با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
خرگوش های سفالی

دانلود و خرید کتاب خرگوش های سفالی

۴٫۵ از ۱۵ نظر
۴٫۵ از ۱۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب خرگوش های سفالی  نوشته  کوین هنکس  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب خرگوش های سفالی

کتاب خرگوش های سفالی نوشته کوین هنکس و ترجمه فاطمه انصارالحسینی است. کتاب خرگوش های سفالی را انتشارات پرتقال منتشر کرده است، این انتشارات با هدف نشر بهترین و با کیفیت‌ترین کتاب‌ها برای کودکان و نوجوانان تاسیس شده است. پرتقال بخشی از انتشارات بزرگ خیلی سبز است.

درباره کتاب خرگوش های سفالی

کتاب خرگوش های سفالی داستان زندگی امیلیا آلبرت است. امیلیا مادرش را ده سال پیش از دست داده است. امیلیا دلش می‌خواهد مثل همه‌ هم‌کلاسی‌هایش، تعطیلات را در فلوریدا باشد و خوش بگذراند اما پدرش که استاد ادبیات بداخلاق است، حوصله‌ فلوریدا را ندارد. او که در خانه تنها مانده است به کارگاه سفالگری می‌رود و آنجا با کیسی آشنا می‌شود.

یک روز کیسی زنی را به او نشان می‌دهد و می‌گوید که این زن نشانه‌ای‌ است از طرف مادر امیلیا که ده سال پیش به‌دلیل سرطان فوت کرده. آن‌ها به جست‌وجوی این علامت می‌روند و در این راه چیزهای زیادی می‌فهمند.

خواندن کتاب خرگوش های سفالی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب برای نوجوانان بالای ۱۲ سال بسیار مناسب است.

بخشی از کتاب خرگوش های سفالی

خانم اوبرایان مثل برگی که در باد تکان می‌خورد، توی آشپزخانه این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. با قدم‌هایی تند مثل فنر، از جلوی کابینت می‌رفت طرف یخچال و از جلوی یخچال می‌پرید سمت پیشخان و از آنجا می‌رفت طرف میز. به امیلیا یک مافین سبوس‌دار خانگی، یک کاسه توت‌فرنگی و یک لیوان شیرکاکائو داد.

پرسید: «امروز قراره چی‌کار کنی؟»

امیلیا گفت: «خب قرار نیست توی ساحل آفتاب بگیرم.»

خانم اوبرایان گفت: «می‌دونم، می‌دونم.» برایش بوس فرستاد و گفت: «طفلکی!»

امیلیا بدون اینکه حرفی بزند، غذایش را خورد. مافین گرم را با انگشت چند تکه کرد و با چنگال تکه‌ها را خورد. مافین مثل همیشه خوشمزه بود، اما امیلیا ازش تعریفی نکرد. نه اینکه از دست خانم اوبرایان ناراحت باشد، فقط چون حوصله نداشت، ساکت ماند.

خانم اوبرایان دم سینک مشغول بود و پشتش به امیلیا بود. استاد این بود که بفهمد امیلیا چه حالی دارد. می‌دانست کی باید با امیلیا حرف بزند و کی باید او را به حال خودش بگذارد. 

مثل همیشه لباسی پوشیده بود که مثل یک یونیفرم همیشه تنش بود: شلوار گرمکُن قهوه‌ای روشن، کفش‌های سفید قلنبه که امیلیا را یاد مارشمالو می‌انداخت، تی‌شرت آستین‌کوتاه یقه‌دار گشاد با رنگ روشن و گردنبند مروارید. موهایش هم‌شکل و هم‌رنگ کلاهک قارچ بود.

خانم اوبرایان همیشه جوان به نظر می‌رسید. هنوز هم شکل همان ده سال پیش بود که تازه برای پخت‌وپز و نظافت آمده بود. قرارداد جالبی بینشان بود. خانهٔ خانم اوبرایان آن‌طرف خیابان بود اما هر روز به خانهٔ آقای آلبرایت می‌آمد. امکان نداشت روزی امیلیا بیدار شود و خانم اوبرایان آنجا نباشد، تا وقتی که شب شود و امیلیا برود بخوابد. بعد از آنجا بیرون می‌رفت.

یک‌دفعه امیلیا پرسید: «استاد کجاست؟»

خانم اوبرایان از کنار سینک رو برگرداند طرف امیلیا. آفتاب روی یک طرف صورتش افتاد و او را شبیه فرشته‌ها کرد. گفت: «پدرت توی دفترش توی دانشگاهه. زود از خونه رفت بیرون.»

امیلیا چشم‌غره‌ای رفت و گفت: «معلومه دیگه. آخه کی توی تعطیلات می‌ره سر کار؟ اون‌هم روز شنبه!»

خانم اوبرایان گفت: «خونسرد باش.»

امیلیا گفت: «حالا اگه داشت درمان یه بیماری رو پیدا می‌کرد یا مثلاً می‌خواست گرسنگی رو در جهان از بین ببره، باز یه چیزی؛ اما احتمالاً فقط نشسته پشت میزِ به‌هم‌ریخته‌ش توی اون دفتر تاریکش و داره برای بار پونصدم جین آستن یا داستان‌های کَنتِربری می‌خونه.» بعد با لحن تلخی گفت: «اون‌هم برای سرگرمی!»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۹)
(:Ne´gar:)
۱۴۰۰/۰۲/۱۵

کوتاه بود . تاثیر گذار برای من . جمله هاش و لحن نویسنده رو دوست داشتم . از وابستگی شخصیت اصلی به دیگر کاراکتر ها خوشحال نبودم . تیکه هایی بود درباره دوستی که به کشور دیگه رفته . اونو

- بیشتر
F.Ch
۱۴۰۰/۰۳/۰۳

کتاب عالیی و زیبایی هستش، در حین سادگی و زیبایی، با احساس و آرام هستش، از خواندنش لذت بردم و به کسانیکه کتاب هایی با ژانر رئال می خوانند پیشنهاد می کنم که حتما این کتاب رو بخوانند.

