با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
چای خوش‌عطر پیرمرد

دانلود و خرید کتاب چای خوش‌عطر پیرمرد

۳٫۲ از ۱۰ نظر
۳٫۲ از ۱۰ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب چای خوش‌عطر پیرمرد  نوشته  سید سعید هاشمی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب چای خوش‌عطر پیرمرد

کتاب چای خوش‌عطر پیرمرد، نوشته سید سعید هاشمی بیان داستان‌هایی جذاب و خواندنی از زندگی شهید سیدحسن مدرس است.

مدرس، از شخصیت‌های مهم و تاثیرگذار دوران معاصر است که هرگز در برابر ظلم سر خم نکرد. و تاثیر بسیاری بر جریان‌های انقلابی پس از خود داشت. این کتاب سعی دارد زندگی این روحانی بزرگوار را از دیدگاهی دیگر بررسی کند و آن را به مخاطب امروز بشناساند.

کتاب چای خوش‌عطر پیرمرد روایت‌های جذاب و خواندنی از چهره‌ی حقیقی سید حسن مدرس است. کسی که او را با ماجرای تمام قد ایستادنش برابر رضاخان می‌شناسیم.

خواندن کتاب چای خوش‌عطر پیرمرد را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به تاریخ معاصر پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب چای خوش‌عطر پیرمرد

جوان‌ها حسابی می‌خندیدند. کیف می‌کردند. مدرّس هیچی نمی‌گفت؛ ساکت بود. حتی نگاه‌شان نمی‌کرد. نمی‌خواست عصبانی شود. سر به زیر بود و سوار بر اسب جلو می‌رفت. یکی از جوان‌ها گفت: «پیرمرد... آهای پیرمرد عبایت را می‌دهی باهاش ماهی بگیریم. آخر خیلی شکل تور ماهی‌گیری است.» این را که گفت با جوان دوم زدند زیر خنده. مدرّس تیز جوان اول را که این حرف را زده بود نگاه کرد. بلکه خجالت بکشد. اما جوان داشت از خنده غش می‌کرد. جوان دوم نگاه تیز مدرّس را دید: «پیرمرد این‌طور نگاه نکن یک وقت وحشت می‌کنیم‌ها؟»

و دوباره زدند زیر خنده. مدرّس دوست نداشت باهاشان درگیر شود. برای این‌که مبادا عصبانی شود اسبش را هی زد و اسب یورتمه رفت و چند قدم از جوان‌ها جلو افتاد. دوتا جوان هم اسب‌شان را هی زدند و آمدند کنار مدرس. جوان اول گفت: «پیرمرد چرا فرار می‌کنی؟ ما که چیزی نگفتیم.»

جوان دوم گفت: «می‌دانی پیری ما این حرف‌ها را که می‌زنیم منظوری نداریم فقط می‌خواهیم مسخره‌ات کنیم.»

و دوباره زدند زیر خنده. طاقت مدرّس طاق شد، رو به جوان دوم که این حرف را زده بود کرد: «برو جوان، این حرف را نزن من جای پدر تو هستم.»

جوان دوم گفت: «جدی می‌گویی پیرمرد؟ خوب اشکال ندارد آخه ما گاهی پدرمان را هم مسخره می‌کنیم.»

دوباره حسابی خندیدند. جوان اول گفت: «واقعاً که پیرمرد بامزه‌ای است.»

مدرّس رو به او کرد: «خجالت بکش جوان مگر من هم‌سن تو هستم.» جوان اول به جای جواب دادن به او گفت: «ببینم پیرمرد تو که آخوند هستی می‌توانی یک روضه برای ما بخوانی؟ آخر می‌دانی ما خیلی روضه را دوست داریم.»

مدرّس ناراحت شد: «جوان، آدم که با همه چیز شوخی نمی‌کند.»

جوان دوم گفت: «جان پیری یک دهن برای‌مان بخوان دیگر ناز نکن.»

