با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب بی کتابی اثر محمدرضا شرفی خبوشان

دانلود و خرید کتاب بی کتابی

۴٫۳ از ۳۴ نظر
۴٫۳ از ۳۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب بی کتابی  نوشته  محمدرضا شرفی خبوشان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب بی کتابی

بی‌کتابی داستانی نوشته محمدرضا شرفی خبوشان ماجرای دلال کتابی در زمان مشروطه است که دیوانه‌وار به دنبال کتاب‌های قدیمی و نسخ خطی‌ می‌گردد.

 این کتاب برگزیده دهمین جایزه ادبی جلال آل‌احمد، برنده سی و پنجمین دوره جایزه کتاب سال در سال ۱۳۹۶ و هفدهمین دوره انتخاب کتاب سال شهید حبیب غنی‌پور شده است.

 درباره کتاب بی‌کتابی

دلال داستان برای به دست آوردن نسخه باارزشی از یک کتاب وارد رقابت با هم‌صنف‌های خود می‌شود و در این راه خطرهای بسیاری را به جان می‌خرد. در این بین اما صدای وجدانش لحظه‌ای آرامش نمی‌گدارد. 

شرفی خبوشان با هنرمندی در بی‌کتابی تصویر انسان حریصی را نشان می‌دهد که در تمامی زندگی‌اش میل به داشتن و بیش‌تر داشتن بر او حکمرانی می‌کند. شخصیت اصلی کتاب اما انسان باهوشی است که خواننده را با خود همراه می‌کند، مخاطب خود را به جای او می‌گذارد و توصیف‌های فوق‌العاده نویسنده خواننده را همه‌جوره درگیر خود می‌کند. در انتها رجوع به خویشتن و درک بیشتر از حقیقت زندگی، فضای کتاب را با درون هر انسان گره می‌زند و افق جدیدی را برایش باز می‌کند.

خواندن کتاب بی‌کتابی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 همه علاقه‌مندان به رمان‌های فارسی را به خواندن این کتاب دعوت می‌کنیم.

درباره محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضا شرفی خبوشان، زاده ۱۳۵۷، وعلم ادبیات فارسی، نویسنده و شاعر ایرانی است. او برای رمان بی‌کتابی جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در بخش ادبیات و نثر معاصر در دوره سی و پنجم را به دست آورده است. از دیگر کتاب‌های شرفی خبوشان می‌توان به عاشقی به سبک ونگوگ، موهای تو خانه ماهی‌هاست، نامت را بگذار وسط این شعر و روایت دلخواه پسری به اسم سمیر را نام برد.

 بخشی از کتاب بی‌کتابی

چه بارها که به خاطر کتاب سیلی خوردم و تنم کبود شد و در انبار حبس شدم. بعضاً پیش می‌آمد که پدراندرم به خاطر عجز و لابه و گریه‌های مادرم به اصطلاح مهربان می‌شد، مرا می‌نشاند در اتاقش و کتابی را که دست گرفته بود، بلند می‌خواند و وادارم می‌کرد که گوش بدهم.

با شلوار قصب راه‌راهش می‌نشست روی تخته‌پوست بزرگ و سفیدی که مخصوص خودش بود و تکیه می‌زد به مخدّه گل‌بهی و میز کوچک چوب‌گردویش را که پر بود از قلم‌نی و قلم فلزی و دوات مختلف و قلم‌تراش و قط‌زن استخوانی و کاغذ و نسخه‌های خطّی، کنار می‌زد و چهارزانو کتاب را مثل نوزاد تازه به دنیا آمده‌ای، با دست می‌گرفت روی پاهایش و سرش را خم می‌کرد و قوزش بالا می‌آمد و شروع می‌کرد به خواندن.

من کنار در، نزدیک نعلین‌هایش، دوزانو لابد می‌نشستم و دست‌هایم را می‌گذاشتم روی زانوهایم و گوش می‌دادم و گاهی مادرم اگر با سینی چای یا دم‌کرده گل‌گاوزبان و اسطوخودوس یا مرزنگوش وحشی گوشه در را باز می‌کرد، بلند می‌شدم و خیلی متین و آهسته، سینی را می‌گرفتم و می‌گذاشتم کنار دستش و دوباره برمی‌گشتم و دوزانو سرجایم می‌نشستم تا وقتی که خودش بگوید، بلند شو برو یا فرمان بدهد که کوزه آب بیاورم یا نشانی می‌داد که بروم از کی کتاب بگیرم یا کتابی را داخل بقچه می‌پیچید یا در جعبه می‌گذاشت که ببرم به کی بدهم یا بروم کجای بازار نخ ابریشم یا کاغذ یا سریشم بگیرم و برگردم.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۳)
afshin hakimiyan
۱۴۰۰/۰۱/۱۹

