با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
اگر داری این کتاب را می‌خوانی، کار از کار گذشته!

دانلود و خرید کتاب اگر داری این کتاب را می‌خوانی، کار از کار گذشته!

۴٫۹ از ۹ نظر
۴٫۹ از ۹ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب اگر داری این کتاب را می‌خوانی، کار از کار گذشته!  نوشته  پسودانیموس بوش  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب اگر داری این کتاب را می‌خوانی، کار از کار گذشته!

کتاب اگر داری این کتاب را می‌خوانی، کار از کار گذشته! نوشته پسودانیموس بوش داستانی معمایی است. زوج شروری می‌خواهند از طریق کاساندار و مکس - ارنست چیز جادویی را که به دنبالش هستند، به دست بیاورند...!

این داستان را با ترجمه مرجان حمیدی بخوانید و در یک ماجرای پر رمز و راز غرق شوید.  

درباره کتاب اگر داری این کتاب را می‌خوانی، کار از کار گذشته!

«دکتر ل» و «خانم مووه»، زوج شروری هستند که در داستان قبل موفق نشدند به هدف شومشان برسند. آن‌ها دوباره می‌خواهند از طریق کاساندرا و مکس-ارنست چیزی را که به دنبالش هستند به دست بیاورند، چیزی ارزشمند، جادویی و... ترسناک! و حالا کاساندرا باید معمای منشور صدا را حل کند. به نظر می‌رسد حالا که تا اینجا داستان را دنبال کردید، دیگر کار از کار گذشته باشد، ولی ما بیشتر از این نمی‌توانیم چیزی به شما بگوییم. همه چیز توی داستان این کتاب نوشته شده! اما، موقع خواندن مراقب خودتان باشید...!

کتاب اگر داری این کتاب را می‌خوانی، کار از کار گذشته! را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

کودکان و نوجوانان علاقه‌مند به داستان‌های پر ماجرا از خواندن داستان اگر داری این کتاب را می‌خوانی، کار از کار گذشته! لذت می‌برند. 

بخشی از کتاب اگر داری این کتاب را می‌خوانی، کار از کار گذشته!

کارت‌های تاروت با نقش‌هایی ظریف از پادشاهان فرتوت و دلقک‌های خندان... جعبه‌های جلاخوردهٔ براق چینی که پوششی بود برای تله‌های فنری و محفظه‌های مخفی... فنجان‌هایی از عاج و چوب با حکاکی‌های پیچیده که برای غیب کردن سکه و سنگ و حتی انگشت طراحی شده بودند... حلقه‌های نقره‌ای براق که دست‌های کاربلد می‌توانستند طوری از هم باز و دوباره به هم وصلشان کنند که انگار از هوا ساخته شده بودند...

موزهٔ شعبده‌بازی.

دایرهٔ نور روی گوی بلورین درخشانی افتاد، انگار منتظر بود تصویری چرخان روی سطحش ظاهر شود، بعد، بی‌حرکت روی یک فانوس بزرگ برنزی ماند که شاید زمانی خانهٔ یک غول چراغ جادوی قدرتمند بود.

بالاخره، نور چراغ‌قوه به محفظه‌ای شیشه‌ای راه پیدا کرد که وسط اتاق گذاشته شده بود و چیز دیگری نزدیکش نبود.

زنی با صدایی شبیه یخ گفت: «آها! بالاخره!»

مرد پشت چراغ‌قوه نیشخند زد. «کی گفته بهترین جا برای قایم کردن چیزی درست جلوی چشمه؟ عجب احمقی بوده.» لهجه‌اش عجیب و ترسناک بود.

زن زیر لب گفت: «کارِت رو بکن!»

مرد، چراغ‌قوهٔ سنگین را که محکم در دست دستکش‌پوشش گرفته بود مثل تبر پایین برد. شیشه تکه‌تکه شد و مانند آبشاری فرو ریخت، یک گوی شیری‌رنگ نمایان شد ـ مرواریدی عظیم؟ ـ در بستری از مخمل سیاه.

زن، بدون توجه به تکه‌های تیز و براق شیشه، دست ظریف لاغرش را که با دستکشی ظریف و سفید پوشانده شده بود دراز کرد و گوی را بیرون کشید.

