معرفی و دانلود کتاب قصه‌ی شال + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب قصه‌ی شالsubscriptionAvailable

کتاب قصه‌ی شال

مجموعه‌ی از او؛ کتاب اول

نوع کتاب
۴.۷(از ۱۷ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
نرجس شکوریان فرد
انتشارات: 
عهد مانا

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب قصه‌ی شال

قصه‌ی شال کتاب اول مجموعه از او ،نوشته نرجس شکوریان فرد است که در انتشارات عهد مانا به چاپ رسیده است.  این کتاب که در حوزه ادبیات پایدرای و دفاع مقدس جای دارد به قصهٔ مادر شهید محمد معماریان می‌پردازد. مجموعه از او چهار جلد دارد که هر جلد حاوی خاطرات شیرینی از شهدا است.

انتشارات عهد مانا در تلاش است تا با همکاری نویسندگان حرفه‌ای و توانا کتاب‌هایی در معیار و استاندارد ملی و بین‌المللی تولید کند. این انتشارات قصد دارد برای گروه‌های مختلف سنی و خانواده‌های فرهیخته ایرانی آثاری متناسب با فرهنگ ایرانی اسلامی منتشر کند تا خوانندگان با خیال راحت به سراغ ادبیات داستانی بروند.

کتاب‌های عهد مانا زیرنظر متخصصان باتجربه منتشر می‌شود و علاوه‌بر سرگرمی و لذت مطالعه آموزش و تربیت را هم به همراه دارد. خواننده‌ی ایرانی بعد از مطالعه کتاب می‌تواند با نگاهی بازتر نسبت به مسائل در جامعه زندگی کند.

درباره کتاب قصه‌ی شال

مادر نوجوانش را راهی جبهه می‌کند. بعد از مدت کمی، خبر شهادت فرزند را برایش می‌آورند و بعدها در یک رؤیای صادقه، این فرزند شهید پای مادر را که شکسته است، شفا می‌دهد. مادر که از خواب بیدار می‌شود، شال سبزی را می‌بیند که به پایش بسته شده و درد پایش هم از بین رفته است...

خواندن کتاب قصه‌ی شال را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 همه دوست‌داران ادبیات پایدرای و خاطرات شهدا.

 بخشی از کتاب قصه‌ی شال

 مادر حس کرد که تمام تنش گُر گرفته است و می‌سوزد. مانده بود که چه بگوید. دکتر منتظر بود تا مادر تصمیم بگیرد. مادر سرش را بلند کرد و گفت: «آقای دکتر! همان خدایی که این درد را به این بچه داده، خودش هم می‌تواند این درد را از او بگیرد. خدا می‌داند که من نمی‌توانم بچهٔ فلج را نگه دارم. من... من امضا نمی‌کنم.»

دکتر جا خورد، ابرو در هم کشید و با پرخاش گفت: «خودتان می‌دانید، ولی اگر این بچه را از بیمارستان ببرید، توی پرونده‌اش می‌نویسم که هیچ بیمارستانی قبولش نکند.»

چشم‌های مادر داغ شده بود و اشک می‌خواست سرریز کند. دلش می‌خواست بنشیند روی زمین. گفت: «هرچه می‌خواهید بنویسید. این‌طور هم که شما فکر می‌کنید، نیست. ما بی‌صاحب نیستیم.»

و بچه را از روی تخت برداشت و راه افتاد. توی صورت دکتر نگاه نکرد تا اشک‌هایش را نبیند.

به خانه که رسید، انگار خسته‌ترین و غمگین‌ترین مادر عالم بود. رخت‌خواب محمد را آورد و رو به قبله انداخت. صورت محمد را بوسید و آرام خواباندش.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب قصه‌ی شال و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:قصه‌ی شال
عنوان دیگر:مجموعه‌ی از او؛ کتاب اول
موضوع:دفاع مقدس، خاطرات، داستان ایرانی
نویسنده:نرجس شکوریان فرد
انتشارات:عهد مانا
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۹/۰۶/۳۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۵.۵ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۲۲۷۱۴۶۲۰۲
تعداد صفحه‌ها:۹۶ صفحه
قیمت کتاب:۳۹۶۰۰ تومان
برچسب:مجموعه از او

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

zahra
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۶/۲۲

خیلی خیلی مختصر ومفید بود 😭😭😭😭😭😭😭😭😭شما رفتید تا ما بمانیم ما مدیون شماییم محمد جان....💔💔💔💔

۰
فانوس
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۱۵

داستان بسیار زیبا و واقعی خیلی قشنگ روایت شده

۰
بی نشان
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۴/۱۶

کم حجم . زیبا و مختصر . درمورد شهیدانی که زنده اند ....

