معرفی و دانلود کتاب آدم ها + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب آدم ها
off
٪۲۰
subscriptionAvailable

کتاب آدم ها

نوع کتاب
۴.۳(از ۷۲ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
احمد غلامی
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب آدم ها

«آدم‌‌ها» مجموعه داستان کوتاهی از احمد غلامی( -۱۳۴۰)، نویسنده ایرانی است. در بخشی از داستان «نصرالله گسگ» از این مجموعه داستان کوتاه می‌خوانیم: «یکی از فامیل‌‌های دور ما بود. با کسی رفت و آمد چندانی نداشت. ارث و میراثی بهش رسیده بود و پول توی بانک سپرده بود و با بهره‌‌اش زندگی متوسطی را می‌‌گذراند. قبلاً توی چند روزنامه کار کرده بود. گزارش‌‌ها، مصاحبه‌‌ها و مقالات زیادی از او چاپ شده بود. حتی بعضی وقت‌‌ها تا پست دبیری و سردبیری هم پیش رفته بود. اما سردبیر موفقی نبود و در این پست‌‌ها مدت کوتاهی مانده بود. قیافه‌‌اش شبیه روزنامه‌‌نگارها نبود. وقتی می‌‌خواستم دنبال کار روزنامه‌‌نگاری بروم رفتم سراغش. قبل از این‌که او را ببینم تصور می‌‌کردم با مردی عینکی با صورتی لاغر و سبیل‌‌های نسبتا بلند روبرو می‌‌شوم. اصلاً این‌طور نبود. بیش‌تر شبیه یکی دیگر از فامیل‌‌های ما آقا ماشاءالله بود که سرکارگر نساجی بود. راستی اسم این فامیل روزنامه‌‌نگارمان آقانصرالله بود. با این‌که سالیان سال توی روزنامه کار کرده بود اما در عالم مطبوعات خیلی‌‌ها او را نمی‌‌شناختند. خودش معتقد بود بعضی آدم‌‌ها اسم و فامیلشان در شهرتشان اثر دارد و او به این دلیل شهرت ندارد که فامیلی‌‌اش خیلی دشوار است».

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب آدم ها و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:آدم ها
موضوع:داستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسنده:احمد غلامی
انتشارات:نشر ثالث
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۳/۱۰/۰۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۵.۰۱ مگابایت
شابک:۹۷۸۹۶۴۳۸۰۷۳۳۷‬
تعداد صفحه‌ها:۲۵۰ صفحه
قیمت کتاب:۱۰۴۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه ادبیات ایران

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

Omid r kh
۱۳۹۶/۰۹/۲۱

. به نظرم بزرگترین تفاوتِ یک کتاب خوب و یک کتاب بد این است که کتاب بد کاری میکند شما در انتها ازش سوال کنید "خب که چه؟" ساده تر بخواهم بگویم یک کتاب بد مثل شلغم است، هیچ کنشی در...بیشتر

۳
elham
۱۳۹۷/۰۲/۰۷

کتاب جذابیه، اینکه خیلی کوتاه و مختصر به زندگی ده ها آدم سرک میکشی و اینکه زندگی هر آدم هرچقدر هم که بی عرضه و ساده و بدرد نخور و فوق العاده معمولی باشه، جالبه و تاثیرگذاره، اینکه چطور تو...بیشتر

۰
هو نعم الامیر
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۱۰

به نظرم برای اونایی که دنبال شخصیت‌پردازی متفاوت در داستان هستن جذابه. داستانها متنوع هستن و از آدمهای جورواجور که دورو برمون هست، داستانک کوتاهی را روایت کرده

۰
sedko
۱۳۹۸/۰۳/۲۳

من که کتابو دوست داشتم.من نسخه ی چاپی شو خوندم و مطمئنا لذت خوندن کتاب چاپی و ورق زدنش خیلی جذاب تره! نویسنده خیلی خوب تونسته بود خواننده رو با خودش همراه کنه و اون رو به زندگی آدم‌های مختلف...بیشتر

