با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب از او؛ چهار قصه‌ی شورانگیز اثر نرجس شکوریان فردoff

کتاب از او؛ چهار قصه‌ی شورانگیز

نویسنده:نرجس شکوریان فردانتشارات:عهد ماناسال انتشار:۱۳۹۷تعداد صفحه‌ها:۱۷۶ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۶از ۱۶ رأیخواندن نظرات
انتشاراتعهد مانا

سال انتشار۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها۱۷۶ صفحه

دسته‌بندی
داستان کوتاه۱ مورد دیگر

معرفی کتاب از او؛ چهار قصه‌ی شورانگیز

 از او]؛چهار قصه‌ی شورانگیز؛ روایت‌هایی جذاب، خواندنی و درس‌آموز از زندگی چهار شهید است که نرجس شکوریان فرد آن را نوشته است.

درباره کتاب از او؛ چهار قصه‌ی شورانگیز

قصه‌ی شال، روایت مادری است که فرزند نوجوانش را راهی جبهه می‌کند. چیزی نمی‌گذرد که او شهید می‌شود و بعدها در یک رویا، پای مادرش را که شکسته بود، شفا می‌دهد. مادر که از خواب بلند می‌شود، شال سبزی را می‌بیند که به پایش بسته شده و از درد پایش خبری نیست. این شهید بزرگوار محمد معماریان است.

ناخدا رحمت، داستان یک ناخدا است که در کویت تاجر بزرگی شده است و در زمان جنگ، تمام دغدغه‌اش تأمین نیازمندی‌های جبهه‌های جنگ است. او وقتی می‌فهمد دولت کویت قصد دستگیری‌اش را دارد، تمام سرما‌یه‌اش را رها می‌کند و دست‌خالی به ایران بازمی‌گردد. در همین حین، سه فرزندش نیز در جبهه حضور دارند که از آن‌ها، محمدجواد شکوریان‌فرد به شهادت می‌رسد و باعث سرافرازی پدر می‌شود.

هنوز سالم است، روایت شهیدی است که شانزده سال پس از شهادت با پیکری سالم به آغوش مادرش برمی‌گردد؛ داستان شهید محمدرضا شفیعی را از زبان مادرش در این کتاب می‌خوانید.

مادر شمشادها، داستان مادری است که قهرمانان بزرگی تربیت کرده است؛ مادر شهیدان موحدی که یکی از فرزندانش را در روزهای انقلاب تقدیم کرد، دیگری را در زمان جنگ.

خواندن کتاب از او؛ چهار قصه‌ی شورانگیز را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به زندگی شهدا پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب از او؛ چهار قصه‌ی شورانگیز

چند روز طول کشید تا حالش بهتر شد، اما به خودش وعده داد که دیگر از چیزی نترسد.

گروه، وسایلش را جمع کرد و بیست کیلومتر بالاتر مشغول کار شد. حاج رضا یک زمین خالی گرفته بود و برای رزمندگان کشت و کار راه انداخته بود. محمد می رفت و از زمین، سبزی و بادمجان و گوجه می چید و برای غذا استفاده می کرد. آب را هم از رودخانه می آورد. گاهی ده ها بار به کنار رودخانه می رفت و با سطل، آب می آورد. بی کار نمی نشست و مدام مشغول کار بود. نوجوان سیزده ساله ای بود که آرزوهای بزرگی در سر داشت.

***

حدود چهار ماه طول کشید تا از سومار برگشتند، اما او دیگر نمی توانست در شهر بماند. می خواست برگردد. از نظر پدر و مادر مشکلی نبود، اما راضی کردن مسئول بسیج سخت بود. محمد رفت و آمد و اصرار کرد تا رضایت او را هم به دست آورد. آموزش ها را دید و منتظر اعزام شد. پس از چند ماه، محمد چهارده ساله راهی جبههٔ جنوب شد.

***

جبهه برایش فضای متفاوتی بود. سعی می کرد پابه پای بزرگ ترها همهٔ کارها را انجام دهد تا فکر نکنند که هنوز بچه است. به کارها و رفتارهای دیگران دقیق می شد تا بفهمد چه باید بکند.

گاهی شب ها که از خواب بیدار می شد، می دید تنها خودش در رخت خواب خوابیده و هیچ کس سرِ جایش نیست. بلند می شد و با تعجب دنبال بچه ها می گشت، ولی پیدایشان نمی کرد. شبی خودش را به خواب زد. نیمه های شب بود که بچه ها یکی یکی بیدار شدند و...

محمد صبر کرد تا نفر آخر هم از چادر بیرون برود. زود بلند شد و پوتین نپوشیده دنبالشان رفت. اصلاً حواسش نبود که چه قدر راه را با پای برهنه رفته است، اما بالاخره فهمید.

***

حالا نیمه شب ها می رفت گوشه ای و نماز شب خواندن بچه ها را نگاه می کرد؛ همان بچه هایی که صبح، از همه مهربان تر، خواستنی تر و تودل بروتر بودند. خیلی دلش می خواست که نماز شب را یاد بگیرد، اما خجالت می کشید که از کسی بپرسد. دست آخر یک ورقه و یک خودکار برداشت و رفت پیش فرمانده شان. کمی این پا و آن پا کرد. فرمانده سرش را که بلند کرد، دید محمد با یک کاغذ و قلم روبه رویش ایستاده است. فرمانده که به صورتش نگاه کرد، محمد حرف هایی را که برای شروع آماده کرده بود، از یاد بُرد. بی مقدمه گفت: «من... من... یعنی می شود طرز خواندن نماز شب را برایم بنویسید؟ شما می دانید چه جوری نماز شب می خوانند؟ راستش من بلد نیستم.»

