
بریدههایی از کتاب ماه بلند آسمان
۴٫۵
(۲۶)
با خودم فکر میکردم چطور میشود توی این جهان زندگی کرد وقتی هر قدمی که برمیدارید یا هر کاری که میکنید، درستی و بیخطر بودن قدم یا کارتان، باید به تأیید عدهای غریبه برسد؟ آن هم فقط با نگاه کردن به ظاهرتان، بدون آنکه اجازهٔ حرف زدن و حق دفاع از خود داشته باشید. اصلاً اجازهٔ کوچکترین اظهار وجودی به شما نمیدهند، بدون هیچ شناختی، دربارهتان نظر میدهند و تصمیم میگیرند. اگر نگاهتان کنند و آنچه را میبینند دوست نداشته باشند، کارتان زار است. راه فراری ندارید و گرفتار میشوید. هیچ حرفی نمیتوانید بهشان بزنید تا نظرشان را تغییر دهید، آنها اصلاً گوشی برای شنیدن صدای شما ندارند. صدای شما برایشان، مثل صدای ضعیفِ کشیده شدن کف کفش بر سطح زمین است، صدای چرخیدن در روی لولا، ناچیز و مبهم، ضعیف و ناشناخته.
daisy
«هیچوقت اجازه نده رفتار آدمها باعث بشه فکر کنی بیارزشی.»
LiLion
جورج استینی جونیور، پسری چهاردهساله بود که در سال ۱۹۴۴ متهم به قتل دو دختربچهٔ سفیدپوست شد. و درست سه ماه بعد اعدام شد. داستان زندگی جورج غمانگیز و آزاردهنده بود. تصویر صورتش از جلوی چشمانم کنار نمیرفت. چشمهایی بزرگ و قهوهای، خالی از هر امید و آرزویی.
هفتاد سال بعد، اعلام شد حکم دادگاه جورج دروغین و ظاهرسازی بوده است و او تبرئه و بیگناهیاش اثبات شد.
potterhead
آن هم فقط با نگاه کردن به ظاهرتان، بدون آنکه اجازهٔ حرف زدن و حق دفاع از خود داشته باشید. اصلاً اجازهٔ کوچکترین اظهار وجودی به شما نمیدهند، بدون هیچ شناختی، دربارهتان نظر میدهند و تصمیم میگیرند.
- 𝘔𝘪𝘯𝘦𝘳𝘷𝘢
میدونم حس میکنی منصفانه نیست اما یه روزی تو هم بزرگ میشی
rozhin
«هیچوقت اجازه نده رفتار آدمها باعث بشه فکر کنی بیارزشی.» با لحنی محکم و قاطع اما صدایی نرم و ملایم، مستقیم کنار گوشم حرف میزد. «تو همونقدر مستحق و لایق شادی هستی که دیگران هستن. این رو بدون که تو یه پسر خوب و باهوش و دوستداشتنی هستی. به هیچکس اجازه نده کاری کنه جور دیگهای دربارهٔ خودت فکر کنی.
کاربر ۶۱۳۳۷۸۰
بابایی میگفت وقتی مشکلات و مسائل دنیا آدمها را تحتفشار قرار میدهد، وقتی دیگر توان مقابله و تحمل ندارند، ناخودآگاه حس میکنند باید به سمت هم حملهور شوند و درد و سختیشان را سر دیگران خالی کنند.
Molaei
سالهایی هستند که سؤالها را میپرسند و سالهایی که جواب میدهند.
f.nik
حسابی سر کارشان گذاشتم و آخرش هم گفتم سرشان به کار خودشان باشد.
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
با خودم فکر میکردم چطور میشود توی این جهان زندگی کرد وقتی هر قدمی که برمیدارید یا هر کاری که میکنید، درستی و بیخطر بودن قدم یا کارتان، باید به تأیید عدهای غریبه برسد؟ آن هم فقط با نگاه کردن به ظاهرتان، بدون آنکه اجازهٔ حرف زدن و حق دفاع از خود داشته باشید. اصلاً اجازهٔ کوچکترین اظهار وجودی به شما نمیدهند، بدون هیچ شناختی، دربارهتان نظر میدهند و تصمیم میگیرند. اگر نگاهتان کنند و آنچه را میبینند دوست نداشته باشند، کارتان زار است.
