با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
مرگ با تشریفات پزشکی

دانلود و خرید کتاب مرگ با تشریفات پزشکی

آنچه پزشکی درباره مردن نمی‌داند

۳٫۹ از ۷ نظر
۳٫۹ از ۷ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب مرگ با تشریفات پزشکی  نوشته  آتول گاواندی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب مرگ با تشریفات پزشکی

کتاب مرگ با تشریفات پزشکی نوشته آتول گاواندی است که با ترجمه حامد قدیری منتشر شده است. کتاب مرگ با تشریفات پزشکی که نشر ترجمان علوم انسانی منتشر کرده است به موضوعاتی می‌پردازد که علم پزشکی درباره مرگ نمی‌داند.

درباره کتاب مرگ با تشریفات پزشکی

روزهای واپسین عمرِ سالمندان و بیماران لاعلاج اغلب در آسایشگاه‌ها و بخش مراقبت‌های ویژۀ بیمارستان‌ها می‌گذرد. پزشکان در این اوضاع درمان‌هایی را پیش می‌برند که مغزهایمان را گیج و منگ می‌کنند و شیرۀ بدن‌هایمان را می‌کشند تا مگر شانس نصفه‌ونیمه‌ای برای زنده‌ماندن به ما بدهند؛ و در آخر افسوس می‌خوریم که همان اتفاقی افتاد که نباید. 

پزشکی مدرن به چیزی جز درمان فکر نمی‌کند، اما مرگ درمان ندارد. این مسیر نه‌تنها بیماران و اطرافیانشان بلکه خود پزشکان را هم دچار بحران‌های روحی متعددی می‌کند. آتول گاواندی، جراح و نویسندۀ آمریکایی، در این کتاب داستان‌های زیادی از بیماران و پزشکانی می‌گوید که گرفتار این موقعیت‌ها بوده‌اند و سرانجام تسلیم مرگ شده‌اند. گاواندی این تجربه‌ها را بررسی می‌کند تا ریشۀ ناتوانی پزشکی مدرن در مواجهه با مرگ را بیابد و راه‌هایی را به بیماران و پزشکان پیشنهاد دهد که چگونه نگاهی تازه به وظیفۀ پزشکی داشته باشند و روزهای واپسین را بگذرانند.

خواندن کتاب مرگ با تشریفات پزشکی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام روان‌شناسان و علاقه‌مندان به روان‌شناسی پیشنهاد می‌کنیم

درباره آتول گاواندی

آتول گاواندی جراح و نویسندهٔ آمریکایی است که در دانشگاه هاروارد استاد مدیریت و سیاست‌گذاری سلامت است. او علاوه بر نوشتن کتاب در نیویورکر و اسلیت نیز مطلب می‌نویسد. گاواندی در سال ۲۰۱۰ به انتخاب مجلات تایم و فارین پالیسی در فهرست متفکران پرنفوذ جهان قرار گرفت. همچنین او به خاطر تأثیرگذاری تحقیقاتش در حیطهٔ سلامت «جایزهٔ اِلی» (جایزهٔ ملی مطبوعات در آمریکا) را به خود اختصاص داده است.

بخشی از کتاب مرگ با تشریفات پزشکی

ولستوی می‌نویسد «هیچ‌کس آن‌طور که او دلش می‌خواست به حالش ترحم نمی‌کرد. بعضی لحظات بعد از تحمل دردهای عمیق، بیشتر از هر چیزی دلش می‌خواست کسی دلش به حال او بسوزد، درست همان‌طور که دل آدم‌ها برای بچه‌های مریض می‌سوزد. دلش لک زده بود که کسی بیاید و او را نوازش کند و دل‌داری بدهد. او می‌دانست که حالا آدم گنده‌ای شده و ریشش به سفیدی می‌زند و به همین خاطر تحقق این آرزو ممکن نیست. بااین‌حال، هنوز دلش دنبال چنین چیزهایی بود».

به خیالِ ما دانشجویان پزشکی، ناکامی اطرافیان ایوان ایلیچ در دل‌داری‌دادن یا پذیرفتن بلایی که سرِ او می‌آید همان ناکامی منش و فرهنگ روسیه است. روسیهٔ اواخر قرن نوزدهم که در داستان تولستوی به تصویر کشیده شده خشک و تا حدی بَدوی به نظرمان می‌آمد. درست همان‌طور که معتقد بودیم پزشکی مدرن احتمالاً می‌تواند هر مرضی را که ایوان ایلیچ داشته درمان کند، این را هم پیش‌فرض گرفته بودیم که صداقت و مهربانی جزءِ مسئولیت‌های بنیادین یک پزشک مدرن است. مطمئن بودیم اگر ما بودیم، قطعاً در چنین وضعیتی دلسوزی می‌کردیم.

با همهٔ این اوصاف، ما فقط دغدغهٔ دانش داشتیم. ما خیال می‌کردیم همدلی را بلدیم اما مطمئن نبودیم که اگر در آنجا می‌بودیم، می‌توانستیم بیماری ایوان ایلیچ را به‌درستی تشخیص دهیم و درمان کنیم. ما همهٔ همّ و غم پزشکی‌مان را گذاشته بودیم تا سر دربیاوریم از فرایند داخلی بدن انسان، سازوکارهای پیچیدهٔ آسیب‌شناختی آن و گنجینهٔ تمام‌ناشدنی یافته‌ها و تکنولوژی‌هایی که روی هم انباشته شده‌اند تا آن آسیب‌ها را متوقف کنند. تصورش را هم نمی‌کردیم که باید به چیز دیگری هم فکر کنیم. پس ایوان ایلیچ را از سرمان بیرون کردیم.

اما در چند سالی که طبابت و جراحی را تجربه کرده‌ام، با بیمارانی مواجه شده‌ام که مجبور بودند با واقعیت زوال و میرایی رودررو شوند، و خیلی زود فهمیدم که اصلاً آمادگی کمک‌کردن به چنین بیمارانی را ندارم.

وقتی رزیدنت جراحی بودم نوشتن را شروع کردم و در یکی از همان مقاله‌های ابتدایی‌ام، ماجرای مردی را تعریف کردم که اسمش را جوزف لازاروف۶ گذاشته بودم. او یکی از مدیران شهری بود و چند سال قبل‌تر همسرش را به‌خاطر سرطان ریه از دست داده بود. حالا او در دههٔ ششم زندگی‌اش قرار داشت و خودش از یک سرطان لاعلاج، یعنی سرطان پیشرفتهٔ پروستات، رنج می‌برد. بیش‌از سی کیلوگرم وزن کم کرده بود. شکم و کیسهٔ بیضه و ران پایش پر از مایع شده بود. یک روز بیدار شده بود و دیده بود نمی‌تواند پای راستش را تکان دهد و دفعش را کنترل کند. بنابراین به بیمارستان آمده بود. در آنجا من به‌عنوان انترن تیم جراحی مغز و اعصاب او را معاینه کردم. کاشف به عمل آمد که سرطانش به ستون فقرات و قفسهٔ سینه‌اش سرایت کرده و حالا تودهٔ سرطانی دارد به نخاعش فشار می‌آورد. 

نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۶۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۴,۵۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۲/۱۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۰۹۱-۵۲-۳
تعداد صفحات۳۶۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۴,۵۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۲/۱۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۰۹۱-۵۲-۳