‌خواستم بپرسم، ولی فکر کردم احتمالاً حال نخواهند نکرد.

خانم کورمیر اضافه کرد: «تا چهار هفته.» ولی این اندازهٔ کل بقیهٔ تعطیلات تابستانی‌مان بود.

مامان گفت: «روزی یک ساعت.» روزی یک ساعت با کوری کورمیر؟ محال بود!

خانم کورمیر گفت: «گاهی اینجا و گاهی خونهٔ فرانکلین‌این‌ها.»

مامان اضافه کرد: «کلی خرده‌کاری هست که باید انجام بدین. وقت سر خاروندن هم پیدا نمی‌کنین.»

لحنشان درست عین هم بود؛ مامان ـ قاتی. یعنی از قبل با هم هماهنگ کرده بودند یا همان‌طور که ذهن ما را می‌خواندند، ذهن همدیگر را هم می‌خواندند؟

نظرات کاربران

𝒌𝒆𝒓𝒎 𝒌𝒆𝒕𝒂𝒃📚🕊️
۱۴۰۱/۰۱/۲۰

واقعا خیلیی قشنگه عاشقشم:)))🙂🌿 کیلب فرانکلین و برادر بزرگ‌ترش، بابی‌جین، قرار است کل تابستان را توی جنگل پشتی خانه‌شان بگذرانند. کیلب از شهر کوچک و کسالت‌بارشان خسته شده است و رؤیای سفر و ماجراجویی در سر دارد، برعکسِ پدرشان که یک

- بیشتر
//دوست خوب کتاب ها//
۱۴۰۰/۰۴/۲۶

خیلی باحاله

ارتین
۱۴۰۰/۰۵/۰۴

خوب

کتاب خوان
۱۴۰۰/۰۴/۰۲

یکم خوبود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۵)
«مهم نیست که دلتون برای کی تنگ می‌شه. از ذهنتون بندازینش بیرون. دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینینش.»
Molaei
یه چیز گنده. آرزوتون چیه؟
:)Eʀɪᴄᴀ
وقتی هیچ‌کس دیگری متوجه خاص بودنت نیست، چطور می‌شود به راهت ادامه بدهی و مطمئن باشی که خاص هستی؟ چطور می‌شود بفهمی لیاقت چیزی را داری که بقیه حتی احساسش هم نمی‌کنند؟ چطور می‌شود بفهمی که فراتر از پوستت هستی؟ حتی فراتر از اتاق خودت، یا فراتر از خانه‌ات یا شهرت؟
کاربر... :)
جالب بود. گاهی استایکس جوری اشتیاق داشت که انگار معامله همه‌چیزش بود. اما گاهی اوقات کاملاً می‌زد به در بی‌خیالی و با خودش فکر می‌کرد بالاخره یک‌چیزی می‌شود. همین‌قدر راحت. همین‌قدر سرخوش. راحت می‌شد با این آرامش استایکس همراه شد. راحت می‌شد طعم ناراضی بودن از زندگی را فراموش کرد. طعم عادی بودن را.
کاربر... :)
حس آن لحظه مثل روز تعطیل بود، مثل گرمای تابستان، مثل ماجراجویی. حسش به‌بزرگی آسمان بالای سرمان بود و به‌سفتی زمین زیر پایمان. حسش مثل صدای وزش باد میان کاکل‌های ذرت و یک قدم نزدیک‌تر شدن به رؤیای دست‌نیافتنی‌مان بود.
کاربر... :)