۰ #بی_کتابی داستان یک عتیقه‌چی عاشق کتاب است. عاشق جلد کتاب. عاشق خطاطی و نقش و نگار و تذهیب و حاشیه‌نویسی کتاب. دوست دارد کتاب‌ها را لمس کند. دستی به سر و روی‌شان بکشد. دنبال همه کتاب‌های خطی و اصل و

- بیشتر
محمدحسین
۱۳۹۹/۰۸/۰۶

توصیه اکید می شود!

shahravesh
۱۳۹۹/۰۸/۰۷

لطفا بذاریدش تو بی نهایت

MKS
۱۳۹۹/۰۸/۰۶

این کتاب فوق العاده زیباست

Nasrin
۱۳۹۹/۰۹/۲۲

عالی و کم نظیر در ادبیات معاصر ایران

گیله مرد
۱۳۹۹/۰۸/۰۶

به جرئت میتونم بگم جزو بهترین رمان های ایرانیه. فوق العاده جذاب و خوب. حتما کسانی که رمان خوان حرفه ای هستند این کتاب رو بخونند. البته به خاطر نثر خاص و قجریش شاید اوایل کمی سخت به نظر بیاد

- بیشتر
mary
۱۴۰۰/۰۱/۳۰

کتاب فوق العاده و جالبی بود. داستان کتاب در زمان مرگ مظفرالدین شاه و به تخت رسیدن محمد علی شاه میگذرد. لسان الدوله کتابدار کتابخانه شاهی در زمان مظفرالدین شاه که کتابهای نفیس و ارزشمند زیادی دوران او از کتابخانه

- بیشتر
mah
۱۳۹۹/۱۲/۰۶

یکی از بهترین و جذاب ترین رمان های ایرانی که خوندم.

سنیه
۱۴۰۰/۰۱/۱۲

متن بسیار قشنگی داره، ادبیات دوره مشروطه کتاب به نظر سنگین میاد، ولی عالیه تصویرسازیش عالیه، دقیق انگار تو صحنه هستی و داری میبینی. توصیه میکنم بخونیدش.

_mamanbanoo_
۱۴۰۰/۰۳/۰۹

کتاب پرازجزئیات و توضیحاتی است که گاهی خواننده رو خسته میکنه اماتسلط نویسنده بر موضوع و دایره واژگان جدا تحسین برانگیزه