نظرات کاربران

مانا
۱۴۰۰/۰۱/۲۴

من کتاب حبیب خوندم. زندگی پدر شهید شکوریان فرد. من خوشم آمد از فصل بندی کتاب از نثر خوب کتاب. کتاب ویرایش شده بود. من‌پسندیدم

fateme
۱۳۹۹/۰۹/۲۳

لطفاً در طاغچه بینهایت بزارید ممنونم 🙏

یا زهرا سلام الله علیها
۱۳۹۹/۰۸/۲۵

بسیار زیبا

Reihaneh
۱۴۰۰/۰۲/۰۶

نسخه چاپی این کتاب رو مطالعه کردم. زیبا و تاثیر گذار بود. برای دوستانی که تازه میخوان با زندگی شهدا آشنا بشن میتونه مفید باشه

کاربر ۲۳۳۴۳۰۲
۱۳۹۹/۰۸/۲۹

عاااالی

میثم
۱۳۹۹/۱۱/۲۶

عالی بود عالی

کاربر ۱۵۹۳۷۸۰
۱۴۰۰/۱۲/۰۴

کتاب خوبی بود پیشنهاد می کنم بخوانید

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۷)
هرکس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند
مجهول
«خودخواهی» تو را هم از خودت دور می کند و هم از آرزوهایت. خراب می شوی و مدفون در خودی که هیچ است. اما وقتی که خدا را بخواهی، همه عالم را خواسته ای. آن وقت خدا محبتت را می ریزد در آب و تشنگان را سیراب می کند. محبوب شدن، محبوب بودن و محبوب ماندن هنر است.
مجهول
روایت است که پیران هر امت پیامبران آن طایفه اند چقدر رسالت پیامبری به قامت پیری حاجی برازنده بود. وگرنه این گونه نیست که هر پیری را، پیامبری شایسته باشد. راستیِ جوانی پیامبر پیری است.
مجهول
رفتی زبَرَم ای گل نشکفته جوادم دارم ز فراقت غم ناگفته جوادم با مادرت از داغ تو ای نوگل خندان ژاز دیده روان است دُر ناسفته جوادم هر جا نگرم روی تو باشد به مقابل نجوا بکنم با تو چه آهسته جوادم با مادر زارت نتوانم غم دل گفت یادت نبود با دل پرغصه جوادم نه بود پدر تا که سوی قبله کشد پا بیند قد رعنای تو شایسته جوادم آن روز که نعش تو به تابوت عیان شد دیدم قد رعنات به خون خفته جوادم گفتم پسرم رفت به آرامگه خویش شد نوگل نشکفته اش بشکفته جوادم
مجهول
تا اسلام هست و تا کفر هست راه مبارزه باز است. و این مردان خدا هستند که قدم در این مسیر می گذارند. مرد خدا بمان.
مجهول
زیر پرچم هرکسی نباید سینه بزنی. اگر روزی تفنگ تعارفت کردند ببین صاحبش کیست و تو را برای چه فراخوانده. این را رحمت از «امامش» آموخته بود. مطمئن باش که تاریخ تکراری است و تو در هر زمانی امامی داری که یزیدی مقابلش عَلَم سیاه برداشته است. یزیدی نباش که گندم ری ارزش ندارد.
مجهول
مادر! برای آمدنت نماز جعفر طیار خواندم و از امامت خواستمت. هزاران بار برای تو نماز می خوانم و به پابوس آقا می روم و تا ابد ممنونش می مانم، به خاطر محمدعلی، امیر و محمودرضا که هنوز حاضرید و ناظرید و مایهٔ برکت. شماها نیستید، اما برکت حرکت درستتان، دنیا را تکان داده. هرجا که اسلام رفته، اسم خمینی و مرام یارانش هم در ادامه اش آن جا را از سکوت مقابل ظلم آمریکا درآورده است. دنیا می گذرد و شماها آمده بودید که در این «رهگذر» نمانید. خوش به حالتان که این را فهمیدید و بد به حال آن هایی که در این «رهگذر» ساکن شده اند و خدا از آن ها نگذرد که برای بقای خودشان، چقدر به ایران اسلامی خیانت کردند و می کنند. اما خیالتان راحت که آخر «ما هم خدایی داریم.»
مجهول
هوایت که می کنم، نگاه به آب می اندازم. عمق دریا را که نمی توانم ببینم. تو کجای این آب، سرخِ آبی شده ای، نمی دانم. شنیده ام در آب شهید شدن و ماندن سخت تر است تا روی خاک و در خاک نهفتن. نمی دانم مادر. ولی هرچه هست زیبایی و دامادی تو فراتر از همهٔ دامادهاست. قبر که نداری تا برایت گل بیارم و نقل بپاشم. فرشته ها وکیل من که برایت جشن مفصل بگیرند. محمدعلی و امیر هم که ساقدوشت هستند. به به از این داماد و از این ساقدوش ها.
مجهول
گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را گل من یک نشانی در بدن داشت یکی پیراهن کهنه به تن داشت
مجهول
تا اسلام هست و تا کفر هست راه مبارزه باز است. و این مردان خدا هستند که قدم در این مسیر می گذارند. مرد خدا بمان.
پیرو ۱۲