با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
ماه بلند آسمان

دانلود و خرید کتاب ماه بلند آسمان

۴٫۵ از ۱۲ نظر
۴٫۵ از ۱۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب ماه بلند آسمان  نوشته  کارین پارسونز  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب ماه بلند آسمان

کتاب ماه بلند آسمان داستانی از کارین پارسونز با ترجمه فاطمه طاهری است. این داستان درباره زندگی دختری به نام الا است که با رفتن مادرش از شهرشان، به شدت تغییر می‌کند.

انتشارات پرتقال با هدف نشر بهترین و با کیفیت‌ترین کتاب‌ها برای کودکان و نوجوانان تاسیس شده است. پرتقال بخشی از انتشارات بزرگ خیلی سبز است.

درباره کتاب ماه بلند آسمان

الا  نوجوانی دوازده ساله است. او به همراه دو تا از بهترین دوستانش در شهر کوچکی زندگی می‌کند. همراه با آن‌ها به ماهیگیری و گشت و گذار می‌رود و زندگی آرامی دارد. البته به جز مواقعی که بچه‌ها در مدرسه رنگ پوستش را مسخره می‌کنند. 

مادرش، می‌خواهد خواننده شود، برای همین خانواده‌اش را ترک می‌کند و الا از این موضوع به شدت ناراحت است. وقتی مادرش او را برای کریسمس دعوت می‌کند، الا با ذوق قبول می‌کند. این سفر، باعث می‌شود که او درباره خانواه‌اش حقایقی را بفهمد. خودش را هم بهتر بشناسد. اما ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود. وقتی به خانه خودش برمی‌گردد، متوجه می‌شود دوست نزدیکش، دو دختر را کشته است...

و حالا دوباره الا باید برای کشف حقیقت دست به کار شود.

کتاب ماه بلند آسمان را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

ماه بلند آسمان، داستانی با ماجراهایی جذاب و سرگرم کننده است که خواندنش برای تمام نوجوانان لذت‌بخش است.

درباره کارین پارسونز

کارین پارسونز (Karyn Parsons‎) ۸ اکتبر ۱۹۶۶ متولد شد. او هنرپیشه اهل ایالات متحده آمریکا است که بیشتر به دلیل بازی در نقش هیلاری بنکس شناخته می‌شود. کارین پارسونز اولین کتابش به نام ماه بلند آسمان را در سال ۲۰۱۹ منتشر کرد. 

بخشی از کتاب ماه بلند آسمان

فریاد زدم: «هنری!» و کاغذ تلگراف را بالای سرم تکان‌تکان دادم.

توی تلگرافش گفته بود بیا بوستون و پیشم بمون.

پیشم بمون. نگفته بود بیا دیدنم. گفته بود بیا پیشم بمون.

البته خوب می‌دانستم رفتن و ماندنم آزمایشی و موقت است. مامان همیشه می‌گفت با این‌همه کاری که سرش ریخته، فرصت نمی‌کند مراقب من هم باشد. باید هرطورشده بهش ثابت می‌کردم دیگر بزرگ شده‌ام و از پس کارهایم برمی‌آیم و می‌توانم از خودم مراقبت کنم.

مامان قبلاً گفته بود: «می‌دونم، الا، می‌دونم حس می‌کنی منصفانه نیست اما یه روزی تو هم بزرگ می‌شی.»

و بالاخره، آن روز رسیده بود؛ امروز همان روز بود. وقتش رسیده بود به مامان ثابت کنم که می‌توانم غذا بپزم و خانه را تمیز کنم و حتی زندگی را برایش راحت‌تر کنم. دیگر بزرگ شده بودم و جلوی دست و پایش را نمی‌گرفتم.

هنری از بالا و پایین انداختن نخ ماهیگیری‌اش دست کشید و چپ‌چپ نگاهم کرد. یک دستش به کمر و دست دیگرش سایه‌بان چشمانش بود تا جلوی نور خورشید را بگیرد. چانه‌اش را به سمت تلگراف پیش آورد و گفت: «اون دیگه چیه؟»

«دارم می‌رم بوستون!»

دویدم پایین و کاغذ تلگراف را کوبیدم تخت سینه‌اش و خودم را پرت کردم روی علف‌ها و وِلو شدم. هوای جنگل سرمای تیز و گزندهٔ برگ‌ریزان پاییز را داشت و سرتاسر آسمان آبی و بدون لکه‌ای ابر بود. همه‌چیز بوی طراوت و تمیزی می‌داد. چشمانم را بستم و از پرتوی گرمابخش خورشید روی صورتم لذت بردم.

