
daisy
۲۸
با خودم فکر میکردم چطور میشود توی این جهان زندگی کرد وقتی هر قدمی که برمیدارید یا هر کاری که میکنید، درستی و بیخطر بودن قدم یا کارتان، باید به تأیید عدهای غریبه برسد؟ آن هم فقط با نگاه کردن به ظاهرتان، بدون آنکه اجازهٔ حرف زدن و حق دفاع از خود داشته باشید. اصلاً اجازهٔ کوچکترین اظهار وجودی به شما نمیدهند، بدون هیچ شناختی، دربارهتان نظر میدهند و تصمیم میگیرند. اگر نگاهتان کنند و آنچه را میبینند دوست نداشته باشند، کارتان زار است. راه فراری ندارید و گرفتار میشوید. هیچ حرفی نمیتوانید بهشان بزنید تا نظرشان را تغییر دهید، آنها اصلاً گوشی برای شنیدن صدای شما ندارند. صدای شما برایشان، مثل صدای ضعیفِ کشیده شدن کف کفش بر سطح زمین است، صدای چرخیدن در روی لولا، ناچیز و مبهم، ضعیف و ناشناخته.
LiLion
۲۴
«هیچوقت اجازه نده رفتار آدمها باعث بشه فکر کنی بیارزشی.»
potterhead
۱۷
جورج استینی جونیور، پسری چهاردهساله بود که در سال ۱۹۴۴ متهم به قتل دو دختربچهٔ سفیدپوست شد. و درست سه ماه بعد اعدام شد. داستان زندگی جورج غمانگیز و آزاردهنده بود. تصویر صورتش از جلوی چشمانم کنار نمیرفت. چشمهایی بزرگ و قهوهای، خالی از هر امید و آرزویی.
هفتاد سال بعد، اعلام شد حکم دادگاه جورج دروغین و ظاهرسازی بوده است و او تبرئه و بیگناهیاش اثبات شد.
- 𝘔𝘪𝘯𝘦𝘳𝘷𝘢
۱۳
آن هم فقط با نگاه کردن به ظاهرتان، بدون آنکه اجازهٔ حرف زدن و حق دفاع از خود داشته باشید. اصلاً اجازهٔ کوچکترین اظهار وجودی به شما نمیدهند، بدون هیچ شناختی، دربارهتان نظر میدهند و تصمیم میگیرند.
کاربر ۶۱۳۳۷۸۰
۱۱
«هیچوقت اجازه نده رفتار آدمها باعث بشه فکر کنی بیارزشی.» با لحنی محکم و قاطع اما صدایی نرم و ملایم، مستقیم کنار گوشم حرف میزد. «تو همونقدر مستحق و لایق شادی هستی که دیگران هستن. این رو بدون که تو یه پسر خوب و باهوش و دوستداشتنی هستی. به هیچکس اجازه نده کاری کنه جور دیگهای دربارهٔ خودت فکر کنی.
rozhin
۱۰
میدونم حس میکنی منصفانه نیست اما یه روزی تو هم بزرگ میشی
Molaei
۹
بابایی میگفت وقتی مشکلات و مسائل دنیا آدمها را تحتفشار قرار میدهد، وقتی دیگر توان مقابله و تحمل ندارند، ناخودآگاه حس میکنند باید به سمت هم حملهور شوند و درد و سختیشان را سر دیگران خالی کنند.
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
۴
حسابی سر کارشان گذاشتم و آخرش هم گفتم سرشان به کار خودشان باشد.
"طراوت"
۴
بودن یا نبودنتان برای کسی اهمیتی ندارد.
f.nik
۴
سالهایی هستند که سؤالها را میپرسند و سالهایی که جواب میدهند.
daisy
۴
آدمهایی رو میشناسم که مدام از درست بودن حرف میزنن اما من چیزی جز دروغ توی وجودشون ندیدهام. زمان میگذره، دوباره و دوباره دروغ میگن اما باز هم تلاش میکنن بهت بگن حرفشون راست و درسته. این رو آویزهٔ گوشت کن، شخصیت آدمها رو کارهایی که میکنن میسازه، نه حرفهایی که میزنن. پس حواست باشه چه کارهایی میکنی!»