۱
معصومه بهرمن
۱۳۹۸/۰۹/۰۶

عالی. هم روان. هم داستان های کوتاه . هم جذاب دوسش داشتم

۰
kamrang
۱۳۹۷/۰۹/۰۳

بعضی از داستان ها خیلی جذابن و آدم رو به فکر فرو میبرن

۰
mostapha
۱۳۹۵/۰۴/۱۲

من آخر نتونستم تصمیم بگیرم که این کتاب رو دوست دارم یا نه! داستان اولش به نظرم بهترین داستانش بود و همین خودش ضدحال بود :(

۰
amirhp
۱۳۹۵/۰۱/۱۵

بسیار کتاب جالب و هیجان انگیزی است. داستان هایش در حد سه صفحه است و در همین اندازه هم در صفحه آخر شما را غافل گیر میکند.

۰
سینا
۱۳۹۶/۱۲/۰۱

کتاب عالی و داستان هایی زمینی..و خودمونی.و کاربردی

۰
malihe.vm
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۲/۱۸

خوندن داستان های این کتاب اینجوریه که انگار داری از پنجره یک خونه که رو به روش یک آپارتمان چند طبقه با ده ها واحد هستش رو نگاه میکنی توی هر کدوم از واحد ها اتفاقات مختلف و آدم های...بیشتر

۰
jamegrak
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۲۹

حتما دوباره میخونمش! حکایت همه ماست

۰
zeinab.saemi
مطمئن نیستم.
۱۴۰۵/۰۲/۲۵

این کتاب، داستان های خییییییییلی کوتاه داشت. بعضی از داستانهاش انگار فقط شخصیت پردازی بودن و نه داستان. برای کسانی مثل من که مشکل تمرکز دارن، این کتاب اتفاقا اصلا مفید نیست. برای ما کتابهایی مفیدن که قصه های طولانی...بیشتر

۰
GMIZ
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۰۹

سال ها پیش این کتاب رو خوندم و هنوز صحنه هایی ازش به یاد دارم. داستانهای پخته و شخصیت های ساخته ای داشت که به یاد می موند.

۰
منیره سادات جارچیان
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۶/۰۴

عجب آدمهایی بودند این آدمهای کتاب آدمها. از هر سرنوشتی می خواستی می یافتی. یه جوری نویسنده از آنها یاد می کرد که می گفتی انگاری واقعی هستند و در زندگی اش جریان داشته اند. غم عجیبی در این کتاب...بیشتر

۰
"قَلَم‌دُخت"
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۲/۰۹

آدم‌ها، خط به خطش وقفِ آدم‌هایی است که روزانه توی کوچه و خیابان می‌بینیم و شاید سلام و علیکی هم بکنیم. اما هیچ وقت از جزئیات زندگی‌شان با خبر نمی‌شویم! اگر از زیر و بم قصه‌ی زندگی آدم‌های ناشناخته خوشتان...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