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۰)
عجب پدرسوخته جَلَبی‌است این چپو میرزا! چنان از اساس، قضیه را به هم ریخته که اگر نصف این گنجینه را هم چپو کند، کسی سر درنمی‌آورد. دزد از بی‌نظمی نان می‌برد. امور منزل و دولت و شهر و مملکت ندارد، چه آشپزخانه باشد، چه کتابخانه سلطنتی. فرقی ندارد. خرمن را به هم بریز، انبار را درهم کن، بازار را آشفته کن، طبّاخ را شاخ کن برای کلّه‌پز، پتک چلینگر را هوار کن سر کلیدساز، صبّاغ و رنگرز و خیاط را بگو تنبان علاقه‌بند و بزاز را جر بدهد، لحاف‌دوز و نمدمال را بینداز سر لوّاف، تنباکوفروش و نفت‌فروش و زغال‌فروش را آتش کن برای بقّال و عطّار و سوزن پالون‌دوز را فرو کن به ماتحت بقیه و خودت از آن بالا بر مسند بنشین و کمچه چوبی‌ات را بزن به دل این آش شله‌قلمکار و قرابه‌ات را پر کن، ببین چه نفعی می‌بری.
علی رئیسی
دزد از بی‌نظمی نان می‌برد.
فقیر
ملکه اشک از گونه‌اش می‌ریزد امّا بی‌صدا و گونه‌اش را می‌چسباند به کف سر فروغ، روی موهای حلقه‌شده و خیس و راه می‌رود لنگان و مراقب است که زیر دست و پای غارتی‌ها نرود و کسی دست نرساند. دو نفر کلفت هم خودشان را مثل برّه‌آهو از پشت می‌چسبانند به ملکه. خون می‌خورد ملکه و خون می‌خورد و همان‌طور به میانه حیاط که می‌رسد، سر بلند می‌کند و با دهان پر از خون، هوار می‌زند به قزّاق‌ها: - چه کرده‌ایم ما؟ نامسلمان‌ها! بی‌غیرت‌ها! بردارید، ببرید. به ما چه کار دارید؟ خانه را چرا خراب می‌کنید، بی‌دین‌ها؟!
mah
و پنجه را تا آرنج در خون خلق فرو می‌برند و منخرینشان را بوی خون پر می‌کند و آرامند، سنگین نمی‌شوند و غمباد نمی‌گیرند. چه‌طور می‌شود؟ یعنی آن‌ها هم خودشان را حقیقت می‌دانند که حرف نمی‌زنند؟ یعنی فسادشان و تباهی‌شان را حق می‌دانند؟
mah
سالیان گذشت که فهمیدم که کتاب هم جنس آنتیکه‌ای است و چون سفالی یا سنگی است که ارزشش بستگی به دست و لعاب و کوره و صیقل صنعتگر دارد و کسی در این خاک خراب، محتوای آن را اندازه نمی‌گیرد که بابتش قرانی بدهد. آنچه که مرا معلوم شد، این بود که تمام شاهان قدیم و اخیر که میل به جمع کتب داشتند، صورت ظاهر آن را و ارزش خطّ و نقش آن را در نظر داشتند، تا معانی مکتوب در آن را.
گیله مرد
گنجورید شما قربان! پا گذاشته‌اید جای پای ابن‌سینا که زمانی گنجور کتابخانه نوح سامانی بود، پا گذاشته‌اید جای پای مسعود سعد سلمان که زمانی کتابخانه مسعودغزنوی در غزنه دستش بود، پا گذاشته‌اید جای پای کمال‌الدّین بهزاد که کتابدار کتابخانه همایونی سلطان‌حسین بایقرا و شاه اسماعیل صفوی بود.
zahra.n
نگاه کردم به آن چکمه‌ها؛ چکمه‌هایی که از کمر تا شده بودند و مثل صاحبشان داشتند با همان شکل و شمایل از جاهایی که رفته بودند، حرف می‌زدند. این چکمه‌ها در رکاب فرو شده بودند، در پهلوی آدم‌ها کبودی گذاشته بودند، به مبال رفته بودند، بر جسد فشنگ‌ها راه رفته بودند، بر خون بسته‌شده رد گذاشته بودند و هزاران بار برای لیاخوف خودشان را به هم کوبیده بودند.
mah
تصویر تک‌تک ما افتاده بود بر دیواره‌ای شفّاف و مارهای سیاهی از شانه‌هایمان روییده بود. معلوم نمی‌کرد مارها از کجا آمده‌اند. دست بردیم به شانه‌هایمان؛ چیزی نبود، فقط کمی تیزتر شده بود. دیوار را نگاه کردیم. ما بودیم. خودمان بودیم، با مارهایی بر شانه. شاید انعکاس نور و لرزش سایه‌ها، شانه‌هایمان را بالا برده بود و این تصوّر ما بود ولی مارها تکان می‌خوردند، زنده بودند و می‌خندیدند. هیچ‌چیز واقعیتش معلوم نبود و شاید بخار و سمومات آنجا سرمان را به دوران انداخته بود و این‌طور می‌دیدیم؛ از دوش قزّاق، لسان‌الدّوله، آقازاده و نوکرها و از دوش من و پدراندر، مار روییده بود. ما ضحّاک را دیدیم.
mah
باشد؛ دستور، دستور لیاخوف است و شاه هم راضی است و نمی‌تواند که راضی نباشد، چون اختیار تام داده به لیاخوف. اصلاً به شاه ایران که اندازه نوکر تزار هم نیست چه مربوط؟ قزّاق روس است و اینجا هم یکی از ولایات روس است.
mah
ما آنجا بودیم، مشروطه را گیر انداخته بودیم. مشروطه از ترس می‌لرزید و لابد آن گوشه با دیدن ما خودش را خراب کرده بود. این اوّلین شکار یوم‌التّوپ ما بود. حرف نزدیم. از جا بلند شدیم. شوشکه‌ها را طرفش گرفتیم. نزدیکش رفتیم. مشروطه پشتش را فشار می‌داد به سه‌کنج دیوار. تصوّر کردیم با همان کمر نحیف می‌خواهد دیوار را ویران کند، تار را به هم بریزد، از چنگالمان فرار کند. بعد دیدیم چیزی درخشید. مشروطه همان‌طور نشسته و مچاله، لوله تفنگش را به طرف ما گرفت. دستار سیاه باریکی دور سرش بسته بود، طلبه کم سنّ و سالی بود، محاسن تُنُکی داشت. بلند شد ایستاد، عبایش از دوشش سُر خورد، افتاد پشت پایش. می‌توانستیم لرزیدن آن دو پا را که مثل چوب خشک به هم می‌خورد، حس کنیم.
حامد سهروردی

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۶۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۷/۲۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۶۸۸۹-۹۷-۹
تعداد صفحات۲۶۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۰۷/۲۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۶۸۸۹-۹۷-۹