Molaei
۳
با خودم فکر میکردم چطور میشود توی این جهان زندگی کرد وقتی هر قدمی که برمیدارید یا هر کاری که میکنید، درستی و بیخطر بودن قدم یا کارتان، باید به تأیید عدهای غریبه برسد؟ آن هم فقط با نگاه کردن به ظاهرتان، بدون آنکه اجازهٔ حرف زدن و حق دفاع از خود داشته باشید. اصلاً اجازهٔ کوچکترین اظهار وجودی به شما نمیدهند، بدون هیچ شناختی، دربارهتان نظر میدهند و تصمیم میگیرند. اگر نگاهتان کنند و آنچه را میبینند دوست نداشته باشند، کارتان زار است.
daisy
۳
نمیفهمم چطور انسانی میتواند چنین کاری با انسانی دیگر بکند. بابایی میگفت وقتی مشکلات و مسائل دنیا آدمها را تحتفشار قرار میدهد، وقتی دیگر توان مقابله و تحمل ندارند، ناخودآگاه حس میکنند باید به سمت هم حملهور شوند و درد و سختیشان را سر دیگران خالی کنند. مردانی که دردهایشان را بر سر زنانشان میکوبند، مادرانی که سختیهایشان را سر کودکانشان خالی میکنند. سفیدپوستهایی که خشمشان را جوری سر سیاهپوستها فرود میآورند که انگار آنها آدم نیستند و حق زندگی ندارند؛ لگدمالشان میکنند، شلاقشان میزنند، توی صورتشان آب دهان میاندازند و از درختها حلقآویزشان میکنند.
daisy
۳
سرم، یه عده هستن که حتی قبل از اینکه ببیننت دربارهٔ تو حرف میزنن و قضاوتت میکنن. اما این حرفم یادت باشه... تو قرار نیست همونی بشی که مردم میگن. تو کسی میشی که خودت میخوای. این تصمیم توئه نه هیچکس دیگه. این رو بدون که نمیتونی نظر مردم رو دربارهٔ خودت عوض کنی. پس از من میشنوی، وقتت رو اصلاً برای این کار تلف نکن. فقط سعی کن همونی باشی و همون کاری رو بکنی که فکر میکنی درسته. حرف نزن، عمل کن
..
۳
تمام این مدت میتوانستم خواهر بزرگترش باشم. میتوانستم موهایش را برایش شانه کنم و ببندم و کارهای مختلفی یادش بدهم. چه کارهایی بلد بودم و میتوانستم به او یاد بدهم؟ نمیدانستم، آخر هیچوقت خواهر بزرگتر کسی نبودم. همیشه کوچکترین بودم.
Am
۳
سالهایی هستند که سؤالها را میپرسند و سالهایی که جواب میدهند.
زورا نیل هرستون
mahour
۳
اما هرچه بیشتر تلاش کردم، کمتر موفق شدم
mahour
۳
تلاش میکردم نامههایم برایش امیدبخش باشند اما در اعماق وجودم میدانستم آنها هرگز به دستش نمیرسند.
LiLion
۲
«پسرم، یه عده هستن که حتی قبل از اینکه ببیننت دربارهٔ تو حرف میزنن و قضاوتت میکنن. اما این حرفم یادت باشه... تو قرار نیست همونی بشی که مردم میگن. تو کسی میشی که خودت میخوای. این تصمیم توئه نه هیچکس دیگه. این رو بدون که نمیتونی نظر مردم رو دربارهٔ خودت عوض کنی. پس از من میشنوی، وقتت رو اصلاً برای این کار تلف نکن. فقط سعی کن همونی باشی و همون کاری رو بکنی که فکر میکنی درسته. حرف نزن، عمل کن.»
LiLion
۲
شخصیت آدمها رو کارهایی که میکنن میسازه، نه حرفهایی که میزنن. پس حواست باشه چه کارهایی میکنی!»