«صبر کن ببینم! یعنی چی که داری می‌ری؟ می‌ری بوستون؟!»

شنیدن دوباره خبرِ رفتنم، آن هم با صدای بلند، باعث شد جستی بزنم و از جا بلند شوم. پا کوبیدم و چند لحظه‌ای از سر ذوق راه رفتم.

بوستون هیچ شباهتی به کارولینای جنوبی نداشت. رنگین‌پوست‌ها در بوستون می‌توانستند هر جایی دلشان می‌خواست بروند. مجبور نبودی فقط موقع کلیسا رفتن شیک‌وپیک کنی و لباس‌های خوشگل بپوشی؛ زرق‌وبرق و تجمل جزئی از زندگی در آنجا بود. آدم‌های مختلف از همه‌جای دنیا در آن شهر زندگی می‌کردند؛ ایتالیایی‌ها، چینی‌ها، فرانسوی‌ها. غذاهایشان را هم با خودشان آورده بودند. در بوستون می‌توانستیم غذای چینی بخوریم. همه‌چیزِ آنجا بزرگ و به‌معنی واقعی کلمه تمیز و خوشایند بود. مردمش هم باکلاس و آراسته بودند. مامان مدتی طولانی آنجا زندگی کرده بود، آن‌قدر که وقتی برای دیدن ما به آلکولو می‌آمد، از یک کیلومتری هم می‌شد فهمید اهل اینجا نیست و با بقیه فرق دارد. همین‌که از سربالایی جاده بالا می‌آمد، محلی‌ها پیش از آنکه حتی حالت چهره‌اش را ببینند هم متوجه تفاوت‌هایش می‌شدند. می‌خواهم بگویم درست است که او همیشه یک سروگردن از بقیه بالاتر بود و با اهالی شهر کوچکمان از زمین تا آسمان فرق داشت، اما تازگی‌ها مردم او را به اسم جدیدی می‌شناختند؛ دیگر مردم بهش می‌گفتند دختر شهری.

«باورت می‌شه؟» چرخی زدم، پایم را تیز بالا بردم، توی هوا چرخاندم و در طرف مقابل پایین آوردم. پاکت نامه‌ای از جیب بغل سرهمی‌ای که به تن داشتم، بیرون افتاد.

«ای وای! هنری، داشت یادم می‌رفت. این مال توئه.» و پاکت نامه را به او دادم.

نگاهش که به نامه افتاد، دست‌خط روی پاکت را شناخت و گل از گلش شکفت. دو سالی می‌شد که پدرش به جنگ رفته بود. هنری هرازگاهی خیلی دلتنگش می‌شد. تک‌تک نامه‌های پدرش را نگه می‌داشت؛ گه‌گداری می‌نشست روی تختش و تمام آن‌ها را، از اولین تا آخرین نامه، درست مثل یک کتاب می‌خواند.

هنری نامه را تا کرد و توی جیب جلویی‌اش گذاشت و گفت: «ممنون! بعداً می‌خونمش.» و تمام تلاشش را کرد تا لبخند روی لب‌هایش را پنهان کند. هیچ‌چیز نمی‌توانست به اندازهٔ آمدن نامه‌ای از پدرش، هنری را خوشحال کند، اما نمی‌خواست من ناراحت شوم، آخر من پدری نداشتم تا برایم نامه بفرستد.

به جیبش که نامه را در آن پنهان کرده بود اشاره کردم و گفتم: «شاید وقتش شده مامان یه چیزهایی درباره بابام بهم بگه.»

هنری روی سنگی بلند و خشک وسط نهر نشست و پاشنهٔ پایش را سابید به سطح زبر و خشن سنگ و گفت: «مامانی که قبلاً گفته بود بابات کالیفرنیاست.»