Molaei
سرم، یه عده هستن که حتی قبل از اینکه ببیننت دربارهٔ تو حرف میزنن و قضاوتت میکنن. اما این حرفم یادت باشه... تو قرار نیست همونی بشی که مردم میگن. تو کسی میشی که خودت میخوای. این تصمیم توئه نه هیچکس دیگه. این رو بدون که نمیتونی نظر مردم رو دربارهٔ خودت عوض کنی. پس از من میشنوی، وقتت رو اصلاً برای این کار تلف نکن. فقط سعی کن همونی باشی و همون کاری رو بکنی که فکر میکنی درسته. حرف نزن، عمل کن
daisy
آدمهایی رو میشناسم که مدام از درست بودن حرف میزنن اما من چیزی جز دروغ توی وجودشون ندیدهام. زمان میگذره، دوباره و دوباره دروغ میگن اما باز هم تلاش میکنن بهت بگن حرفشون راست و درسته. این رو آویزهٔ گوشت کن، شخصیت آدمها رو کارهایی که میکنن میسازه، نه حرفهایی که میزنن. پس حواست باشه چه کارهایی میکنی!»
daisy
سالهایی هستند که سؤالها را میپرسند و سالهایی که جواب میدهند.
زورا نیل هرستون
شیرین نجات
بودن یا نبودنتان برای کسی اهمیتی ندارد.
"طراوت"
نمیفهمم چطور انسانی میتواند چنین کاری با انسانی دیگر بکند. بابایی میگفت وقتی مشکلات و مسائل دنیا آدمها را تحتفشار قرار میدهد، وقتی دیگر توان مقابله و تحمل ندارند، ناخودآگاه حس میکنند باید به سمت هم حملهور شوند و درد و سختیشان را سر دیگران خالی کنند. مردانی که دردهایشان را بر سر زنانشان میکوبند، مادرانی که سختیهایشان را سر کودکانشان خالی میکنند. سفیدپوستهایی که خشمشان را جوری سر سیاهپوستها فرود میآورند که انگار آنها آدم نیستند و حق زندگی ندارند؛ لگدمالشان میکنند، شلاقشان میزنند، توی صورتشان آب دهان میاندازند و از درختها حلقآویزشان میکنند.
daisy
تمام این مدت میتوانستم خواهر بزرگترش باشم. میتوانستم موهایش را برایش شانه کنم و ببندم و کارهای مختلفی یادش بدهم. چه کارهایی بلد بودم و میتوانستم به او یاد بدهم؟ نمیدانستم، آخر هیچوقت خواهر بزرگتر کسی نبودم. همیشه کوچکترین بودم.
..
اما راهحل این مشکل سکوت و دسترویدست گذاشتن و تماشای کارهای شیطانی این آدمها نیست. باید کاری کنیم. باید حرفی بزنیم، وگرنه چگونه شیطان از اشتباهش آگاه شود؟
T
«پسرم، یه عده هستن که حتی قبل از اینکه ببیننت دربارهٔ تو حرف میزنن و قضاوتت میکنن. اما این حرفم یادت باشه... تو قرار نیست همونی بشی که مردم میگن. تو کسی میشی که خودت میخوای. این تصمیم توئه نه هیچکس دیگه. این رو بدون که نمیتونی نظر مردم رو دربارهٔ خودت عوض کنی. پس از من میشنوی، وقتت رو اصلاً برای این کار تلف نکن. فقط سعی کن همونی باشی و همون کاری رو بکنی که فکر میکنی درسته. حرف نزن، عمل کن.»
LiLion
شخصیت آدمها رو کارهایی که میکنن میسازه، نه حرفهایی که میزنن. پس حواست باشه چه کارهایی میکنی!»