مدرّس عصبانی شد: «با سید این‌طور حرف نزنید. من اولاد پیغمبرم.»

جوان اول گفت: «از کجا بدانیم؟ می‌شود شناسنامه‌ات را نشان‌مان بدهی ببینیم راست می‌گویی یا دروغ؟»

- مگر شما مسلمان نیستید؟ چرا همه‌چیز را شوخی می‌گیرید؟ گناه است.

- عصبانی نشو پیری. فقط خواستیم ببینیم واقعاً اولاد پیغمبری یا نه.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
کامکار
۱۳۹۹/۰۷/۰۲

کتاب جالبی بود نمیدونستم زندگی شهید مدرس اینقدر جالب بوده خود شهید شخصیتی مقتدر و خنده رویی داشته کتاب خوبی و جالبی بود حال خوب کن بود اما متاسفانه داستان تو اوج تموم شد و این تعجب آور بود که چرا اینجور تموم شد

moonlight
۱۳۹۹/۱۱/۱۴

بسیار عالی بود. روح شهید مدرس شاد! کاش همه ی نماینده های مجلس یاد بگیرند این گونه مقابل ناحق بایستند و با حقوق مردم معامله نکنند

شین گاف
۱۴۰۰/۰۳/۳۱

کتاب خوبی بود و جذبم کرد.جالب فقط یک ستاره کم کردم چون میخواستم نحو فوت ایشونم ببینم تو کتاب و کتاب در اوج به قولی به پایان رسید امتیازم از ۵: ۴