«آره خب، اما فقط همین رو گفته. می‌خوام بدونم چرا دیگه باهم نیستن یا از اون مهم‌تر، اصلاً واسه چی رفته کالیفرنیا.» انگشت‌های پاهایم را توی آب خنک کنار نهر فرو بردم و دور سنگ کوچکی حلقه کردم و سعی کردم بلندش کنم. «قبلاً همه‌ش با خودم می‌گفتم بابام رفته جنگ و کارهای سری و جاسوسی می‌کنه اما حالا که فکرش رو می‌کنم...»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۹)
♡کرم کتاب♡
۱۴۰۰/۰۵/۱۱

واییییییی خیلی خوب بود🌻🍫 غمگین ولی پایانی شاد داشت،عاشقش شدم📖❣️

اورانوس
۱۴۰۰/۰۵/۲۱

وای کتاب عالییی بود اصلا انتظار نداستم انقدر جالب باشه کمی غم انگیز بود ولی عالییییییی بود

kiana2011
۱۴۰۰/۰۲/۰۷

کتاب خیلی قشنگیه. واقعا لذت بردم

Dina
۱۴۰۰/۰۶/۰۲

داستانی جذاب و زیبا،جالب و خوندنی بود😍با اینکه اتفاقاتی که برای جورج افتاد خیلی ناراحت کننده بود اما داستان بازم قشنگی داشت. و به انسان ها یاد میده که آدم چه سفید پوست باشه و چه سیاه پوست نباید تحقیر

- بیشتر
Book
۱۴۰۰/۰۵/۱۳

کتاب خوبی بود. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید :)

roza
۱۴۰۰/۰۴/۲۷

خیلی جالب نبود.

کاربر ۲۴۶۳۷۱۶
۱۴۰۰/۰۱/۱۸

اگه طاقچه یه تیم داره که نظرات رو بخونه به این امید کامنت میدم: تروخداااا لطفاً لطفااااااااا لطفا لطفاً اینو بزارید توی بی نهایت لطفاااااااا لطفا لطفاً لطفااااااااا لطفا لطفاً لطفااااااااا لطفا لطفاً لطفااااااااا لطفا لطفاً لطفااااااااا لطفا لطفاً لطفااااااااا

ملکا
۱۴۰۰/۰۳/۰۱

من از این کتاب خوشم اومده اگر از طاقچه خرید کنم فایلش رو می ده یا کتاب رو می فرسته لطفا جوا بدید

کاربر ۱۹۲۷۶۴۴
۱۴۰۰/۰۵/۰۹

سلام دوستان من برگشتم ببخشید یک چند وقتی نبودم و این کتاب هم عالی هست😊😊

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۷)
می‌دونم حس می‌کنی منصفانه نیست اما یه روزی تو هم بزرگ می‌شی
𝘳ꪮ𝓳𝓲ꪀꪖ
آن هم فقط با نگاه کردن به ظاهرتان، بدون آنکه اجازهٔ حرف زدن و حق دفاع از خود داشته باشید. اصلاً اجازهٔ کوچک‌ترین اظهار وجودی به شما نمی‌دهند، بدون هیچ شناختی، درباره‌تان نظر می‌دهند و تصمیم می‌گیرند.
Book
بابایی می‌گفت وقتی مشکلات و مسائل دنیا آدم‌ها را تحت‌فشار قرار می‌دهد، وقتی دیگر توان مقابله و تحمل ندارند، ناخودآگاه حس می‌کنند باید به سمت هم حمله‌ور شوند و درد و سختی‌شان را سر دیگران خالی کنند.
M.Molaei
با خودم فکر می‌کردم چطور می‌شود توی این جهان زندگی کرد وقتی هر قدمی که برمی‌دارید یا هر کاری که می‌کنید، درستی و بی‌خطر بودن قدم یا کارتان، باید به تأیید عده‌ای غریبه برسد؟ آن هم فقط با نگاه کردن به ظاهرتان، بدون آنکه اجازهٔ حرف زدن و حق دفاع از خود داشته باشید. اصلاً اجازهٔ کوچک‌ترین اظهار وجودی به شما نمی‌دهند، بدون هیچ شناختی، درباره‌تان نظر می‌دهند و تصمیم می‌گیرند. اگر نگاهتان کنند و آنچه را می‌بینند دوست نداشته باشند، کارتان زار است.
M.Molaei
بودن یا نبودنتان برای کسی اهمیتی ندارد.
کاربر TARAVAT RANJBARAN
حسابی سر کارشان گذاشتم و آخرش هم گفتم سرشان به کار خودشان باشد.
اورانوس
با خودم فکر می‌کردم چطور می‌شود توی این جهان زندگی کرد وقتی هر قدمی که برمی‌دارید یا هر کاری که می‌کنید، درستی و بی‌خطر بودن قدم یا کارتان، باید به تأیید عده‌ای غریبه برسد؟
M.Molaei

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۸۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۷۳۷-۵
تعداد صفحات۲۸۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۷۳۷-۵