426
۱۴۰۰/۰۳/۲۱

کتاب شاید گاهی وقتی خسته کننده بشود. ولی وقتی جلوتر میروید اتفاقات جالبی می افتد. این کتاب در مورد دختری به نام امیلیا هست که مادرش را از دست داده و پدرش بی حوصله و کم حرف هست. امیلیا کار با

- بیشتر
•••Yasna•••
۱۴۰۰/۰۳/۲۳

کلا کتاب غم انگیز اما دوست داشتنی بود . احساسات رو به خوبی توصیف می کرد و در قالب کلمات جا میداد . من دوستش داشتم و داستان برام قابل لمس بود.

Tannaz
۱۴۰۰/۰۱/۱۰

عالی خیلی دوست داشتم

پیگیری
۱۳۹۹/۱۲/۲۸

خوشم نیومد.خییلی کوتاه بود و جذابیت نداشت.میتونست جالب تر و طولانی تر باشه و طراحی پس زمینه پشت کتاب خوب نبود.

نبرد هیولاها و دختر کفشدوزکی
۱۴۰۰/۰۴/۱۵

🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈

reyhaneham
۱۴۰۰/۰۲/۲۳

میخوام بخونم ولی گرونههههه

tinygirl
۱۴۰۰/۰۲/۰۶

طرح جلدش خوبه و ناز 🥺 و من هنوز نخواندن🤭🧐😳

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۷)
امیلیا: گمونم می‌ترسم. دکتر پنبه: از چی؟ امیلیا: از زندگی. دکتر پنبه: مگه زندگی چیه؟ امیلیا: خیلی بزرگه. دکتر پنبه: چطور مگه؟ امیلیا (بعد از مکثی طولانی): زندگی اون‌قدر بزرگه که نمی‌دونم قراره چه اتفاقی بیفته.
(:Ne´gar:)
«زندگی یه معمای شیرین و غمگینه.»
(:Ne´gar:)
ناتالی واندرمییِر بهترین دوست امیلیا بود. ناتالی قرار بود تمام سال تحصیلی از امیلیا دور باشد. خانوادهٔ واندرمییر توی فرانسه زندگی می‌کردند و قرار نبود تا آگوست برگردند. امیلیا خیلی دلش برای ناتالی تنگ شده بود. اوایل مرتب برای هم کارت‌پستال و نامه می‌فرستادند و باهم در ارتباط بودند، اما بعد از چند هفته و چند ماه ارتباطشان کمتر و کمتر شد. امیلیا امیدوار بود ناتالی هنوز او را بهترین دوست خود بداند.
(:Ne´gar:)
فقط همین. امیلیا همان جا تک‌وتنها ایستاد، مثل آن درخت‌های کاکتوس که توی کارتون‌ها وسط بیابان تنها هستند. لیندی نه خداحافظی کرد، نه گفت تو هم بیا، نه گفت بعداً می‌بینمت، نه گفت ببخشید. امیلیا نمی‌فهمید چطور این اتفاق افتاد. هنوز هم نمی‌فهمید، اما دیگر سعی می‌کرد به آن قضیه فکر نکند.
(:Ne´gar:)
بدون اینکه لیندی را اذیت کند، داشت به‌خاطر اینکه دلش را شکسته بود، انتقام می‌گرفت.
(:Ne´gar:)
دیگر امیلیا مثل آن وقت‌ها به دکتر پنبه نیاز نداشت، اما هنوز برایش ارزش داشت. بعضی وقت‌ها با او حرف می‌زد؛ معمولاً توی دلش، توی تخت‌خوابش، قبل از اینکه صبح‌ها از جایش بلند شود، یا وقتی سعی می‌کرد خوابش ببرد. تصور می‌کرد دکتر پنبه صدایی آرام و مهربان دارد و جواب تک‌تک حرف‌هایش را می‌دهد. امیلیا همان‌طوری با دکتر پنبه حرف می‌زد که فکر می‌کرد دیگران با خدا حرف می‌زنند.
(:Ne´gar:)
با خودش فکر کرد: «هیچ‌کس من رو نمی‌شناسه.» دیگر نمی‌توانست به چیز دیگری فکر کند. وقتی فکر کرد که دکتر پنبه امیلیا را از همه بهتر می‌شناسد، دلش برای خودش سوخت.
(:Ne´gar:)
امیلیا چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. با خودش فکر کرد: «بی‌خیالِ اینکه نشد برم فلوریدا. بی‌خیال اینکه بابام هیچ‌وقت خوشحال نیست و باهام صمیمی نیست. بی‌خیال دنیا.» شاید می‌توانست هنرمندی واقعی شود. شاید دوستی جدید پیدا کرده بود که رازهایشان را باهم در میان بگذارند. شاید واقعاً زندگی‌اش داشت عوض می‌شد.
(:Ne´gar:)
هروقت حس می‌کرد بالاخره توانسته تکه‌ای کوچک از جهان را درک کند، فکرش از کار می‌افتاد و فراموش می‌کرد چگونه توانسته آن تکهٔ کوچک از جهان را درک کند. انگار همه‌چیز یک‌دفعه از ذهنش می‌پرید؛ مثل چراغی که خاموش شود. وزش بادی شدید توجه او را به زمان حال برگرداند.
426
چه حسی دارد که یک نفر را خیلی دوست داشته باشی و او را از دست بدهی.
(:Ne´gar:)

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۲۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۷۹۸-۶
تعداد صفحات۱۲۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۷۹۸-۶