هاجر
۱۳۹۹/۱۱/۰۵

خیلی خوب و خوش قلم

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۷)
داداش! چرا حجره و استادم را عوض کردی؟ یک هفته بیش‌تر در مدرسهٔ جده نماندم. مدرّس سرش را زیر انداخت. کمی فکر کرد و سپس سر بلند کرد: «چطور مگر این‌جا راحت نیستی؟» - چرا اتفاقاً این‌جا راحتم. فقط می‌خواستم ببینم دلیلش چه بود؟ - می‌دانی علی‌اکبرجان! استاد قبلی‌ات از استادهای پول‌دار بود و زمین اتاقش پر از فرش‌های گران‌قیمت. خلاصه خیلی اعیان بود. ترسیدم پیش او بمانی و حسرت بخوری. برای همین تو را این‌جا آوردم که هم حجره‌ات در مدرسهٔ خلوت‌تری باشد، هم استادت مثل خودت باشد. می‌دانی؟ من سال‌هاست که این استاد تو را می‌شناسم. او از من و تو هم تنگدست‌تر است؛ امّا یک استاد واقعی است.
کامکار
راستش... روز پنج‌شنبه خانهٔ دوستم در روستا دعوت داشتم. شخصی را دیدم که خیلی شبیه شما بود و بر سر قناتی کار... آقا خندید و حرف او را قطع کرد: «آن شخص خودم بودم. او که شبیه من بود، خودِ من بود که داشتم سرِ قنات کار می‌کردم.» - همان‌موقع به نظرم رسید که ممکن است خود شما باشید، اما... آقا کتاب‌هایش را جمع کرد و زیر عبایش نگه داشت: «ببین جوان! اولاً که کار برای هیچ‌کس عار نیست. کار جوهر زندگی است؛ ثانیاً شخصی که از آن کار می‌گیرم، حلال‌ترین پولی است که دستم می‌آید؛ ثالثاً دوست دارم این موضوع را به هیچ‌کس نگویی و پیش خودت نگه‌داری.» آقا کمی مکث کرد و سپس گفت: «از معصوم روایت داریم که در نزد من کشیدن صخره‌ها و سنگ‌های سختِ کوه، بهتر از منت کشیدن از مردم زمان است.» آقا این را گفت و راه افتاد. طلبه اما همان‌جا ایستاده و هنوز توی فکر بود.
کامکار
«بیا پسرم. این را همراه خود داشته باش. سعی کن خوب ازش مراقبت کنی.» عبدالباقی خوش‌حال شد. در دلش گفت: من اصلاً از آقا توقع پول نداشتم. ولی او یک بسته اسکناس به من می‌دهد. بسته را گرفت: «دست شما درد نکند آقا. در نمازهای‌تان دعایم کنید.» آقا از اتاق بیرون رفت. عبدالباقی خوش‌حال و سرکیف بود. جمع‌وجورکردن اتاق یادش رفت. دوست داشت ببیند چه مقدار پول در پارچه است. درِ اتاق را بست. گوشه‌ای نشست و پارچه را باز کرد. یک‌دفعه خشکش زد. داخل پارچه پول نبود، یک پارچهٔ دیگر بود. پارچهٔ دوم را که چند تا خورده بود باز کرد؛ فقط یک کفن بود...
کامکار
«ببخشید آقای مدرس! به من گفته‌اند شما را بکشم.» - کی گفته؟ - گفته‌اند دیگر. این‌که کی گفته به شما مربوط نیست. مدرّس خندید: «چرا به من مربوط نیست؟ نکند آن‌ها که پشت سرت ایستاده‌اند به تو گفته‌اند مرا بکشی.» تا مدرّس این حرف را زد، مرد با وحشت پشت سرش را نگاه کرد. یک‌دفعه مدرّس ششلول را با یک‌دست گرفت و با دست دیگر ضربه‌ای به دست مرد زد. تفنگ از دست او رها شد و او بر زمین افتاد.
کامکار
ما روایت داریم که سلطانی خوب است که با علما پیوند داشته باشد، ولی عالمی که به در خانهٔ پادشاه برود، خوب نیست. به قول شاعر: عالم که در خانهٔ حکام رود / خوش‌نام اگر آمده بدنام رود.»
کامکار
وقتی سروصداها آرام‌تر شد، یکی از وکلا بلند شد و با فریاد گفت: «آقای مدرّس، لایحهٔ حکومت نظامی ترس ندارد. چرا با لایحه‌هایی که موجب امنیت می‌شود مخالفت می‌کنید. وزارت جنگ سلاح دارد و می‌خواهد کشور را آرام کند.» مدرّس پشت تریبون عصایش را بر زمین کوبید: «آقاجان! اگر من از گاو وحشت دارم، به خاطر این است که شاخ دارد، ولی عقل ندارد. شما هم می‌خواهید بهانه به دست کسانی بدهید که مثل گاو عقل و عاطفه ندارند، ولی سلاح دستان هست! اگر شما هم دل‌تان برای ملت و کشور می‌سوخت، از این لایحه وحشت داشتید.» صدای خنده در مجلس بلند شد.
کامکار
«جل‌الخالق!» - آقا این نشانه‌گیری را از کجا یاد گرفتید؟ آقا رو کرد به او: «برو آن پرنده را بردار و بیاور.» مرد دوید به طرف آن پرنده. آقا دوباره نشانه‌گیری کرد و انگشتش را روی ماشه فشار داد. باز هم پرنده‌ای بر زمین افتاد. آقا برای بار سوم تفنگ را پر کرد... یکی از تفنگچی‌ها گفت: «من که حسابی سیر شدم. عجب غذایی بودها!» و کشید کنار. دیگری گفت: «اگر آقا همراه‌مان نبود که باید با شکم گرسنه به اسفه می‌رفتیم.» تفنگچی دیگری رو به آقا کرد: «آقا شما این تیراندازی به این خوبی را از کجا یاد گرفته‌اید؟» آقا کمی فکر کرد. بعد سر بلند کرد و گفت: «تمرین کرده‌ام. شما هم سعی کنید و فنّی را یاد بگیرید. خوب یاد بگیرید که روزی به دردتان می‌خورد.»
کامکار

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۳۳ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۶/۰۲
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۴۶-۵۸-۵
تعداد صفحات۱۳۳صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۲,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۶/۰۲
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۴۶-۵۸-۵