LiLion
راهحل این مشکل سکوت و دسترویدست گذاشتن و تماشای کارهای شیطانی این آدمها نیست. باید کاری کنیم. باید حرفی بزنیم، وگرنه چگونه شیطان از اشتباهش آگاه شود؟
LiLion
«آره خب، بعضی وقتها چیزی که هستی با چیزی که مردم میخوان باشی زمین تا آسمون فرق داره اما مهم اینه که همیشه بدونی کی توی وجودته. میفهمی چی میگم؟ این چیزیه که شخصیتت رو میسازه.
LiLion
حرفهای مامانی برایم بیمعنا بود. شکی نیست که کسی دلش نمیخواهد زجرکش و حلقآویز شود، اما راهحل این مشکل سکوت و دسترویدست گذاشتن و تماشای کارهای شیطانی این آدمها نیست. باید کاری کنیم. باید حرفی بزنیم، وگرنه چگونه شیطان از اشتباهش آگاه شود؟
mahour
حسابش از دستم در رفته اما مامانی هزار بار یا شاید هم بیشتر، گره زدن این کراوات زبانبستهٔ بینوا را یادم داده بود. هنوز هم نمیتوانستم درست گره بزنم. بابایی و هنری از ترس اینکه کراواتشان را مثل کراوات کارگرهای دورهگرد گره بزنم، یکشنبهها قبل از رفتن به کلیسا خودشان را ازم قایم میکردند.
mahour
بعید نیست رنگ پوستم را از پدرم به ارث برده باشم. همرنگ مامان نیستم. پوست مامان صافترین و زیباترین پوست دنیاست. همهجای بدنش، حتی روی بازوها و پاهایش یا روی گونههای گرد و خوشگلش، مثل شکلات کاکائویی، نرم و لطیف و صاف است. رنگ من بیشتر به رنگ بادامزمینی میزند. بعضیها صدایم میکردند زردَنبو! چه حرف چرتی! من که اصلاً زرد نبودم.
mahour
اما هرچه بیشتر تلاش کردم، کمتر موفق شدم
mahour
تمام تلاشش را میکرد که وانمود کند ناراحت نیست، شاید میتوانست بقیه را گول بزند اما من او را خوب میشناختم. حتی خیلی بهتر از خودش. احساساتش را انکار میکرد، میخواست آنها را مثل آشغال جارو کند زیر فرش و از جلوی چشمانش دور کند. اما برای من مثل روز روشن بود که دردی دارد او را از درون میخورد
mahour
تلاش میکردم نامههایم برایش امیدبخش باشند اما در اعماق وجودم میدانستم آنها هرگز به دستش نمیرسند.
mahour
«آدمهایی رو میشناسم که مدام از درست بودن حرف میزنن اما من چیزی جز دروغ توی وجودشون ندیدهام. زمان میگذره، دوباره و دوباره دروغ میگن اما باز هم تلاش میکنن بهت بگن حرفشون راست و درسته. این رو آویزهٔ گوشت کن، شخصیت آدمها رو کارهایی که میکنن میسازه، نه حرفهایی که میزنن. پس حواست باشه چه کارهایی میکنی!»
mahour
نمیدانم پدرم کریسمس را با کی جشن میگیرد. یعنی دوباره ازدواج کرده و همسری دارد؟ یعنی پدرِ پسر کوچولو یا دختری دیگر است؟ اصلاً دلش برای مامان تنگ شده؟ الان توی کالیفرنیاست یا هنوز در کارولینای جنوبی زندگی میکند و حتی خبر ندارد که پدرِ دختر کوچکی است که این صبح کریسمس تمام فکرش پیش اوست؟
daisy
آره خب، بعضی وقتها چیزی که هستی با چیزی که مردم میخوان باشی زمین تا آسمون فرق داره اما مهم اینه که همیشه بدونی کی توی وجودته. میفهمی چی میگم؟ این چیزیه که شخصیتت رو میسازه. و شخصیت تو هم تغییری نکرده.
daisy
حجم
۲۳۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
حجم
۲۳۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
قیمت:
۱۸۶,۰۰۰
تومان