گوی به اندازهٔ تخم شترمرغ و نیمه‌شفاف بود و انگار از داخل می‌درخشید. بافت سطحش شبیه شانهٔ عسل از سوراخ‌های متعدد در اندازه‌های گوناگون تشکیل شده بود. نوار باریکی از نقره دور گوی پیچیده شده و آن را به دو نیم‌کرهٔ هم‌اندازه تقسیم کرده بود.

زن موی بلوند استخوانی‌اش را کنار زد و شیء اسرارآمیز را به گوشش، که ظاهری بی‌نقص داشت، نزدیک کرد. وقتی آن را گرداند، مثل بطری‌ای که با در باز در معرض باد قرار گرفته باشد سوت کشید.

فخرفروشانه گفت: «کم‌وبیش می‌تونم صداش رو بشنوم. هیولای وحشتناک!»

«مطمئنی زنده‌ست؟ چهارصد، پونصد سال گذشته...»

زن، که هنوز به صدای گوی درون دستش گوش می‌کرد، جواب داد: «موجودی مثل اون ـ که خلقش اون‌قدر محاله ـ کشتنش محال‌تره.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
zeinab
۱۳۹۹/۱۱/۰۷

واقعا حرف ندارد

ن. عادل
۱۳۹۹/۱۲/۲۰

خوب و چسبناک. (یعنی نمیشه گذاشتش زمین)

Hermion
۱۴۰۰/۰۳/۲۱

من درمورد کتاب قبلی این یعنی اسم این کتاب راز است نظر دادم و دقیقا واسه همینم همون نظرو دارم زیبا جذاب فوقالعاده محشر مرموز عشق و عاشقش میشین نخونین از دستش دادین حتما بخونین و لذت ببرین🤤✌🏻♥️

* Saba *
۱۴۰۰/۰۲/۲۸

این کتاب تک جلدیه؟؟

♡عاشق کتاب♡
۱۳۹۹/۱۱/۲۶

سلام طاقچه جون ممنونم که به نظرم اهمیت دادی و این کتاب رو تو قسمت بینهایت قرار دادی مرسییییی😙😙🌹🍃

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۴)
«مطمئنی زنده‌ست؟ چهارصد، پونصد سال گذشته...» زن، که هنوز به صدای گوی درون دستش گوش می‌کرد، جواب داد: «موجودی مثل اون ـ که خلقش اون‌قدر محاله ـ کشتنش محال‌تره.»
مهدیار یوسف
امبر گفت: «خب، من فکر می‌کنم تهوع‌آوره ـ به معنی واقعی کلمه. شبیه باسن سگه!» کاس می‌دانست نباید بحث کند، اما نتوانست جلوی خودش را بگیرد. «تهوع‌آور نیست. طبیعیه. یه مکانیزم دفاعیه.» مکس ـ ارنست گفت: «راستش فکر کنم فکر می‌کنه اون چوب غذاست. روی شاخک‌هاش سَم داره و باهاشون ماهی‌های کوچیک و این‌جور چیزها رو می‌کِشه توی دهنش.» معلمشان، آقای نیدلمن، به آن‌ها نزدیک شد و گفت: «در واقع، همه‌تون درست گفتین، حتی امبر. چون دهن شقایق دریایی مقعدش هم هست. از باسنش غذا می‌خوره.» امبر گفت: «اَااااااه! اَااااااه! اَااااااه! اَااااااه!»
ن. عادل
کاس گفت: «از آشنایی‌تون خوشوقتم.» آقای والاس با انزجار گفت: «اوه، ما قبلاً همدیگه رو دیدیم، وقتی هنوز پوشک می‌شدی.» انگار هنوز بوی پوشکِ ذکرشده به مشامش می‌رسید.
ن. عادل
چراغ‌قوه در تاریکی رخنه کرد چراغ‌قوه تاریکی را چاک داد نور چراغ‌قوه مانند شمشیر تاریکی را شکافت نور چراغ‌قوه مانند نیزه – آها! حالا درست شد! – از سالن تاریک گذشت و مجموعه‌ای شگفت‌انگیز از عتیقه‌های عجیب را روشن کرد:
مهدیار یوسف

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۲۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۵۱۱-۱
تعداد صفحات۳۲۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۵۱۱-۱