۰
مطهره موذنیان
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۲۶

خیلی زیبا و قشنگ روایت شده است ممنون از نویسنده محترم

۰
کاربر ۲۳۳۴۳۰۲
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۲۹

عاااااالی خدا رو شکر به خاطر داشتن این بزرگان

۰
یا زهرا سلام الله علیها
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۲۵

خخخخییییلی قشنگ بود من خیلی لذت بردم

۰
fnqdy
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۱/۰۷

از کتاب های جیبی کوتاه و ساده هست که واقعا همه سری هاش قشنگن

۰

بریده‌هایی از کتاب

جعفری
۳
محمد زیرزمین خانه را جمع‌وجور کرد، وسایل کارش را به آن‌جا برد و مشغول شد. کم‌کم مشتری‌هایش زیاد شدند؛ اما یک چیز برایش اصل بود: موقع نماز، کار تعطیل است.
جعفری
۳
وقتی وارد مسجد شدند، مادر یک‌راست رفت سراغ مسئول ثبت‌نام و گفت: «حاج‌آقا! اگر یک نفر بخواهد به اسلام پناهنده بشود، شما ردش می‌کنید؟» مسئول با تعجب سرش را بلند کرد. مادر ادامه داد: «این بچهٔ من می‌خواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود.» مسئول سرش را پایین انداخت، مانده بود که چه بگوید. آهسته گفت: «والله مادر! خیلی از مادرها می‌آیند و به ما اعتراض می‌کنند که چرا جوان نوزده‌بیست‌ساله‌شان را عضو بسیج کرده‌ایم! آن‌وقت شما خودتان آمده‌اید اصرار می‌کنید که ما این بچه را عضو کنیم!» مادر گفت: آن‌ها خیلی اشتباه می‌کنند. شما هم باید اسم بچهٔ مرا بنویسید.»
جعفری
۲
درِ خانه همیشه باز بود و خانه همیشه شلوغ و پر از وسایل مورد نیاز جبهه. محمد خودش را مشغول کارها می‌کرد و بیکار نمی‌نشست؛ حتی ظرف‌ها را می‌شست و خانه را جارو می‌کرد. وقتی هم کسی طعنه می‌زد که این کارها برای زن‌هاست، جواب می‌داد: «کجای اسلام آمده که همهٔ کارهای خانه را مادر انجام بدهد؟»
Sajede
۱
محمد خودش را مشغول کارها می‌کرد و بیکار نمی‌نشست؛ حتی ظرف‌ها را می‌شست و خانه را جارو می‌کرد. وقتی هم کسی طعنه می‌زد که این کارها برای زن‌هاست، جواب می‌داد: «کجای اسلام آمده که همهٔ کارهای خانه را مادر انجام بدهد؟»
Sajede
۱
حالا نیمه‌شب‌ها می‌رفت گوشه‌ای و نماز شب خواندن بچه‌ها را نگاه می‌کرد؛ همان بچه‌هایی که صبح، از همه مهربان‌تر، خواستنی‌تر و تودل‌بروتر بودند. خیلی دلش می‌خواست که نماز شب را یاد بگیرد، اما خجالت می‌کشید که از کسی بپرسد.
Sajede
۱
ما این حرف‌ها برای مادر اهمیتی نداشت، می‌دانست که دارد چه می‌کند. جواب می‌داد: «امام حسین (ع) بچهٔ شش‌ماهه‌اش را هم فدا کرد. نکند امام حسین (ع) هم از سر بچه‌اش گذشته بود؟ یک عمر توی روضه‌ها گفتیم حسین‌جان! دوستت داریم؛ پس دروغ می‌گفتیم؟ بچهٔ من هروقت خوب بشود، دوباره راهی جبهه می‌شود. اصلاً زندگی یعنی همین فدا شدن.»
Sajede
۱
پرده را که کنار زد، حرارت عجیبی به صورتش خورد. عطر نابی در فضا پیچیده بود. هیچ‌کس در برابر زینب ادب نکرد و بلند نشد. هیچ سلامی به گوش نرسید و... چشم گرداند. گوشه‌ای حبیب خوابیده بود و کنارش مسلم. کنار مسلم، زهیر بود و آن‌طرف‌تر جون. چشمانش را بست، اشکش را پاک کرد و آرام گفت: «پس چه کسی حسین را یاری کند؟ شما که همه رفته‌اید.» و پردهٔ خیمه را انداخت.
Sajede
۰
فرمانده متوجه این کار محمد شد. یک شب بدون این‌که محمد متوجه شود، دنبالش راه افتاد. از چادرها دور شده بودند که محمد وارد گودالی شد. حالا فقط قسمتی از سرش پیدا بود. فرمانده چند دقیقه صبر کرد، اما وقتی دید محمد از گودال بیرون نمی‌آید، نزدیک شد. دید برای خودش قبری کنده، قامت بسته و نماز شب می‌خواند. از رفتار این جوان که هنوز پانزده‌سالش هم نشده بود، حالش دگرگون شد. کمی عقب‌تر روی زمین نشست و بی‌خیال مار و عقرب‌ها، غرق تماشایش شد.
Sajede
۰
وقتی محمد به «العفو» های نماز رسید، صدای گریه‌اش شدیدتر و بلندتر شد. حالا صدای گریهٔ فرمانده هم بلند شده بود. به سجده افتاد و همراه محمد نجوا کرد: اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک.
Sajede
۰
قرار است عملیات در منطقهٔ حساسی انجام شود. کار، سخت و دشوار است، اما با توکل به خدا و کمک اهل‌بیت؟ عهم؟ ما پیروزیم. از بین شما، چند نفر داوطلب می‌خواهیم که احتمالاً هیچ‌کدام برنمی‌گردند. حتی شاید جنازه‌هایشان هم برنگردد. از فرمانده تا تک‌تیرانداز، همه باید آمادهٔ شهادت باشند. این گروه می‌رود تا راه را برای ادامهٔ عملیات و پیش‌روی نیروهای دیگر باز کند. حالا هرکس داوطلب است، از این‌جا بلند شود و آن‌طرف بنشیند.