سینا
۸
سلطان بود. خودش نه. اسمش سلطان بود. ریزه‌میزه و تند و تیز بود با ساده‌دلی افراطی که با اسمش جور درنمی‌آمد. بچه‌ها دستش می‌انداختند. فوتبالش بد بود. هول و شتابزده بازی می‌کرد اما بعضی وقت‌ها توی بازی کارهایی می‌کرد که غیرمنتظره بود و فقط از بازیکنان حرفه‌ای ساخته بود. توی شرکت ما آبدارچی بود و وقتی کسی می‌گفت: «سلطان چای بیار...» خودش خجالت می‌کشید. چون تضاد عجیبی بود بین اسم سلطان و کارش. سلطان خیلی زود مرد؛ در تصادفی در جاده قدیم تهران ـ کرج. پیکان زرد مدل ۵۷ به سلطان زد و او بعد از این‌که یک هفته در کما بود از تخت زندگی فروغلتید و تاج سلطانی‌اش واژگون شد. زنش یک سال وفاداری کرد و عاقبت با مردی که سه برابر سلطان قد و وزن داشت ازدواج کرد و رفت. جای خالی سلطان را در آبدارخانه شرکت، مردی پر کرد که سه برابر او قد و وزن داشت و کسی جرئت نمی‌کرد به او بگوید: «علی‌آقا چای بیار...» خودش هر وقت دلش می‌خواست چای می‌آورد تا ثابت کند که اداره خدمات شرکت چه سلطانی را از دست داده است
kamrang
۴
دنبالش راه افتادم. از خانه ما تا پاسگاه ده کیلومتری راه بود. پیاده می‌رفت، من هم دنبالش. آن‌قدر توی خودش بود که حتی فاصله‌ام را با او حفظ نمی‌کردم. رفت و رفت و بدون واهمه از پاسگاه از روبروی آن گذشت و انداخت توی کوچه‌باغی و رفت تا ته کوچه. از آن‌جا دشتی وسیع بود با درخت‌های سپیدار و باغی سرسبز در چشم‌انداز. یک کانتینر قراضه هم بود در گوشه دیواری کاهگلی. جمشید چربی رفت توی کانتینر و با یک صندلی چوبی آمد بیرون، کتاب برادران کارامازوف در دست. حدود یک ساعت کتاب خواند. کتاب را برد گذاشت داخل کانتینر و دوباره آمد بیرون و رفت طرف باغ. دویدم توی کانتینر را نگاه کردم. پتوی کهنه‌ای کف آن بود و کتابخانه‌ای پر از کتاب در گوشه آن. گازی یک شعله و کتری و قوری. یک زندگی دنج که در رؤیا هم نمی‌دیدم. از باغ که برگشت نان و گوجه‌فرنگی و میوه داشت. رفت تو و مدتی بعد دوباره با لیوانی چای برگشت و نشست روی صندلی به خواندن کتاب برادران کارامازوف. برگشتم. سه روز از جمشید چربی خبری نبود. بچه‌ها هرگز سراغ او را نمی‌گرفتند ولی من می‌دانستم کجاست.
Rahele Kia
۴
وقتی می‌رفتند شوکت از توی آینه بغل ماشین پدرش زل زده بود به من که وسط خیابان ایستاده بودم و فکر می‌کردم چرا توی این یک سال جرئت نکردم به او بگویم دوستش دارم.
ahmadi
۲
جمشید چربی در تاریخ پرفراز و نشیب آدم‌ها بدون این‌که حتی مجموعا پنج هزار کلمه حرف زده باشد چون سوزنی در کاهدان تاریخ گم شد.
ahmadi
۲
گفتم: «کجا می‌ری؟» گفت: «قسمت‌آباد...» گفتم: «روستای قسمت‌آباد...» خندید و گفت: «نه هر جا که قسمت شد با تو می‌آیم.»
Ra-el
۲
وقتی رفتم ما دو نفر بودیم. وقتی برگشتم، یک نفر. یقه خونی فرهاد توی بادی که از شکاف سنگر تو می‌زد، بالا و پایین می‌رفت. سرش را تکیه داده بود به گونی‌های سنگر و آرام خوابیده بود. سرباز کره‌خر عراقی باز هم دست‌بردار نبود.
Mrym
۱
جواتی پیراهنش را زد بالا و کتاب را تا نیمه چپاند توی شلوارش و پیراهنش را انداخت روی آن. رفت خانه و تا فرداکتاب را تمام کرد و آورد.
کاربر ۵۵۷۱۰۱۸
۱
زل زدم به جاده. کویر از بغل گوشمان با سرعت می‌گذشت.
Rahele Kia
۱
اما خیلی طول نکشید که سر و کله نادر باز پیدا شد، چون گلوله‌هایی که توی جبهه بودند واقعی بود نادر توانست نقشش را یک‌بار بازی کند. توی خیابان پر از حجله شد، حجله شهیدی که در آن خیابان هیچ خانواده‌ای نداشت...
Rahele Kia
۱
آسمان ابری است و نم‌نم باران بهاری می‌زند توی صورت بابک و جاده خاکی باران‌خورده و بوی نخل‌های خیس دیوانه‌کننده است و این مرگ نابهنگام! آخ که چه حیف است زندگی و مردن در این روز بهاری، در این صبح دل‌انگیز که نه سرد است و نه گرم و هوا گس است و عاشقانه.