T
۲
اما راهحل این مشکل سکوت و دسترویدست گذاشتن و تماشای کارهای شیطانی این آدمها نیست. باید کاری کنیم. باید حرفی بزنیم، وگرنه چگونه شیطان از اشتباهش آگاه شود؟
mahour
۲
تمام تلاشش را میکرد که وانمود کند ناراحت نیست، شاید میتوانست بقیه را گول بزند اما من او را خوب میشناختم. حتی خیلی بهتر از خودش. احساساتش را انکار میکرد، میخواست آنها را مثل آشغال جارو کند زیر فرش و از جلوی چشمانش دور کند. اما برای من مثل روز روشن بود که دردی دارد او را از درون میخورد
mahour
۲
«آدمهایی رو میشناسم که مدام از درست بودن حرف میزنن اما من چیزی جز دروغ توی وجودشون ندیدهام. زمان میگذره، دوباره و دوباره دروغ میگن اما باز هم تلاش میکنن بهت بگن حرفشون راست و درسته. این رو آویزهٔ گوشت کن، شخصیت آدمها رو کارهایی که میکنن میسازه، نه حرفهایی که میزنن. پس حواست باشه چه کارهایی میکنی!»
daisy
۱
نمیدانم پدرم کریسمس را با کی جشن میگیرد. یعنی دوباره ازدواج کرده و همسری دارد؟ یعنی پدرِ پسر کوچولو یا دختری دیگر است؟ اصلاً دلش برای مامان تنگ شده؟ الان توی کالیفرنیاست یا هنوز در کارولینای جنوبی زندگی میکند و حتی خبر ندارد که پدرِ دختر کوچکی است که این صبح کریسمس تمام فکرش پیش اوست؟
daisy
۱
آره خب، بعضی وقتها چیزی که هستی با چیزی که مردم میخوان باشی زمین تا آسمون فرق داره اما مهم اینه که همیشه بدونی کی توی وجودته. میفهمی چی میگم؟ این چیزیه که شخصیتت رو میسازه. و شخصیت تو هم تغییری نکرده.
LiLion
۱
راهحل این مشکل سکوت و دسترویدست گذاشتن و تماشای کارهای شیطانی این آدمها نیست. باید کاری کنیم. باید حرفی بزنیم، وگرنه چگونه شیطان از اشتباهش آگاه شود؟
LiLion
۱
«آره خب، بعضی وقتها چیزی که هستی با چیزی که مردم میخوان باشی زمین تا آسمون فرق داره اما مهم اینه که همیشه بدونی کی توی وجودته. میفهمی چی میگم؟ این چیزیه که شخصیتت رو میسازه.
mahour
۱
حرفهای مامانی برایم بیمعنا بود. شکی نیست که کسی دلش نمیخواهد زجرکش و حلقآویز شود، اما راهحل این مشکل سکوت و دسترویدست گذاشتن و تماشای کارهای شیطانی این آدمها نیست. باید کاری کنیم. باید حرفی بزنیم، وگرنه چگونه شیطان از اشتباهش آگاه شود؟
mahour
۱
حسابش از دستم در رفته اما مامانی هزار بار یا شاید هم بیشتر، گره زدن این کراوات زبانبستهٔ بینوا را یادم داده بود. هنوز هم نمیتوانستم درست گره بزنم. بابایی و هنری از ترس اینکه کراواتشان را مثل کراوات کارگرهای دورهگرد گره بزنم، یکشنبهها قبل از رفتن به کلیسا خودشان را ازم قایم میکردند.
mahour
۱
بعید نیست رنگ پوستم را از پدرم به ارث برده باشم. همرنگ مامان نیستم. پوست مامان صافترین و زیباترین پوست دنیاست. همهجای بدنش، حتی روی بازوها و پاهایش یا روی گونههای گرد و خوشگلش، مثل شکلات کاکائویی، نرم و لطیف و صاف است. رنگ من بیشتر به رنگ بادامزمینی میزند. بعضیها صدایم میکردند زردَنبو! چه حرف چرتی! من که اصلاً زرد نبودم.
